کانال های ما در فضای مجازی را دنبال کنید

آخرین مطالب

تبلیغات :
روتیتر: 
داستانی واقعی از جانبازی سربازان گمنام انقلاب اسلامی

رمان عقیق فیروزه ای

تصویر: 
متن خبر: 

بسم رب المهدی

 

عقیق فیروزه ای، داستانی است با سه روایت موازی که هریک مانند قطعات پازل یکدیگر را تکمیل میکنند؛ و روایت عشقی متفاوت و زندگی هایی متفاوتتر که به راحتی از کنار آنها میگذریم. عاشقانه ای از جنس ایثار در زندگی زنان و مردانی که گمنام، برای آسایش ما میجنگند و در کنار ما و میان مایند.

این داستان که بر اساس واقعیات است، ادای دینی به این گمنامان مهربان است؛ با اندک تغییر.
روایت عقیق، فیروزه و رکاب.

دو نوجوان مانند تمام نوجوان ها؛ پر از بحران، پر از التهاب، پر از شوق و ترس و از همه مهمتر، در آستانه تصمیم! عاشقند و سرانجام عشق، تقدیرشان را با همه همسالانشان متفاوت میکند.

القلب یهدی الی القلب...!

 

«به جای مقدمه»

نوشتن برایم بهانه ای ست تا همزبان نوجوانان پاک سرزمینم شوم، چند کلمه ای از حرف دلشان را - که روزی حرف دل من هم بوده - بنویسم و پاسخی به سوالاتشان داده باشم. البته نه پاسخ های آماده؛ که تلاش کرده ام مخاطب را به فکر کردن وادارم و با خود همراه کنم.
انتشار رمان در انجمن هم پیشنهاد یکی از همان نوجوان ها بود که نوشته های بی سر و تهم به دستش رسید و پیشنهاد چاپ داد، اما وقتی فهمید مشغله ها و دردسرهای زندگی فرصت ورود به بازار نشر را نمیدهد، تصمیم گرفتیم با انتشار در فضای مجازی به دامنه تاثیر بزرگتری برسیم.
بعد از انتشار «دلارام من» که براساس واقعیتی از زندگی دلاورمردان و زنان زینبی بود، دنبال یک موضوع ناب برای نوشتن می گشتم؛ چیزی که هم راز دلم را روایت کند و هم حقایق را. علی رغم درگیری های بسیار شغلی و تحصیلی، به عشق نوجوانانی که با تمام شادی ها و غم هایشان دوستشان دارم دست به قلم شدم برای انتشار رمان جدید.
خواستم عاشقانه ای را روایت کنم که کمتر به چشممان می آید؛ روایت قهرمانان گمنامی که بی سر و صدا می جنگند و حتی بعد از شهادت هم، کسی از آنها حرفی نمیزند. پای حرف دل ها نشستم و مثل همیشه، عشق را از بعد دیگری روایت کردم. «عقیق فیروزه ای» که عاشقانه دوستش دارم، همان حرف دلی ست که کمتر پای آن نشسته ایم. حرف دلهای شیرمردان و شیرزنانی که دلشان بارها لرزیده و به قول نویسنده توانمند، رضا امیرخانی در کتاب «منِ او»: تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر میشود، دل است...

پیش از خواندن رمان، لازم است به چند نکته توجه شود:
اول آنکه عقیق فیروزه ای برگرفته از ماجرایی حقیقی ست و نه روایت یک ماجرا؛ آن هم با دخل و تصرف نویسنده و دخالت قوه خیالش. بنابراین تمام اسامی و مکان ها غیر واقعی هستند.
دوم: هدف، روایت زندگی شخصی سربازان گمنام امام زمان(ارواحنا فداه) بوده و نه نوشتن داستانی پلیسی و امنیتی.
سوم: هرچه را لازم بوده نوشته ام و معماهایی ساخته ام که بعضی حل شدنی اند و بعضی تا پایان داستان، حل نشده می مانند.

تقدیم به قهرمانان گمنام تاریخ...

 

 

اگر صدا زنی مرا، اگر چه خفته در لحد

           دوان دوان به سوی تو، درآیم از مزارها

 

 

رکاب ۱ (خانم)

 

انقدر دانه های تسبیح را شمرده ام که حتی نقش هریک را حفظ شده ام. میدانم دانه سی و یکمی ترک برداشته و روی سه تا مانده به آخری، یک خال کوچک قهوه ای هست که روی هیچکدامشان نیست. خانه ساکت است و صدای بهم خوردن دانه های تسبیح، بلندترین صدایی ست که می شنوم. حتی ساعت هم آرامگرد است و صدا ندارد.
کلیدش داخل در میچرخد، مثل همیشه. یاالله آرامی میگوید، مثل همیشه. طوری در را می بندد که صدایش بلند نشود، مثل همیشه. نمی بینمش اما میدانم دقیقا چکار میکند.
تسبیح را کناری می گذارم و می روم پشت دیوار راهرو، جایی که بر او مشرف باشم. به انتهای راهرو که میرسد، مچش را میگیرم و می پیچانم پشت سرش؛ گرچه به سختی بین انگشتانم جا میشود. چون غافلگیر شده، هنوز مقاومتی نشان نداده. هلش میدهم تا بچسبد به دیوار جلویی و از پشت سر درگوشش میگویم:
-هیس! مسلحی؟
صدای نفس کشیدنش در چندلحظه سکوت، تنها صدایی ست که به گوش میرسد. ناگاه به جای جواب، لگدی به ساق پایم میزند و وقتی تعادلم برهم میخورد، مچم را میگیرد. دستانش کل ساعدم را گرفته و می کشدم مقابل خودش. حالا من به دیوار چسبیده ام و شده ایم چشم در چشم هم. لرزش خفیفی برای چند لحظه قلبم را دربر میگیرد. قبل از اینکه نقشه فرار در ذهنم بسازم، انگشت اشاره اش را روی لبانم میگذارد:
- هیس...! با اسلحه که نمیان مرخصی!

صدایش آرام است؛ انگار نمی خواهد کسی بشنود. چندلحظه سکوت میکند تا چشمانش سخن بگویند. نمیدانم چند وقت است که ندیدمش؟ یک ماه؟ دو ماه؟ شاید کمی بیشتر و کمتر. فقط میدانم آن موقع که دیدمش، لب پایینش زخم نبود. نور تنها چراغ روشن خانه روی صورتش سایه روشن ساخته. دستم را رها میکند:
- چرا نخوابیدی؟
-میخواستم شام بخورم تو رسیدی!
نیشخند میزند:
-ساعت دوازده شب که وقت شام نیست! مگه اینکه تو...
هلش می دهم عقب. دو دستم را در هوا میگیرد و جمله اش را کامل میکند:
-منتظرم مونده باشی!
دستانم را می رهانم:
- خب که چی؟
پیروزمندانه شانه بالا می اندازد:
-لو رفتی!

 

عقیق ۱

 

دست امیر را محکم در دستش فشرد؛ الهام اما محکم چسبیده بود به پایش. الهام کوچکتر از آن بود که بداند چه اتفاقی افتاده. حتی کوچکتر از آن که دردش را حس کند. بیشتر از هیاهو ترسیده بود. امیر اما بیشتر از الهام می فهمید. بغضش را نگه داشته و به ابالفضل نگاه میکرد تا رخصت بگیرد برای گریه کردن. اما ابالفضل به رو به رو خیره بود؛ به هیاهو، به گریه های آرام پدربزرگ و ناله های مادربزرگ، به کسی که در جمعیت خرما می گرداند. دست خواهر و برادرش – الهام و امیر – را گرفت و برد به اتاق. میدانست کسی در این شلوغی به فکرشان نیست. الهام کلافه بود و بهانه میگرفت:
-گشنمه! کیک میخوام!
الهام را با شکلاتی ساکت کرد و حالا نوبت امیر بود:
- خسته شدم! چرا مهمونا مون نمیرن؟
جوابی نداشت. اگر قرار به غر زدن بود، ابالفضل بهتر از همه بلد بود غر بزند؛ اما نمیتوانست. شاید بخاطر خواهر و برادرش، یا غرور نوجوانی اش، یا بهتی که داشت.
بغضش را خفه میکرد؛ به احترام جمله همیشگی پدر:
- مرد گریه میکنه، اما نه جلوی کس و کارش!
دلش لک زده بود برای دیدن دوباره پدر و مادر. هنوز نمیتوانست باور کند دیگر نمی بیندشان. حتی نتوانست بار آخر با پیکرشان وداع کند. عمو گفت باید کنار امیر و الهام بماند. اما میدانست بهانه است. خودش دزدکی از عمو شنیده بود که: جسداشون سوخته، سخت شناساییشون کردم.
هربار یادش میامد دیگر پدر و مادر را نمی بیند، هزار و یک ای کاش و اگر به مغزش هجوم می آورد:
- کاش نمی رفتند. کاش حداقل با کاروان می رفتند نه ماشین شخصی. کاش...
صدای گریه مادربزرگ از سالن بیرون میامد، راهرو را طی میکرد، از در بسته اتاق رد میشد و میرسید به قلب ابالفضل. قلب را سوراخ می کرد و ابالفضل بی صدا آب میشد.
الهام خوابش برد و امیر که گوشه ای کز کرده بود، کودکانه پرسید:
- چرا مامان بابا نمیان؟ چه خبره اینجا؟

 

فیروزه ۱

 

دست خودش نبود که حرفی نداشت برای گفتن. دیگر مطمئن بود نه فقط عارفه، که تمام مدرسه میدانند این دو هفته اخیر یک مرگش هست که شبیه برج زهرمار شده!
سوار اتوبوس شد، برعکس همیشه که می ایستاد تا بقیه بنشینند، نشست کنار پنجره و سرش را به شیشه تکیه داد. خیابان پر از آدم بود و آدم ها پر از آرزو، غصه، دغدغه، مشکل و امید. گرچه آرزو و غم هریک با دیگری فرق میکرد، اما بشری یقین داشت همه معتقدند مرکز دنیا هستند. خودش هم یکی از آن آدمها بود؛ که میخواست گردن بکشد و اطرافش را بشناسد. و حالا برعکس خیلی از مردم اطرافش، میدانست مرکز دنیا بودن تصور اشتباهی ست. دلش میخواست این را به همه بگوید، اما با خودش توجیه میکرد که زمین گرد است و بی نهایت مرکز دارد! از این فکرها که خسته میشد، به گره های تو در توی کلاف ذهنش می خندید.
دلش میخواست گریه کند. خسته بود؛ چیزی از درون آزارش میداد. صدای نزاع حس های متضاد را از درونش می شنید. کسی سرزنش میکرد و دیگری توجیه. هر حسی، حق به جانب از خودش دفاع میکرد. صدای همهمه دادگاه درونش، دیوانه کننده بود و بشری میان همه آنها سرگردان. حتی نمیدانست به حرف کدام گوش کند؟ دلش میخواست مثل مبصرهای کلاس اولی فریاد بزند:
-«ساکت!»؛ اما نمی توانست. صدایش از پشت بغض شنیده نمیشد.
خواست شماره مادر را بگیرد و بپرسد رسیده اند یا نه؟ اما همراهش زنگ خورد. عمه نوشین بود؛ مثل همیشه پر از شور و شوق و عاطفه:
- سلام خوشگلم کجایی؟
اگر برعکس نوشین سرد جواب نمیداد، قربان صدقه های نوشین ادامه پیدا میکرد:
- نیم ساعت دیگه میرسم.
از خودش بدش آمد. نوشین همسن مادرش بود؛ اما مثل یک خواهر، همدم همیشگی. از کودکی تا زمانی که معلوم نبود. نوشین بازهم ناامید نشد:
- پس زود بیا عزیز دلم.
-باشه، خداحافظ.
شانزده سالش بود و فکر میکرد خیلی بزرگ شده؛ اما هنوز برای عمه هایش بچه بود. همان بچه دو سه ساله تپل و شیرین زبان که در خانه راه میرفت و قصه به هم می بافت. به قول نوشین:
-«نود سالت هم که بشه، هنوز نانازی منی!»
پوزخند زد. یادش رفت بپرسد پدر و مادر رسیده اند یا نه؟

 

#فاطمه_شکیبا

ادامه دارد...

 

ما چو ققنوس در این شعله بسوزیم

                           به خورشید قسم

               هیچ سیمرغ به اندازه ما پر نگرفت...

 

رکاب ۲ (آقا)

 

فکر میکردم به محض رسیدن بخوابم؛ برای همین هم افتاده ام روی تخت، اما خوابم نمی برد. چندبار هم پلک هایم روی هم رفته و نیمه هشیار شدم، اما خوابم نبرد. از ساعت دوازده و نیم تا الان که نزدیک چهار صبح است، در تخت پهلو به پهلو شده ام. دائم چشمانم گرم میشوند و چرت میزنم اما خوابم نمی برد. انگار عادت کرده ام به بی خوابی؛ یا شاید به نشسته خوابیدن!
سردم است. پتو را دور خودم می پیچم و برمیگردم که ببینم خواب است یا نه؟ نیست! حتما وقتی در چرت بوده ام غیبش زده.
به سختی خودم را از رختخواب جدا میکنم. به پیدا کردنش می ارزد. چراغ کم نور سالن روشن است. پرده را باز کرده و زیر پنجره نشسته؛ غرق در کتاب. یادداشت برمیدارد و خستگی ناپذیر میخواند. ولع دانستن را در چشمانش می بینم. طره ای از موهای مشکی اش را که بر صورتش افتاده پس میزند و بی آنکه از کتاب چشم بگیرد میگوید:
-هنوز یه ساعت تا اذون مونده، برو بخواب.
بازهم تیرم به سنگ خورد. میخواستم غافلگیرش کنم، اما مثل همیشه غافلگیرم کرد. نمونه اش همین دیشب! چه زوری هم دارد این جنس ضعیف! بنده خدا خبر نداشت مچم در رفته، تلافی یک ماه و نیم نبودنم را سرش در آورد. حقم است!
شکست را به روی خودم نمیاورم:
-چی میخونی؟
-حکمت متعالیه ملاصدرا.
ابرو بالا میدهم:
-نفهمیدم چیه ولی لابد چیز خوبیه دیگه!
لبخند میزند و گونه اش چال می افتد. موهایش در نور ماه قهوه ای ست. با کلافگی موهای روی صورت را عقب میزند:
-واااای! فردا کوتاهشون میکنم! دیوونه م کردن!
حتما فهمیده در پیچ و تابشان غرق شده ام که اینطور ضدحال میزند! اخم میکنم:
-خب گیرسر بزن! حیفشونه!
زیرچشمی نگاهم میکند:
-میخوام ببینم خودت میتونی یه ساعت با اینا زندگی کنی؟
-پس زن و دخترا توی طول تاریخ چطور زندگی کردن؟
خودم هم میدانم چرت گفته ام. او با همه زن های تاریخ فرق دارد. پلک برهم میخواباند:
-باشه، گیره میزنم!

 

عقیق ۲

 

دست کشید روی تنه نخل. خودش را جای پدر گذاشت. نگاهی به سرتاپای نخل انداخت؛ انگار داشت خشک میشد، مثل خانه. خانه ای که حالا پر از جای خالی پدر و مادر بود. تمام حیاط و طارمه و اتاق ها از نگاه خیسش گذشتند. باید همه را می گذاشت و میرفت. همه را: هوای گرم و پنکۀ بی اثر را، آفتاب تند را، نخل ها را، شط را، خرمشهر را. تازه میتوانست کمی از معنای انقطاعی را که پدر میگفت بفهمد. با اینکه خوب میدانست به پای پدر نمیرسد، اما اولین بار خودش را جای پدر گذاشت. حتما پدر هم سال پنجاه و نه همین حس را داشته و دلش میخواسته بماند، به هر قیمتی. خودش را اینطور دلداری داد که پدر هم وقتی بزرگ شد، برگشت همینجا و حتی در سرزمین خودش شهید شد. این یعنی امید هست روزی او هم برگردد.

هرگوشه از خانه را که نگاه میکرد، پدر و مادر را میدید. کافی بود تکان بخورد تا اشک جمع شده در چشمانش بریزد. کاش دم در منتظرش نبودند تا میتوانست سرش را به نخل تکیه بدهد و بلند اشک بریزد. آخر شنیده بود نخل ها شبیه آدم ها هستند. پس حتما این نخل هم همه چیز را می فهمید...

یاد خاطره پدر می افتاد؛ اینکه چطور از شهری که زیر خمسه خمسه و هواپیما مثل جهنم شده بود، رفتند؛ درحالی که همه – حتی پدربزرگ هم – گریه میکردند.
ابالفضل همیشه افتخار میکرد که در همین شهر به دنیا آمده. پدر میگفت خرمشهر مثل مادر است، بچه هایش را دوست دارد و دوری شان را تحمل نمیکند. میگفت خاک خرمشهر وجب به وجبش متبرک است؛ پر از شهید است.
آخرین نفری بود که از خانه بیرون آمد. وقتی داشت در را قفل میکرد، بازهم یاد حرفهای پدر افتاد: «وقتی داشتیم میرفتیم، بابابزرگت محکم در رو قفل کرد. تو دلم بهش میگفتم آخه قفل کردن واسه چی؟ بعثیا که برسن، با یه لگد در رو می شکونن!»
در خانه را مانند ضریحی بوسید. آرزو کرد کاش زمان همینجا می ایستاد؛ اما نمیشد. آخر او شده بود مرد خانه، و باید دو پیکر سوخته را همراه خواهر و برادرش می برد به اصفهان و تحویل خانواده مادری میداد برای خاکسپاری.
اولین بار در عمرش انقطاع را تجربه کرد و سوار ماشین شد.

 

فیروزه ۲

 

باید دل می کند؛ باید. دیگر برایش اما و اگر و شاید مطرح نبود. میدانست تا از این مانع رد نشود، نمیتوانست جلوتر برود. باید دندان خراب را می کند و دور می انداخت؛ اما هنوز نپذیرفته بود فرهاد دندان خراب است. هم پذیرفته بود، هم نه. عقل و قلبش شبانه روز دعوا داشتند.

خودش را به فرهاد مدیون می دانست. شاید اگر فرهاد نبود، همچنان در دنیای کوچک و کودکانه اش می ماند. فرهاد باعث شده بود بشری بزرگ شود، گردن بکشد، دنیای اطرافش را ببیند و عقایدش را از نو بسازد. بشرای ۱۳ساله، زمین تا آسمان با بشرای ۱۶ ساله فرق داشت. این را همه می گفتند. می گفتند بشری یکباره بزرگ شد، جهش کرد، خانم شد.

خودش هم زندگی جدیدش را با وجود مخالفت های هرازگاهی مادر دوست داشت. فرهاد، بشری را در ابتدای راهی بی نهایت قرار داده بود، در ابتدای مسیر رشد، راهی که منتهی میشد به بهشت؛ درحالی که خودش نه میخواست و نه خبر داشت چنین لطفی به بشری کرده.

بشری اما، کمی که در این مسیر جلو رفت، فهمید تعلق خاطر به فرهاد ادامه مسیر را سخت میکند. هرچه بزرگتر شد و جلوتر رفت، محبت فرهاد دست و پاگیر تر شد. خاطره های زیادی با فرهاد داشت. عقلش میگفت باید فرهاد را رد کند تا بتواند جلو برود، وگرنه سقوط حتمی ست.

بجای جملات کتاب، سر و صدای دادگاه همیشه برپای درونش را می شنید. کتاب را بست و وسط سالن دراز کشید. چند پرتوی باریک آفتاب، توانسته بودند از بین شاخه های درخت انگور و پرده ها فرار کنند و با چشمانش بازی میکردند. دوباره همه چیز را از سه سال پیش مرور کرد. زمانی که در آستانه تغییر بود. در آستانه شناخت نسبت به جنس مخالف. همان روزها، در همین اتاق مهمانخانه فرهاد را نگاه کرد؛ پسرخاله اش را. تا قبل از آن فرهاد را زیاد میدید، مخصوصا محرم ها که مداح حسینیه بود. اما سه سال پیش، اولین بار فرهاد را نگاه کرد و بی آنکه بداند چرا، حس کرد فرهاد با بقیه مردها فرق دارد. تا قبل از آن، تعریفی از جنس مخالف نداشت.

فرهاد بی آنکه بخواهد، باعث شده بود بشری متن مداحی هایش را بنویسد و درباره کربلا بیشتر بخواند. فرهاد خودش هم نمیدانست بشری را جهش داده. بشری تا یکی دو ماه بعد از آن روزی که فرهاد برایش فرق کرد، نمیدانست چرا روی فرهاد حساس است. اصلا تعریفی از این احساس عجیب نداشت. گاهی انقدر درباره این احساس ناشناخته فکر میکرد که به هیجان می آمد و ذوق میکرد، یا گریه اش میگرفت.

به هرحال، طول کشید تا بفهمد عاشق شده است.

 

#فاطمه_شکیبا

ادامه دارد...

 

ماه در پای شب تار نخواهد افتاد

     کار یوسف به خریدار نخواهد افتاد

         ذوالجناح از رمق اینبار نخواهد افتاد

                 علم از دست علمدار نخواهد افتاد...

 

رکاب ۳ (خانم)

 

از اتاق خواب بیرون می آید و سلام کرده و نکرده، می نشیند مقابل تلوزیون. کنایه میزنم:
-علیک سلام! صبح شمام بخیر! منم خوبم!
میزند شبکه خبر و سرش را کمی به سمتم برمیگرداند:
-سلام! خوبی؟
با شنیدن اضطراب صدایش اخم میکنم:
-مگه قرار نبود توی مرخصی گوشیو بذاریم کنار؟
بی آنکه نگاهم کند میگوید:
-چشم! ببخشید! دیگه تکرار نمیشه!
صدای تلوزیون را بلندتر میکند تا من هم بشنوم:
-حمله تروریستی به مجلس شورای اسلامی و حرم مطهر امام خمینی(ره)... در اثر این حمله که داعش آن را برعهده گرفته، تا کنون ۱۰ نفر از هموطنانمان به شهادت رسیده اند...
لیوان شیر گرم را دستش میدهم و میگویم:
-اینو که صبح تاحالا چندبار اعلام کرده! دیر بیدار میشی از اخبار عقب می افتی!
با دقت زیرنویس را میخواند. صدای تلوزیون را کم میکنم:
-پس دو ماه داشتین چکار میکردین جناب؟!
نگاهش را از تلوزیون میگیرد و با خنده برایم چشم تنگ میکند:
-سرکار علیه شما خودتون پرونده ندارین که دارین منو تخلیه اطلاعات میکنین؟
شانه بالا می اندازم و میخواهم بلند شوم که دستم را میگیرد که بنشینم:
-میای بریم بیرون امروز؟
طبق عادت همیشگی ام، دستش را می پیچانم. برخلاف همیشه چهره اش کمی درهم میرود. عجیب است! هیچوقت انقدر فشار نمیاورم که دردش بیاید. مگر اینکه...
بلند میگویم:
-دوباره چه بلایی سر خودت آوردی دیوانه؟
قبل از آنکه دستش را بگیرم و ببینم چه شده است، از دستم در میرود. بلندتر میگویم:
-چرا نرفتی دکتر؟ یه آتل نمیتونستی ببندی؟
مانند پسربچه ای که بخواهد از دست مادرش فرار کند، به آشپزخانه می گریزد و دستانش را به علامت ایست مقابلش میگیرد. نفس نفس زنان و با خنده مسخره ای میگوید:
-جون من! جون من یه بار دیگه بگو دیوانه! دو ماهه از شنیدن این کلمه محرومم! بگو! از اون دیوانه هاااا!
بازهم اخم میکنم:
-بیا ببینم دوباره چه کاری دست خودت دادی!
گردن کج میکند:
-جان من!
پوزخند میزنم و درحالی که از آشپزخانه بیرون میروم میگویم:
-دیوانه!

 

عقیق ۳

 

همه چیز ناآشنا بود؛ آب و هوا، خانه ها، درخت ها، لهجه مردم؛ همه چیز. اینها را در بدو ورود فهمیده بود و داشت سعی میکرد بپذیرد که دیگر اینجا شهر اوست و خاله و همسرش، پدر و مادرش هستند. برای الهام و امیر که بچه بودند خیلی سخت نبود. خاله بچه نداشت؛ برای همین لذت می برد از بودن بچه ها. بچه ها هم خانه جدید را دوست داشتند؛ گرچه گاهی بهانه پدر و مادر را میگرفتند. خاله هم واقعا تلاشش را میکرد جای مادر را پر کند.
ابالفضل اما نمیتوانست با محیط جدید خو بگیرد. گوشه گیر شده بود و پر از سوال. انگار بعد از بهت آن حادثه؛ خودش را گم کرده بود. خودش، هویتش، هدفش، آینده اش. تمام تصورش از آینده، اهداف، زندگی، درس و... درعرض چندثانیه پاک شده بود. تا قبل از آن، بودن پدر و مادر انقدر دلش را قرص میکرد که دغدغه ای بیشتر از درس و مشقش نداشته باشد. اما حالا یکباره مرد شده بود. باید بزرگ میشد.
تا قبل از آن، هر سوالی داشت از پدر می پرسید و جواب میگرفت؛ یا کتابی میخواند و مسئله برایش حل میشد. خیلی از چیزهایی که برای همسن و سالهایش سوال بود، برای او زودتر از آنکه بخواهد حل شده بود ولی حالا، کم آورده بود. شاید کمی شک کرده بود؛ حتی گاهی میخواست با خدا هم دعوا کند. با خدایی که همیشه به عنوان سرپناه و ماوا و مدبر و خالق می شناختش.
نمی دانست چقدر فکر کرده که یادش رفته کجا میرود. خودش را در پارک پیدا کرد. ساعت حدود هشت بود و نزدیک غروب. سرگردان بود، سرگردانتر هم شد! حالا حتی راه خانه را هم نمیدانست!
پارک خلوت بود و کسی پیدا نمیشد تا آدرس بپرسد. با چشم هایش درختها و چمن ها را کاوید. دخترکی هفت هشت ساله دید. صبر کرد تا دخترک جلو بیاید. موهای بافته اش از زیر روسری کوتاهش بیرون بود و ساک ورزشی را انداخته بود روی دوشش. ابالفضل جلو رفت:
- ببخشید دختر خانم، تو میدونی بن بست لاله کجاست؟
نگاه دخترک بی اعتماد بود و پر از شک. حتما نباید با غریبه ها حرف میزد. آرام گفت:
- گم شدی؟
ابالفضل حس کرد حالش از گریه گذشته و برای همین خندید:
- تقریبا!
دخترک گفت:
- خونه ما هم همونجاست، بیا دنبالم!
و مرد خانه، راه افتاد دنبال دخترکی! تا رسیدند، فهمید دخترک، همسایه طبقه بالاست.

 

فیروزه ۳

 

هم دلش میخواست دردهایش را از دلش بیرون بریزد، هم نمیتوانست درد و دل کند. انگار برای احساسش کلمه اختراع نشده بود. حتی اگر هم گاهی حرفی میزد، اصل حرفش نبود. حتی برخلاف همیشه، نوشتن هم پناهگاهش نشد.
انقدر با خودش کلنجار رفت تا توانست فرهاد را از قلبش بکند. دستش را داخل سینه برد، قلب را بیرون کشید، چشمهایش را بست و نیت کرد: برای پاک شدن از محبت غیر، قربانی اش میکنم قربه الی الله...
تا خواست فرهاد را جدا کند، نفسش جیغ و شیون راه انداخت و دستان بشری را گرفت. بشری سر نفس داد کشید:
- القلب حرم الله! بفهم! جای فرهاد اینجا نیست! از اولم نبود!
محکم کوبید توی دهان نفسش که از خوبی های فرهاد میگفت. شیطان آمد به کمک نفس و گریبان چاک کرد. بشری دنبال سنگ گشت که پرت کند طرف شیطان؛ به رسم ابراهیم(ع). پیدا نکرد، خنجری که برای جدا کردن محبت فرهاد آورده بود را سمت شیطان گرفت. شیطان ترسید و گریخت، به دنبال راه های دیگر. نفس ماند که با دهان خونین روی زمین افتاده بود. بشری به نفس چشم غره رفت که صدایش در نیاید. به عقل سفارش کرد بالای سر نفس بایستد و حواسش باشد بلند نشود.
خنجر را گذاشت زیر گلوی محبت فرهاد. قلبش درد میکرد و برای همین ناخودآگاه انقدر بلند ناله کرد که نفس گوشهایش را گرفت و خواست بلند شود و محبت فرهاد را از زیر خنجر برهاند، اما عقل با اشاره بشری، نفس را دوباره کوبید روی زمین.
خنجر را فشرد، خون ریخت. فرهاد را کامل از قلب جدا کرد. درد طاقتش را برید اما طعم شیرینی زیر زبانش آمد. طعم شیرین انقطاع.
از درد به خود پیچید و قلبش را گذاشت سر جایش. قلب سوراخ و زخمی بود و خونش ریخته بود به لباس های بشری. میدانست جای زخمش تاابد می مانَد، حتی اگر خونریزی اش بند بیاید. از درد دوباره فریاد کشید. کسی دستش را فشرد؛ عقل. خودش را در آغوش عقل یافت که با لبخند نگاهش میکرد. نفس یک گوشه زانو به بغل گرفته بود و گریه میکرد، اما از ترس عقل جرات داد و فریاد نداشت.
بشری سبک شده بود. دلش میخواست بخوابد. عقل دستش را گذاشت روی قلب بشری که خونش بند بیاید. بشری نگاهی به انگشتر فیروزه اش کرد؛ انقدر خون رویش ریخته بود که مانند عقیق، به سرخی میزد.

 

#فاطمه_شکیبا

ادامه دارد..

 

مرگ در باور ما سخت حقیر است ولی

      مرگ در راه خدا، سرحد هر باور ماست

 

 

 رکاب ۴ (آقا)

 

میدانم حتی یک کلمه هم از کتابی که دستش گرفته نمی فهمد و حواسش جای دیگر است. وقتی قهر میکند اینطور میشود؛ میرود یک گوشه با کتابهای عزیزتر از جانش سر و کله میزند تا بروم منت کشی. این کتابها برای من مانند رقیب عشقی اند!
مطمئنم الان دارد زیرچشمی می پایدم و منتظرم است. همین غرورش را دوست دارم. غروری که نه جنس زنانه دارد نه مردانه. فقط مخصوص اوست و برای من که خوب می شناسمش، این غرور یعنی همه عاطفه و مهربانی اش. این غرور یعنی میدان را نه فقط به عقل داده و نه فقط به عشق؛ یعنی خیلی وقت است احساس و عقل باهم سازش کرده اند.
بی توجه به انتظارش، لباس های پلوخوری ام را می پوشم و تا جایی که میتوانم به سر و شکلم میرسم. عطری که برای تولدم خریده را میزنم و کتم را جلوی آینه مرتب میکنم. می نشینم مقابلش:
- خوشتیپ شدم؟
به نیم نگاهی بسنده میکند:
- آره خوبه!
ای بنازم غرور را! الان یعنی میخواهد بگوید اصلا دلش نرفته است؟ یعنی آن کتاب صاف بی مزه با ورقه های کاهی و جلد چرمی زشتش از من قشنگتر است؟! من این را نشناسم باید بروم خودم را تحویل موساد بدهم! از رو نمیروم:
- پس تو ام بپوش بریم بیرون.
کتاب را ورق میزند:
- کار دارم.
اگر در حالت منت کشی نبودم، میگفتم «چکار مهم تر من داری» اما الان با گردن کج، منت کشی را به اوج میرسانم:
- پاشو دیگه، دو روز مثل بقیه مردم تو خونه ایم، بیا مرخصیمونو باهم باشیم.
بالاخره سرش را از کتاب بیرون میاورد. این یعنی مرحله اول عملیات موفقیت آمیز بوده و میتوانم به قیافه ام امیدوار باشم. با چشمانش به دست ضربدیده ام اشاره میکند:
- چرا اینطوری شد؟
قیافه جدی میگیرم:
- سلسله مراتب رعایت کن سرکار علیه! اصلا دلیلی نداره درباره مسائل طبقه بندی شده به شما توضیح بدم! یه ضربدیدگی کوچیکه، خوب میشه اگه شما هی نپیچونیش!
- به یه شرط میام!
چقدر زود تسلیم شد! حتما دلش به حالم سوخته. مثل بچه ها می گویم: قبول!
- دستتو آتل ببند که بدتر نشه، انقدرم با بدنت دشمنی نکن! چون حالاحالاها لازمش داری.
دست میگذارم روی چشمم:
- چشم! تا بیای آماده شی می بندم.
میخندد:
- دیوانه!

 

عقیق ۴

 

خاله و همسرش خیلی تلاش میکردند ابالفضل را از گوشه گیری دربیاورند، اما چندان موفق نبودند. دلیلش هم واضح بود؛ تا با خودش کنار نمی آمد مشکلش حل نمی شد.
پر از دغدغه و سوال بود و نیازمند همراهی پدر و مادری که ماشینشان روی مین ضدتانک منفجر شده بود رفته بودند. انقدر آن حادثه را مرور کرده بود که تمام جزییات را میدانست؛ ساعت، تاریخ، موقعیت دقیق جغرافیایی منطقه، مقدار مواد انفجاری مین و حجم انفجار و آتش. همه را میدانست و هربار مرور می کرد به سوالات تازه می رسید.
هربار از فکر و خیال خسته می شد، به پارک پناه می برد و گاه به مسجد و هیئت؛ گاهی هم کتابخانه. آن روز هم داشت می رفت کتابخانه که لیلا را دید؛ همان دخترک هفت هشت ساله همسایه را. لیلا با خاله و الهام صمیمی شده بود. به یاد مادربزرگ مرحومش، لیلا صدایش میزدند اما اسم اصلی اش را کسی نمیدانست.
در هر دست لیلا، یکی دوتا پاکت بزرگ خرید بود. تنهایی هردو را گرفته بود و به سختی اما مصمم می آمد. ابالفضل بی آنکه بخواهد جلو رفت؛ انگار خودش نبود که گفت:
- اینهمه پاکتو که نمیتونی تنها بیاری! بده من!
لیلا بی توجه به سنگینی پاکت ها، نگاه عاقل اندر سفیهی کرد:
- خودم میتونم بیارم.
ابالفضل اما لیلا را بچه میدید؛ جدی تر گفت:
- بده من! تو زورت نمی رسه!
لیلا چند قدم به سختی جلو رفت و ابالفضل را جا گذاشت:
- چرا میتونم! تا اینجا تونستم!
ابالفضل یکی از کیسه ها را از دست لیلا گرفت. لیلا جیغ زد: گفتم میتونم!
ابالفضل همپای لیلا رفت و پیروزمندانه خندید: نمیتونی خانوم کوچولو! اینا سنگینه!
لیلا با غیظ گفت: من کوچولو نیستم!
ابالفضل نیشخند زد: چرا، هستی!
- نیستم!
- هستی، خوبشم هستی! اصلا واسه چی تو نیم وجبی باید بری خرید؟
- آخه بابام رفته مأ... رفته مسافرت.
رسیده بودند در خانه لیلا که ابالفضل پرسید: بابات کجا رفته؟
لیلا زیرکانه از زیر جواب دادن در رفت. سیبی از پاکت بیرون کشید و به ابالفضل داد: ممنون!
و در را بست.

 

فیروزه ۴

 

از در که وارد شد، آبی گنبد دلش را آرام کرد. آسمان یکدست سپید، زمین سپید، و فقط گنبد آن میان آبی بود؛ فیروزه ای. دقیقا روبرویش. بی تابانه قدم تند کرد. قلب زخمی اش را روی دست گرفته بود تا آقا برش دارد و ببردش. خسته شده بود از هربار شکستن و زخمی شدن. میدانست قلبش را اشتباهی این طرف و آن طرف برده و از اول باید همینجا میاوردش.
روی قلبش چسب زخم زده بود که خونریزی نکند. هم خجالت زده بود هم مشتاق. مشتاق دیدار و خجالت زده از اینکه چرا انقدر دیر سراغ مولایش را گرفته و چرا شانزده سال از عمرش را بدون مولا گذرانده. اشک هایش با اینکه وزن زیادی نداشتند، وقتی می ریختند سبک میشد. باد تندی می وزید و میخواست باران ببارد. به طرف گنبد قدم تند کرد. میخواست قلبش را بگذارد و برود. قلب زخمی که قلب نمی شود! میخواست در جای خالی قلب خانه ای بسازد برای امامش. حالا که از همه بریده بود راحت تر میتوانست پرواز کند.
دلش میخواست همین حالا آقا را ببیند. داشت دیوانه می شد؛ اولین بارش بود که اینطور بی قرار شده بود. هیچ وقت به فرهاد یا کس دیگری چنین حسی نداشت. زودتر از آنچه فکر کند عاشق شده بود.
باران گرفت. قلب را زیر چادرش گرفت که خونابه اش راه نیفتد توی مسجد. نشست زیر باران. دوباره فکر کرد؛ به همه چیز. به پدر و مادر، خواهر و برادر، به خانواده اش. به آرزوهای کودکی اش: وقتی پنج ساله بود میخواست غواص شود. هفت ساله که شد، باستان شناسی را پسندید. ده دوازده ساله بود که دلش هوای ستاره شناسی و فضانوردی کرد. سیزده سالگی اما، دوست داشت مهندس ژنتیک شود. عاشق علوم تجربی بود؛ میخواست برود در پدافند زیستی. اما یکباره عشق آمده بود وسط زندگی اش و تغییر کرده بود. حالا هیچکدام را نمی خواست. دوست داشت برای عشقش سربازی کند؛ تمام زندگی اش را وقف کند برای تنها کسی که شایسته دوست داشتن بود. خیلی وقت بود برای تصمیمش دل دل میکرد: سرباز بشود یا نه؟
قلبش را لای پارچه ای پیچید و قرآن را باز کرد: مَن عَمِلَ صالحاً من ذکر أو انثی و هو مومنٌ فَلَنُحیینَّه حیوه طیبه، و لَنَجزینهم بأحسن ما کانوا یعملون...(۹۷ نحل)
(و کسی که کار شایسته ای انجام دهد، چه زن باشد و چه مرد، درحالی که مومن باشد، او را به حیاتی پاک زنده خواهیم داشت و چنین کسانی را بر پایه بهترین کاری که انجام می دادند پاداش می دهیم.)
قلب را گوشه ای گذاشت که آقا اگر رد شد، ببیندش و برش دارد. با اطمینان بلند شد که برود پی دلدادگی اش...

#فاطمه_شکیبا

ادامه دارد...

 

بیا بیا که سوختم ز هجر روی ماه تو

       بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو

            بدان امید زنده ام که باشم از سپاه تو

 

 

رکاب ۵ (خانم)

 

اولش مایل به آمدن نبودم اما الان پشیمان نیستم. مگر چندروز مرخصی داریم که با هم نباشیم؟ بالاخره ما هم آدم آهنی نیستیم، دل داریم.
به محض اینکه ماشین را در پارکینگ می گذارد، باران شدید میشود. هوای خرداد است دیگر! محوطه خاکی پارکینگ خالی ست و هوا پر از گرد و غبار شده. باد تندی قطرات باران را به شیشه می کوبد.شیشه های ماشین گلی شده و بیرون واضح نیست. نمی توانیم پیاده شویم.
خنده اش می گیرد:
- ببین تورو خدا! یه روزم که میخوایم مثه بقیه بیایم پارک اینجوری میشه!
کمربند ایمنی را باز می کند و برمی گردد از صندلی عقب چیزی بردارد. حواسم به بیرون است و صدای برخورد باران با شیشه که ناگاه دسته گل نرگسی مقابل صورتم می بینم. متعجب برمیگردم. با لبخند نگاهم میکند و گلهای نرگس را در دست آتل بندی شده اش نگه داشته. قبل از پرسیدن مناسبتش، جواب می دهد:
- ۱۷ خرداد ۹۲، ساعت دوازده و دوازده دقیقه ظهر، که الان چهار سال و حدودا ده ثانیه ازش می گذره.
نگاهی به ساعت ماشین می اندازم. دوازده و سیزده دقیقه است. گل ها را در دستم می گذارد:
- وارد اولین ثانیه های پنجمین سال زندگیمون شدیم.
خنده ام می گیرد و به علامت تشکر، «دیوانه» ای حواله اش می کنم. درحالی که دسته گل ها را بر صورت می گذارم که ببویم، می گویم:
-بهت نمی خورد از این کارا بلد باشی!
-خواهش میکنم! قابل نداشت!
و ادامه می دهد:
-سالگردای قبلی رو یا من ماموریت بودم یا تو، یا هردو مون. این بار عنایت الهی بود جفتمون مرخصی بودیم!
کمی به طرفش می چرخم:
-پس بگو... انقدر هول بودی که برگردی، اون چندتا تروریست از دستت در رفتن!
-نخیر! اونا اصلا ربطی به من نداشتن! کاملا پیش بینی نشده بود، باور کن!
باران بند آمده است. می گویم:
- ببین! برای همه زن و شوهرا بارون میاد فضا عاشقانه می شه، برای ما طوفان میاد!
از حرفم بلند می خندد. در ماشین را باز می کند. باد می پیچد داخل ماشین و موهایش بهم می ریزد. با موهای بهم ریخته با نمک تر است. ترکش خنده هایش به من هم می رسد.

 

عقیق ۵

 

روی پله های طبقه همکف نشست و به سیب خیره شد. یاد مادر افتاد؛ حس کرد گرسنه است. مادر هیچ وقت فراموش نمی کرد بچه ها روزی یک سیب بخورند؛ بعد رفتن مادر، ابالفضل لب به سیب نزده بود. بعد از آن ماجرا، دیگر سیب دوست نداشت. اما این سیب برایش متفاوت بود؛ از سیب لیلا بدش نمی آمد بدون اینکه دلیلش را بداند.
سیب را گاز زد؛ با اشتها. طعم شیرین سیب رفت زیر زبانش. یاد مادر افتاد. گاز بعدی را زد. راستی چرا لیلا نخواست بگوید پدرش کجاست؟
انگار از قحطی برگشته باشد، تمام سیب را یک نفس خورد. انقدر انرژی گرفته بود که می توانست تا ته دنیا بدود. هوس کرد برود در خانه لیلا و یکی دیگر بگیرد. آرزو کرد کاش لیلا هر روز بخواهد خرید کند تا برود کمکش. هنوز دلیل این احساسش را نمی دانست؛ چیزی که برایش مسلم بود، این بود که بازهم سیب می خواهد.
صدای قدم هایی نرم و کودکانه آمد. آرام اسم صاحب قدم را حدس زد: لیلا!
درست حدس زده بود و برای همین در دل ذوق کرد! خواست برگردد و بگوید یک سیب دیگر می خواهد اما دید الهام هم همراه لیلاست. لیلا زیاد با الهام بازی می کرد؛ اما با امیر نه. می گفت پدرم گفته: «پسرا با پسرا، دخترا با دخترا.»
چادر عربی سرش کرده بود؛ لبه های چادرش تا پایین پر بود از پولک های ستاره ای. دنبال بهانه ای گشت تا با لیلا حرف بزند:
- کجا دارین میرین؟
الهام با زبان کودکانه اش، نقشه ابالفضل را نقش بر آب کرد:
- می ریم پارک بستنی بخوریم!
اخم های ابالفضل درهم رفت:
- نمیشه دوتایی برین که! باید یه بزرگتر همراهتون باشه!
و با دست به سینه اش اشاره کرد. الهام دست لیلا را گرفت و ابالفضل پشت سرشان. خودش هم نمیدانست چکار میکند.
موقع سرسره بازی، لیلا نشست روی چمن ها. ابالفضل که چشم الهام را دور دید، از لیلا پرسید:
- تو نمیری سرسره؟
لیلا مانند خانم های بزرگ و متین قیافه گرفت:
-نه! با چادر نمیشه!
-خب چادرتو دربیار!
لیلا دوباره عاقل اندر سفیه نگاه کرد:
- مگه نمیدونی من دارم تکلیف میشم؟
نوبت تاب بازی که رسید، الهام سوار یک تاب شد و لیلا یک تاب دیگر. ابالفضل هردو را تاب داد. بعد مدتها با شنیدن صدای خنده شان، بلند خندید. حس خوبی داشت؛ حتی بهتر از خوردن سیب.

 

فیروزه ۵

 

هنوز نتوانسته بود کامل از دست فرهاد خلاص شود. گاهی جای سوراخ اذیتش می کرد و درد می گرفت. مثلا هفته قبل که در مهمانی فرهاد را دید، ته دلش کمی قلقلک شد؛ اما سعی کرد نگاه نکند.
امروز هم داشت آهنگ های مموری را جا به جا میکرد که اتفاقی یکی از مداحی های فرهاد پخش شد و صدای فرهاد را شناخت. گرچه زمانی افتخار میکرد که صدای فرهاد را بین صدای همه می شناسد، اما این بار از خودش بدش آمد. شاید بخاطر همین حس انزجار بود که وقتی مینا وارد اتاق شد و با زبان کودکانه اش گفت فردا شب خانه «آقا فرهاد اینا» دعوتند، خوشحال نشد که هیچ، سر خواهرش داد زد.
مثل همیشه، مینا گریه کنان به پدر شکایت کرد و پدر مثل همیشه گفت بشری مثل طالبانی هاست؛ تندخو اما به ظاهر دیندار. تمام حرف های پدر را حفظ بود: اینکه به هیچ کدام از شهدایی که عکسشان را به دیوار زده شباهت ندارد و حتی به آنها اعتقاد هم ندارد که اگر داشت، سر بچه داد نمی زد!
شنیدن این حرف ها همیشه عصبی اش می کرد و به نقطه جوشش می رساند؛ انقدر که در اتاق را محکم ببندد و قفل کند و فریاد بزند: «شماها فقط بلدین قضاوتای احمقانه بکنین، هیچی نمی دونین...» و یک ساعت گریه کند. این جور وقت ها، خودش هم نمی دانست چه مرگش شده و چه می خواهد. حتی نمی دانست چکار کند تا آرام شود. نمی دانست چرا یکباره از همه آدم های روی زمین متنفر می شود؟
انگار هرچه کتاب خوانده بود هم از یاد می برد. خودش هم می دانست این حال بدِ گذرا، در سن او طبیعی ست و خیلی زود تغییر می کند؛ اما بلد نبود چطور کنترلش کند. ناتوانی اش در کنترل یک حالت هیجانی(که از شرایط سنی سرچشمه می گرفت)، حس ضعف را دوچندان می کرد و باعث می شد انقدر گریه کند که سردرد بگیرد. گاهی هم برای آرام کردن خودش، روبه روی آینه می ایستاد و با هرچه توان داشت فریاد میزد «چه مرگت شده؟» و جوابی نداشت که بدهد.
از دست خودش و ضعف هایش عصبانی بود؛ از دست نفسش که حرف عقل توی کتش نمی رفت. دلش می خواست کسی پیدا شود که بگوید «تقصیر تو نیست». دلش می خواست خود خدا را در آغوش بگیرد؛ اما بخاطر رفتارش از خدا هم شرمنده بود.

حس می کرد روحش درد میکند.

#فاطمه_شکیبا

ادامه دارد...

 

ما آمده بودیم که تا مرز رسیدن

      همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم

 

 

رکاب ۶ (آقا)

 

گاهی زمان نباید بگذرد اما می گذرد؛ مثل امروز که دلم میخواست عقربه ساعت از ۱۲:۱۳ تکان نخورد. دلم می خواست هزار بار دیوانه صدایم بزند. دوست دارم هیچوقت دو روز بعد نشود که مرخصی ام تمام شود.
مثل همیشه در کوچه شان جای پارک نیست. ماشین را جلوی در پارکینگشان می گذارم. درحالی که کمربند را باز می کنم می گویم:
-میگم احتمالا پدر محترمتون یه تله انفجاری گذاشتن دم در؛ انقدر که بهشون سرنمی زنیم!
-نه! زنده می خوانمون! کمین گذاشتن حتما!
بلند بلند اشهد میخوانم و پیاده می شوم. وقتی می بینم غش غش به خل بازی هایم می خندد، ادامه می دهم:
- غسل شهادت کردی؟ وصیتنامه نوشتی؟!
خنده اش را جمع و جور می کند و درحالی که دست بر دکمه زنگ می فشارد، از چپ چپ نگاه می کند که ساکت شوم. در باز می شود و با بسم اللهی وارد می شویم.
برعکس تصورم، نه تله انفجاری درکار است نه کمین. نگاه حاج آقا از بمب هیدروژنی هم بدتر است: پر از جذبه و در عین حال، دلتنگی و گلایه. اول دخترش را در آغوش می کشد و بعد مرا. انگار به استقبال مسافر آمده اند. مادر و پدرش هردو اط دیر سرزدن و همیشه غایب بودنمان شکایت می کنند و ما هم با شرمندگی می گوییم انقدر ماموریت و کار هست که علی رغم میل باطنی و با عذرخواهی فراوان، دیر به دیر خدمت برسیم.
بیشتر فامیل جمع اند. از حالا باید تاجر باشیم؛ با دغدغه های اقتصادی و فنی و بی خبر از مسائل روز ایران و جهان! شاید بخاطر همین است که هربار غیرمستقیم فحش می خوریم. مثلا همین شوهرخاله محترمش، هر بار که برای شکایت از در و دیوار و مملکت و دلار و اختلاص و... دهان باز می کنند، عنایت می کنند به سران مملکت و نیروهای مسلح و روحانیت و دوستان؛ که: «هرچی می کشیم از اوناست!!»
خب؛ ما دوتا هم دائم به هم لبخند ملیح تحویل می دهیم و فیض می بریم!

 

عقیق ۶

 

خودش هم نمیدانست چرا به محض دیدن لیلا، جارو برداشته و حیاط را تمیز میکند. لیلا ایستاده بود و با تکیه بر دیوار، به تکان های جارو خیره بود. ابوالفضل زیرچشمی لیلا را میپایید و منتظر بود موضوعی پیدا شود که حرف بزنند. لیلا را که میدید، یاد مادر می افتاد. انتظارش خیلی طول نکشید. لیلا که پیدا بود تا الان به چیزی فکر میکرده، شروع کرد:
- میگم ابوالفضل... تو تکلیف شدی؟
ابوالفضل ناخودآگاه یک لحظه دست نگه داشت و دوباره ادامه داد:
- من؟! خب... نه! یعنی یه سال دیگه تکلیف میشم. ولی از هفت سالگی نمازام رو میخوندم.
لیلا ذوق کرد و ابوالفضل با دیدن ذوق لیلا، بادی به غبغب انداخت:
-خب آره! نه این که بابام زورم کنه ها! خودم دوست داشتم. تو نماز بلدی؟
-معلومه! منم بعضی وقتا میخونم.

ابوالفضل دنبال راهی برای ادامه گفت و گو می گشت که لیلا گفت:
- من امسال تکلیف میشم... اگه تکلیف بشم، تو هم تکلیف بشی، ما دیگه نمیتونیم باهم حرف بزنیم؟
ابوالفضل اصلا انتظار چنین جمله ای را نداشت. حتی به این موضوع فکر هم نکرده بود. نمیدانست چه جوابی بدهد. آرام زمزمه کرد:
-خب... آره.
لیلا هم حرفی برای گفتن نداشت. شاید خواست بحث را عوض کند که گفت:
- یه چیزی بهت بگم به کسی نمیگی؟
ابوالفضل خوشحال از اعتماد لیلا گفت:
-معلومه نمیگم!
لیلا صدایش را کمی پایین آورد و با شوق گفت:
-مامانم یه نی نی داره! دو ماه دیگه برام یه خواهر به دنیا میاره. یادش آمد نباید جلوی ابوالفضل درباره پدر و مادرش حرف بزند. برای همین سریع دستش را روی دهانش گذاشت.

 

فیروزه ۶

 

مثل همیشه، تکیه داده بود به میز اما این بار دست به سینه و اخم آلود. همین حالتش برای بچه هایی که با بگو بخند وارد می شدند، سوال ایجاد میکرد؛ طوری که کمی خودشان را جمع و جور کنند. یکی دو نفر هنوز نفهمیده بودند بشری عصبانی ست و یله می دادند روی صندلی ها. بشری که دید بچه ها هنوز در حال و هوای جلسه نیستند، در حالی که به سمت در میرفت آرام و محکم گفت:
-بشینید رو زمین!
چند نفری که صدایش را شنیده بودند، از ترس عصبانیتش نشستند اما بقیه حواسشان نبود. در را بست و بلندتر گفت:
-بشینین رو زمین!
حالا دیگر همه ده – دوازده نفر نگاه متعجب شان به بشری بود. مریم که خنده روی لبهایش خشکیده بود، سوال کرد:
-چرا روی زمین؟
بشری با کنار پایش لگدی به در زد و صدایش را بالاتر برد:
-گفتم بشینید رو زمین!
هیچ کس تابحال عصبانیت و فریاد کشیدن بشری را ندیده بود. برای همین همه بهت زده روی زمین نشستند و حتی کسی جرأت نکرد برای تهویه هوای گرفتۀ دفتر بسیج، بلند شود و پنجره را باز کند.
بشری دست به سینه مقابل بچه ها ایستاد؛ صاف و با شانه های عقب رفته و پاهای به عرض شانه باز. بچه ها در سکوت مطلق، روی زمین سرد و میان جعبه های پوستر و کتاب، منتظر حرف های بشری بودند. بشری اول با صدای آرام شروع کرد:
- کسی براتون دعوتنامه داده بود خانوما؟
جواب نشنید.
- پس قبول دارید به زور تشریف نیاوردید شورای بسیج، مسئولیتاتونم خودتون باتوجه به علاقه تون انتخاب کردید. درسته؟
سرشان را تکان دادند. بشری هم سرش را تکان داد.
- چقدر خوب که صادقید باهام. پس یه توانایی و ظرفیتی توی خودتون دیدین، وگرنه اصلا ازتون بعیده همین طوری و الکی سرتونو زیر بندازید بیاید توی کار امام زمان(عج). مگه نه؟ چون میدونید اگه اینجا مسئولیت بگیرید و جا اشغال کنید و از ظرفیتاش استفاده کنید، ولی کار نکنید و فقط اسمش روتون باشه، یا کار رو خراب کنید و بندازید روی دوش این و اون، اون دنیا خود آقا جلوتونو میگیره میگه تو که نمی تونستی واسه چی اومدی جا گرفتی؟
صدای بشری با هر کلمه بالاتر می رفت. دستش را زد روی میز؛ بچه ها تکان خوردند.
- مگه بهتون نگفتم هفت صبح بجای صبحگاه میاین اینجا جلسه؟ مرده بودین همتون؟ باید بیام دونه دونه با التماس از توی کلاس بکشمتون بیرون که بیاین جلسه؟
رو کرد به اولین کسی که مقابلش بود:
-خانم احمدیان، مگه مسئول نیروی انسانی نباید دائم اینجا باشه مدارکو تحویل بگیره؟ این چه وضع پوشه هاست؟
قبل از جواب احمدیان، رفت سراغ بعدی:
-مریم مگه مسئولیت پانل با واحد فرهنگی نیست؟ سه هفته ست پانل به روز نشده! نرگس تیم اجرایی تو برای نمایشگاه چرا کاری نکردن؟ عاصمی هنوز گزارش اردوی گلستان شهدا تحویل من نشده!
وقتی همه را از دم تیغ انتقادش گذراند، نرگس به خودش جرات داد:
-خب بشری خیلی انتظار داری! چرا جو گیر شدی که فرمانده ای؟ ما رو درک کن، همه مون کنکوری هستیم!
بشری سعی کرد منفجر نشود و آرام باشد:
-اولا من فرمانده نیستم، مسئولم! دوما جوگیر نشدم، شماها بی حال شدین! سوما مگه من کنکور ندارم؟ پس فرق ما باهم چیه؟ من درس نمی خونم؟ بچه ها من درس نمی خونم؟ غیر درست خوندن، درسای حوزه رو هم باید بخونم، باشگاهم میرم، پس فرقم با شما چیه؟ چرا من می رسم شماها نمی رسین؟ اگه نمی خواین کار کنین بهونه نیارین. راحت بگید نه تا من یه تیم دیگه جور کنم. یا علی.
و از دفتر بیرون رفت.

#فاطمه شکیبا

ادامه دارد...

 

سعی میکرد مرا از تو جدا سازد شک

        عشق برخاست، بنا کرد به تحسین کردن

 

 

رکاب ۷ (خانم)

 

تمام شدن مرخصی، یعنی یکسان شدن شب و روز و نفهمیدن گذر زمان و حس نکردن بی خوابی و گرسنگی. برای هردوی ما و برای او بیشتر. نه این که از کارش چیز زیادی بدانم، وقتی نیمه شب ها برمیگردد یا بعد یکی دو هفته می بینمش چهره اش داد میزند چقدر خوش گذرانده!!
خودم هم که از همان اول به قول او، سنسورهایم قطعی دارد و گرسنگی و بی خوابی و گرما و سرما را حس نمی کنم!
کار من برعکس او، خیلی کتک خوردن ندارد(!) و مثل او نیستم که هربار با دست و پای شکسته و سروصورت کبود بروم خانه؛ مگر بعضی وقتها. امروز هم از همان وقت ها بود؛ بماند که چطور و از کی کتک خوردم(قرار نیست مسائل کاری و به این مهمی بخشی از یک رمان عاشقانه باشد!!)؛ اما خوب توانست یک گوشه خفتم کند و از خجالتم دربیاید. من هم باید تا رسیدن بچه های گشت، یک جوری نگهش می داشتم که درنرود و درعین حال ناکار هم نشود. برای همین بود که چندتا لگد نوش جان کردم؛ نامرد خیلی محکم زد اما خودم را از تک و تا نینداختم و بچه ها که رسیدند، خیلی عادی سوار ماشین شدم. الان هم احتمال می دهم کمر و پهلویم کبود شده باشد اما اگر بخواهم لوس بازی دربیاورم، از ادامه کار می مانیم و باید دردش را تحمل کنم.
دست مطهره که می خورد روی شانه ام، از جا می پرم و سرم را بالا میاورم که ببینم چکار دارد. درد در گردنم می پیچد تا بفهمم انقدر ثابت نگهش داشته ام که خشک شده.
- دیروقته ها! برو خونه، بچه های شیفت هستن.
تازه می فهمم هوا تاریک شده است و نماز مغرب و عشایم مانده. دنبال ساعت می گردم:
-مطهره ساعت چنده؟
-ده و نیم. انقدر توی پرونده غرق بودی که صدای اذان رو هم نفهمیدی. منم صدبار صدات کردم نشنیدی. ما هم گفتیم مزاحمت نشیم.
نگاهی به کاغذهای بهم ریخته مقابلم می اندازم. بعضی یادداشت های خودمند و بعضی دست خط متهم. درحالی که مرتبشان می کنم به مطهره می گویم:
-حس می کنم هیچ پیشرفتی نداشتیم! انگار یه چیز مهمتری هست که این وسط ندیدیم.
درحالی که وسایلش را جمع می کند می گوید:
-اتفاقا از نظر من بد نبوده. باید صبر کنی تا گزارش بچه های تیم آی تی.
در آستانه در می ایستد:
- من باید برم، شوهرم ماموریته بچه ها تنهان. تو هم اگه میخوای تا آخر این پروژه زنده بمونی برو خونه، نمون. یا علی.
از جایم که بلند می شوم، کمرم تیر می کشد. نمی دانم بخاطر لگد است یا نشستن در مدت طولانی؟ به هر زحمتی شده، نمازم را ایستاده و در همان اتاق می خوانم. کاغذها را جمع می کنم و می ریزم داخل کیفم. لپتاپ را هم که باتری اش تمام و خیلی وقت است خاموش شده، می بندم و می گذارم داخل کیف. کولر را هم مطهره خاموش کرده تا از گرما هم که شده، بیایم بیرون. در اتاق را قفل می کنم، همراهم را تحویل می گیرم و راه می افتم سمت پارکینگ. داخل آسانسور، همراهم را چک می کنم؛ مادر پیام داده است که غذا برایم پخته اند و بروم خانه شان تحویل بگیرم.
با این که ذهنم در تمام راه درگیر است، می توانم سخنرانی هم گوش بدهم. اتفاقا کمکم می کند تا ذهنم کمی از فضای قبلی خارج شود تا وقتی دوباره پرونده را می خوانم، کمی برایم تازگی داشته باشد.
مادر با دیدن چشمان قرمزم، سری تکان می دهد و ظرف غذا را به طرفم می گیرد:
- یه ذره م به خودت برس! بالاخره تو هم آدمی!
پدر هم حرفش را تایید می کند و سرش را از پنجره ماشین داخل میاورد که ببوسدم. بوسیدن دست هایشان خستگی را از یادم می برد.
غذایی که مادر داده را روی اُپن می گذارم. انقدر برای ادامه کار اشتیاق دارم که لباس عوض نکرده، می نشینم وسط سالن و لپتاپ را به شارژ میزنم تا روشن شود. برگه ها را دور خودم می چینم و با دید تازه ای، شروع می کنم به مطالعه کردن پرونده ای که جملاتش را مو به مو حفظم.
انقدر می خوانم که چشمانم از شدت سوزش باز نشوند و سرم گیج برود و سنگین شود. انقدر که ضعف و سردرد و شاید خواب، تسلیمم کند...

 

 

عقیق ۷

 

تا آن موقع، خانه لیلا را ندیده بود. حالا هم دوست نداشت خانه شان را در این شرایط ببیند. بغضش را پشت جعبه ها پنهان کرده بود. یاد وقتی افتاد که میخواست از خرمشهر بیاید اصفهان و اسباب و وسایل خانه را جمع کردند. حالا هم داشت به لیلا کمک می کرد اتاقش را در چند جعبه بزرگ خلاصه کند.
لیلا نظم خاصی در چیدن وسایلش داشت که ابالفضل با وسواس خاصی مقید بود به رعایت آن؛ اینطوری می خواست یک جوری حسن نیتش را به لیلا برساند. با کمک ابالفضل، اتاق زودتر از آنچه فکر می کردند جمع شد و ابالفضل رفت تا به کارگرها برای جابجایی وسایل کمک کند.
دلش می خواست به لیلا بگوید چقدر شبیه مادر است؛ طوری که دوست دارد تمام وقت نگاهش کند و هیچ کدامشان هیچوقت تکلیف نشوند. اما گفتن این جمله، از بلندکردن جعبه ها و اسباب و وسایل سخت تر بود.
لیلا موقع رفتن، چادر عربی سرش کرده بود. همان ها که در خرمشهر مادر بهشان می گفت عبا. ابالفضل می خواست هیچ چیز را از قلم نیندازد تا بتواند چند وقتی را با بازسازی تصویر خاطرات سر کند. از بالا تا پایین، ستاره های نقره ای روی چادرش لبه دوزی شده بود. روسری اش هم یاسی بود و مثل همیشه، داشت با سر انگشت چند تار موی بیرون دویده از روسری را سرجایشان بنشاند. یک کیف دستی کوچک دخترانه صورتی رنگ و یک ساک بزرگ و سنگین دستش بود؛ وزن ساک را سخت تحمل می کرد. منتظر ایستاده بود تا پدر بیاید و سوار ماشین شوند.
ابالفضل به حرف آمد:
-خونه جدیدتون از اینجا دوره؟
-یکم.
-یعنی دیگه نمیای اینجا؟
-نمیدونم!
چند ثانیه سکوت، با صدای لیلا شکست:
-مواظب الهام جون باشیا!
ابالفضل با غروری توام با حس مسئولیت گفت:
- معلومه که هستم!
پدر لیلا که آمد، ابالفضل عقب رفت و کنار شوهرخاله اش ایستاد. پدر لیلا کمک کرد لیلا سوار شود و در را برایش بست. ابالفضل با وسواسی بی سابقه همه تصاویر را در ذهنش ثبت کرد تا وقتی ماشین لیلا در خم کوچه بپیچد.

 

 

فیروزه ۷

 

دلش می خواست فرار کند و برود جایی که برای مدتی کسی پیدایش نکند. برود جایی شبیه بیابان، که هیچ کس نباشد. خودش هم نمی دانست چرا انقدر بهم ریخته است؟! قبلا انقدر مقابل مشکلات زندگی شکننده نبود. عاقلانه می اندیشید و خودش را مدیریت می کرد؛ اما حالا انگار شارژش تمام شده بود و نیاز داشت به یک بازسازی روحی. فکر می کرد باید برود جایی شبیه راهیان نور یا اعتکاف. جایی شبیه جمکران پارسال. اما پدر اجازه نمی داد. برای همین از درون می سوخت.
به بهانه آسیب دیروز دستش در کلاس رزمی، از ورزش معاف شد. درواقع دستش خیلی درد نمی کرد؛ میخواست تنها باشد. روی نیمکت گوشه حیاط نشست و دو دستش را فرو برد داخل جیب پالتوی زیتونی اش. هوا سرد بود اما بشری عادت نداشت به لباس گرم پوشیدن. سرما را تحمل می کرد تا عادت کند؛ پالتوی زیتونی را هم فقط به عشق رنگش پوشیده بود؛ رنگ لباس های نظامی.
اولین بار بود که سرما اذیتش می کرد. شاید چون حس می کرد خالی شده است. سردرگم بود و نمی دانست چطور باید به هدفی که می خواهد برسد؟ اصلا شاید این کارش اشتباه بود؛ ورود به محیطی مردانه که اخلاقی مردانه می طلبید. می ترسید خطایی غیرقابل جبران باشد.
حوصله بچه ها را نداشت و کسی هم جرات نمی کرد سمتش بیاید. بعد از ماجرای دفتر بسیج، همه جور دیگری از اخم های بشری حساب می بردند. حالا هم که با همان اخم، نشسته بود روی نیمکت و خیره بود به زمین!
دراز کشید روی نیمکت چوبی. خودش را عادت داده بود به خوابیدن روی زمین سفت؛ بدون بالش و زیرانداز.
خیره شد به آسمان. شب قبل، باد همه ابرها را برده بود و حالا آسمان یکدست آبی بود. توی دید بشری، توپ والیبال و بدمینتون هربار تا مرز آبی آسمان می رفتند و بر می گشتند روی زمین. با خودش فکر کرد اگر جای آن توپ ها بود دیگر روی زمین بر نمی گشت!

#فاطمه_شکیبا

ادامه دارد...

 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم 

       موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

 

رکاب ۸ (آقا)

 

نمی دانم چقدر گذشت تا سرم را از روی داشبورد ماشین بردارم. چشم هایم می سوزد. اولین چیزی که می شنوم، صدای فش فش بی سیم است:
- شاهد۱ شاهد... شاهد۱ شاهد...
به اطرافم نگاه می کنم تا به یاد بیاورم کجا هستم. کم کم حافظه ام بر می گردد. حسین را می بینم که در ماشین را باز می کند و می نشیند. به شاهد۱ جواب می دهم:
-شاهد به گوشم؟
-هیچ رفت و آمدی نیست! از همسایه ها هم پرسیدم گفتن خیلی وقته کسی توی خونه نمیاد و بره!
-همسایه ها بیخود میگن! هرچی هست توی اون خونه ست. فقط از در رفت و آمد نمی کنن. دو تا خونه کناری و خونه پشتی رو تحت نظر بگیرید.
مرتضی بسته بیسکوییت را تعارفم می کند:
- هفتاد و دو ساعته نخوابیدی! بچه ها اومدن جاشونو با ما عوض کنن. تو برو خونه یکم استراحت کن.
تازه ضعف و سردرد سراغم می آید. یک بیسکوییت بر می دارم تا پس نیفتم. حسین می گوید:
-یعنی می گی دارن از خونه کناری رفت و آمد می کنن؟
-مطمئن باش! خونه های کناری مثل یه پوشش اند.
دوباره معده ام می سوزد. حسین هم ول کن نیست و می خواهد مرا بفرستد خانه که کارم به بیمارستان نکشد. ناچار حرف حسین را قبول می کنم مشروط به این که گزارش لحظه به لحظه بگیرم. خودش می رسانَدَم تا خانه. نمی دانم سرکار علیه برگشته یا نه؟
ساعت دوازده شب است. بی سر و صدا در را باز میکنم. کفش هایش دم در است. حتما دوباره کمین ایستاده تا گیرم بیندازد و بعد ازش اقرار بگیرم که برای من بیدار مانده است!
آرام و هشیار قدم برمی دارم که گیر کمینش نیفتم، اما نه... کمین نگذاشته! اولین چیزی که می بینم، لپتاپ روشن است و بعد انبوهی برگه و پرونده روی زمین. نگران می شوم؛ با دیدن سرکار علیه که با لباس بیرون افتاده روی برگه ها. اول تمام احتمالات وحشتناک از ذهنم می گذرند و رد می شوند. نگاهی به آشپزخانه می اندازم. قورمه سبزی مادرش روی میز است.
برش می گردانم و نبضش را می گیرم. کم فشار می زند. رنگش هم پریده. می دوم به آشپزخانه تا آب قند درست کنم. تنها چیزی که به فکرم می رسد همین است. معده ام می سوزد و با چند بیسکوییت آرامش می کنم. گرچه منشا این سوزش معده، بیشتر عصبی ست. چند دانه خرما هم می خورم چون اگر من هم از حال بروم، کسی نیست به دادمان برسد.
سنسور علائم حیاطی سرکار علیه قطع است؛ معمولا پیغام low battery نمی دهد تا جایی که خاموش شود! این سرکار علیه از من هم دیوانه تر است!
آب قند به دست می نشینم کنارش و سرش را می گذارم روی بازویم. با قاشق، کمی آب قند در دهانش می ریزم. خیره می مانم به چشمان بسته اش و صلوات می فرستم تا بازشان کند.

 

عقیق ۸

 

از وقتی خط سبزرنگ پشت لبش را دید، تمام هدفش در یک عبارت خلاصه شد: مثل پدر شدن.
لیلا را یک گوشه ذهنش نگه داشت؛ تا قبل از آن که تکلیف شود. بعد از آن سعی کرد طوری سرش را گرم کند که به یاد لیلا نیفتد؛ اما تصویر کم رنگ لیلا در ذهنش، هیچ وقت از بین نرفت.
این میان، نیاز به یک دوست داشت. یک برادر. کسی که همراهی اش کند؛ کسی که مثل خودش باشد. با همان دغدغه ها، همان اهداف. بین همسن و سالهایش سخت پیدا میشد چنین کسی.
حسین را در مدرسه پیدا کرد، سال اول دبیرستان. وقتی با لبخند و لهجه غلیظ اصفهانی پرسید:
-«کلاس ریاضی همینجاس؟»
و ابالفضل دستپاچه جواب داد که:
-«ها!».
به همان لهجه خوزستانی.
و حسین نشست کنار ابالفضل. خودش هم نفهمید چرا؟ اما نشست و گذاشت به حساب قسمت. برای همین سر صحبت را باز کرد:
- تو ام تک افتادی؟
ابالفضل محجوبانه لبخند زد و با خودکارش بازی کرد:
-ها. غریبُم!
-بِچه کوجای؟ لهجه د اصفانی نیس؟
و لبخند ابالفضل عمیقتر شد و سرافراز گفت:
- خرمشهر...!
چشمان حسین درخشید با شنیدن نام خرمشهر:
-پس بِچه جنگی دادا؟
-ها کوکا! سه ماهی میشه اومدیم اصفهان.
فهمیدند مهم نیست اهل کجایند؛ شبیه هم اند. مثل برادر. و همین شد که حسین شد برادرش برای ادامه راه پدر. پایش را باز کرد به هیئت و مسجد.
تمام انرژی اش را جمع کرده بود تا یادداشت های پدر را بخواند و با دوستانش حرف بزند. می خواست پدر را در خودش زنده کند. دیگر گوشه گیر و منزوی نبود؛ از بسیج محله شروع کرد تا برسد به جایی که پدر بود. می خواست این طوری انتقامش را از دشمنان پدر بگیرد.
دیگر روز و شب نداشت؛ مثل پدر. یا هیئت و مسجد بود، یا کتابخانه. وقتهایی هم که در خانه بود، وقتش را برای الهام و امیر می گذاشت. برای مانند پدر شدن، پر از انگیزه بود. حتی مشکلات مسیر را هم دوست داشت. هرجا به مشکل می خورد، راهی پیدا می کرد برای مردتر شدن.

 

فیروزه ۸

 

قرار گرفته بود مقابل دو راهی. فکر می کرد اگر برود دنبال هدفش، باید مرد شود. مرد شدن را هم دوست داشت هم نه. کلمه «مرد» از دید او، به معنای جنسیت نبود. اعتقاد داشت «مرد» را باید برای انسان به کار ببرند؛ چه زن باشد چه مرد؛ و زن هم می تواند مردانه زندگی کند. برای او، مردانه زیستن نه به معنای مذکر شدن، که به معنای انسانیت بود.
فطرت دخترانه اش را هم دوست داشت هم نه. لطافت و ظرافت را دوست داشت اما از نقاط ضعفی مانند حسادت، تجمل گرایی و کنجکاوی های زنانه بیزار بود. از گدایی محبت؛ از چشم و هم چشمی؛ از این که با زیبایی جسم سنجیده شود و تمام دغدغه اش، لباس و آرایش باشد. بیشتر از زن بودن، انسان بودن را دوست داشت.
سر دوراهی گیر کرده بود. با خودش می گفت اگر بخواهد فطرت زنانه را نگه دارد، نمی تواند سرباز باشد برای دین و اعتقادش. دلش هم نمی آمد عاطفه و لطافتش را رها کند.
برعکس همه که دنبال سقفی بودند تا خیس نشوند، بدون چتر در صحن می گشت. حاضر نبود چشم از تماشای گنبد - آن هم زیر باران سحرگاه – بردارد. سوال هایش را آورده بود خدمت کسی که حرفش را بهتر از همه می فهمد؛ خدمت بانوی قم. کسی بهتر از ایشان را پیدا نکرد برای حرف های دخترانه اش.
ایستاده بود مقابل صحن و هرچه می خواست گفت. گفت همان راهی را جلوی پایش بگذارند که صلاحش هست. برعکس همیشه، هرچه خواست بر زبان جاری کرد و نگذاشت فقط از دلش بگذرد. نجوایش که تمام شد، تا مقبره پروین اعتصامی قدم زد. همچنان چشم به گنبد، صلوات می فرستاد.
از دلش گذشت استخاره بگیرد. با چشم صحن را کاوید. کسی نبود؛ همه رفته بودند داخل شبستان ها؛ بجز چند طلبه ای که با عجله می خواستند خارج یا داخل شوند. دوباره گنبد را نگاه کرد: ای که مرا خوانده ای! راه نشانم بده!
چشمش به پیرمردی روحانی افتاد که عمامه مشکی و شال سبزش نشان از سیادت داشت. آمده بود برای پروین اعتصامی فاتحه بخواند شاید. مثل بقیه عجله نداشت، آرام می آمد.
بشری قرآن جیبی را از کیفش درآورد. ناخودآگاه جلو رفت و تا به خودش آمد، از پیرمرد استخاره خواسته بود. پیرمرد هم انگار آمده بود برای بشری استخاره بگیرد. قرآن را گرفت و زمزمه کنان نگاهی به گنبد کرد:
-نیت کردی دخترم؟
تنش از سرما مورمور شد؛ شاید هم از اضطراب. همه چیز را به صاحب حرم واگذار کرد. پیرمرد با بازکردن قرآن، لبخند عمیقی زد:
-خیلی خوبه، حتما نتیجه ش خوب میشه... خوش بحالت دخترم چه نیت پاکی داشتی! خیلی خوبه ولی سخته، باید مرحله مرحله پیش بری. مرحله مرحله، ان شالله آخرش هم پیروزی و سعادت هست. ان شا الله.
حس کرد سبک شده و راحت می تواند تا خود ضریح بدود، شبکه های ضریح را ببوسد و بابت این تایید تشکر کند. خودش را کنترل کرد که جلوی پیرمرد جیغ نکشد! با ذوقی که سعی در پنهان کردنش داشت پرسید:
-میشه بپرسم کدوم آیه اومده؟
پیرمرد لبخند زد:
-وَ بَنَینا فَوقَکُم سَبعاً شِداداٌ. وَ جَعَلنا سِراجاً وَهّاجاً. وَ اَنزَلنا مِنَ المُعصِراتِ ماءً ثَجّاجاً...(و برفراز شما هفت آسمان محکم استوار ساختیم. و خورشید را که چراغی گرم و پر فروغ است پدید آوردیم. و از ابرهای باران دار، آبی ریزان فرو فرستادیم... سوره نباء/ آیات ۱۲ تا ۱۴.)
بانو چقدر قشنگ تاییدش کرد...

#فاطمه_شکیبا

ادامه دارد...

 

در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کآنجا

          سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 

 

رکاب ۹ (خانم)

 

باد گرمی به صورتم می خورَد. مایع شیرینی راهش را از بین لبهایم باز می کند و به دهانم می ریزد؛ چیزی شبیه آب قند که خلسه ام را شیرین تر می کند. پلک هایم مثل قبل سنگین نیست و می توانم بازشان کنم.
به محض چشم باز کردن، منبع تولید باد گرم را می بینم که دقیقا مقابل صورتم است و به چشمانم خیره شده. انگار بخواهد تمام اجزای صورتم را یکی یکی آنالیز کند! زیر لب صلوات می فرستد. باید آب قند هم کار او باشد.
صدایم از ته چاه در می آید:
-چی شده؟ چقدر وقته خوابم؟
بیسکوییتی دهانم می گذارد:
-بازم تو شارژت تموم شد خاموش شدی؟
و می خندد. نگاهی به اطرافم می اندازم. سرم از زمین ارتفاع دارد؛ به اندازه زانو و دست یک مرد. هول می کنم و میخواهم بلند شوم که محکم می گیردم. ضعفم اجازه نمی دهد تقلا کنم. دوباره می پرسم:
-چقدر وقته خوابم؟
-باورت میشه نمیدونم!؟ اومدم دیدم افتادی روی این برگه ها. فشارت افتاده.
-شام خوردی؟
-نه. گذاشتم داغ بشه بریم بخوریم.
گردن می کشم که برگه ها را ببینم. دستشان نزده که بهم نریزند. کش چادر را از دور سرم بر میدارد:
-بعد به من میگه چرا به خودت نمی رسی؟ تو نمیگی اگه چیزیت بشه، پرونده ت ناقص می مونه؟ حداقل بذار یه پروژه تموم بشه بعد!
صدای گرفته و چشمان پف کرده اش خستگی را داد می زنند. باز هم سعی می کنم خودم را نجات بدهم اما محکمتر می گیرد و نمی گذارد. کمرم از درد تیر می کشد و چهره ام درهم می رود. نباید بگذارم بفهمد.
ابرو بالا می دهد و دست می برد سمت مقنعه ام که برش دارد. موهایم پریشان میشود و می ریزد توی صورتم. ترجیح می دهم تکان نخورم تا حساس نشود و بتوانم به موقع در بروم. می خواهد بیسکوییت بعدی را دهانم بگذارد اما اجازه نمی دهم. بیسکوییت را می قاپم و دهانم می گذارم.
کمر و پهلویم هنوز درد می کند اما به روی خودم نمی آورم. نهایتا یک کبودی ساده است که زود خوب می شود.
بوی قرمه سبزی، بهانه خوبی می شود برای در رفتن از دستش. بلند می شوم اما از درد کمر و شاید کمی هم سرگیجه، دوباره تلو تلو می خورم. قبل از این که بیفتم، بازویم را می گیرد و روی صندلی می نشاند. می رود به آشپزخانه و با یک لیوان آبجوش و نبات و چند دانه خرما بر میگردد. زانو می زند مقابلم و مجبورم می کند خرما و آبجوش را بخورم.

 

عقیق ۹

 

آخرین ظرف خرما را آخر سفره گذاشت. خواست برود که صدایی دخترانه نگهش داشت:
-دستتون درد نکنه! خدا خیرتون بده انقدر زحمت می کشید! کاری نیس از دست من بربیاد؟
عشوه و نازکی عمدی صدای دخترانه، دلش را قلقلک داد و وسوسه شد صاحب صدا را بشناسد. خواست سرش را بالا بیاورد که چشمش به انگشتر عقیق پدر افتاد که تازه اندازه اش شده بود. از نیتی که در دلش بود خجالت کشید. شیطان را لعنت کرد و لب گزید. خیره به زمین، «خواهش می کنم»ی پراند و قدم تند کرد طرف قسمت مردانه.
شاید از بخت بدش بود که سینی چای را دادند که بین خانم ها بگرداند. خیره بود به سینی تا حواسش پرت نشود. دست جوان و ظریفی در سینی دراز شد. می لرزید. چای برداشتنش طولانی شد؛ بخاطر لرزش دستش شاید. شاید هم چون میخواست تشکر کند. همان صدا بود، با همان کشش. پلک هایش لحظه ای بالا آمد و دید دختر مستقیم به صورتش نگاه می کند. داغ شد؛ نزدیک بود سینی چای برگردد.
خیلی نگذشت تا بفهمد دختر، خواهر دوستش سعید است؛ نگین. چون همه چیز به آن شب تمام نشد. بعد ماه رمضان که مراسم مسجد تمام شد، به بهانه نماز جماعت می آمد و مقابل در مسجد می ایستاد تا ابالفضل را ببیند. ابالفضل نمی توانست رفتار نگین را درک کند؛ این که خودش را به آب و آتش میزد تا توجه ابالفضل جلب شود؛ حتی در حد نیم نگاه. این رفتار را در شان یک دختر نمی دانست. برایش نه تنها جذاب و قشنگ نبود، زشت و نادرست می نمود.
از وقتی فهمیده بود نگین جلوی در مسجد منتظرش می ایستد، زودتر می رفت. اما آن روز، نگین گیرش انداخت. جلویش سبز شد و سلام کرد. ناچار جواب داد و خواست برود. می ترسید برایش حرف در بیاورند. می ترسید وسوسه شود. نگین از ترس این که ابالفضل در برود، سریع گفت:
-ببخشید، من توی هندسه یکم مشکل دارم. میشه کمکم کنید؟ داداشم گفته شاگرد اولید.
درخواست نگین به نظرش مسخره آمد. خواست محترمانه جواب دهد:
-نه، شرمنده من وقت ندارم. ببخشید باید برم.
و فرار کرد. ترسید سعید ببیندشان. دلش برای نگین سوخت که این طور چوب حراج به غرورش می زد. کاری نمی توانست برای نگین بکند؛ جز همین بی محلی ها. بلکه بی خیال شود.
اما نگین پشت سرش راه افتاد:
-خواهش میکنم وایسا!
ابالفضل نا خودآگاه ایستاد. منتظر بود ببیند نگین درباره این رفتارش چه توضیحی می دهد. صدای نگین لرزید:
-باور کن تو فرق داری! خواهش می کنم انقدر بی محلی نکن.
-باور کنید این رفتارتون اصلا مناسب نیست. همه چیزو فراموش کنین!
-نمیتونم!
خواست جواب بدهد که دست سعید یقه اش را گرفت. بدنش یخ زد. صدای خش دار سعید را از پشت گوشش شنید:
-چکار داری با خواهر من؟
چشمان نگین مضطرب و بقیه صورتش زیر دستانش پنهان شده بود. ابالفضل نمی دانست چه جوابی بدهد. دلش برای آبروی خودش بسوزد یا نگین؟
تا بیاید فکر کند، سعید به دیوار کوبانده بودش و با خشم به چشمانش نگاه می کرد. می ترسید زبان باز کند؛ می ترسید به لکنت بیفتد و سعید بدبین تر شود.
حسین به دادش رسید. سعید را عقب هل داد:
-مگه نشنیدی صداشونو؟ به ابالفضل بیچاره چه ربطی داره؟
سعید اما شاید حاضر نبود رفتار خواهرش را باور کند که دوباره فریاد زد:
-دیگه نبینم بیای دور و برش! این بارم بخاطر حسین کاریت ندارم!
اشک نگین درآمد. با فریاد سعید از جا پرید و پشت سرش راه افتاد که برود.
حسین جلوی ابالفضل ایستاد:
-چی میگه دختره؟

 

فیروزه ۹

 

پدر بود و همین دو دخترش: بشری و مینا.
بشری و پدر برای هم بیشتر از پدر و دختر بودند. بشری گاه می شد مادر، گاه خواهر، گاه حتی همسر. همیشه وقت داشت برای شنیدن حرف های پدر و پا به پایش فکر کردن. وقت داشت برای با پدر غذا خوردن یا تلوزیون دیدن. بخاطر سفارش مادربزرگ بود که مبادا پسرم تنها بماند. بشری می خواست کم کاری های مادر شاغل را برای پدر بازنشسته جبران کند. انقدر که گاه پدر نمی گذاشت بشری تنها جایی برود، یا چند روز خانه نباشد.
پدر برای بشری، گاه استاد می شد، گاه راوی، گاه دوست و گاه حتی مادر. همیشه برای سوالات بشری وقت داشت و بشری مطمئن بود پدر از پس پیچیده ترین بحث ها و سوالات علمی و فلسفی هم بر میاید. بشری از همان چهار- پنج سالگی، ایمان داشت به اینکه پدر دانشمند است و بود. پدر انقدر به بشری نزدیک بود که ماجرای فرهاد را می دانست. وقت بهم ریختگی بشری – که مادر از خستگی روزانه حوصله صحبت با دخترش را نداشت – پدر با حوصله به گریه هایش گوش می داد. به هر راهی برای سرحال کردنش متوسل می شد: از شوخی تا کیک و شیرینی و آغوش و نوازش.
بشری دستپخت پدر بود. بجز برخی خصوصیات که از مادر داشت، ریزبینی و نکته سنجی، جدیت و تصمیم را از پدر گرفته بود. اینکه بی مدرک و دلیل حرف نزند، خودش را درگیر حاشیه نکند، به خودش و فرهنگ و کشورش ایمان داشته باشد و خیلی خصوصیات دیگر. حتی پدر کمک کرد بشری مبانی فکری اش را بسازد؛ بدون اجبار که با اختیار. هیچوقت دستور نداد، فقط راه را جلوی پای بشری گذاشت.
از بچگی فقط می دانست نباید درباره شغل پدر با کسی حرف بزند و فقط به گفتن کلمه «کارمند» بسنده کند. گاه پدر ماموریت های طولانی میرفت؛ انقدر طولانی که بشری شب ها خیالاتی می شد و فکر می کرد پدر آمده؛ و به همین خیال تا دم در می دوید. جاهای مختلف می رفت: سودان، بحرین، مرزهای شرق و غرب و خیلی جاهای دیگر. یک لپتاپ هم داشت که کسی حق نداشت نزدیکش شود. بشری یاد گرفته بود اسم و فامیلش را هرجایی فاش نکند و حواسش باشد کسی عکس از پدر نگیرد.
بعد بازنشستگی پدر، وقتی بشری پانزده ساله شد، روزی نبود که بدون خاطرات پدر بگذراند. پدر هربار گوشه ای از خاطرات کارش را برای بشری می گفت و بشری از شوق محرم اسرار بودن می لرزید؛ و شوقش وقتی بیشتر می شد که می فهمید هیچکس پدری مانند او ندارد؛ و خیلی ها امنیتشان را مدیون پدر هستند.
از همان وقت ها بود که فکر سرباز شدن به سرش افتاد. دختر بزرگ پدر بود؛ شاگرد بود. غیرت دخترانه اش باعث شد دنبال جزوه های رنگ و رو رفته پدر بگردد و سعی کند هرچه می تواند یاد بگیرد. این میان، یک مانع وجود داشت: پدر!
بشری نگفته بود چه برنامه ای برای آینده دارد تا هجده سالش تمام شود؛ می ترسید برنامه اش را پای احساسات خام نوجوانی بگذارند. اما پدر دخترش را می شناخت و می دانست بشری علوم نظامی دوست دارد. برای همین بارها غیرمستقیم گفته بود دوست ندارد دخترش وارد نظام شود. می ترسید از دستش بدهد. پدر بود و دختر بزرگش.
هدف بشری نظام نبود؛ چیزی مشابه نظام. تا اعلام نتایج کنکور صبر کرد. رتبه دو رقمی دستش را باز گذاشت. رشته هایی که به نظرش رسید را انتخاب کرد: روانشناسی، جرم شناسی امنیتی و حفاظت اطلاعات؛ فلسفه اسلامی و علوم قرآن و حدیث را هم انتخاب کرد که اگر پدر راضی نشد، گزینه های دیگر داشته باشد!
قبل از گفتن تصمیمش به پدر، گوشه اتاق سجاده پهن کرد. نیت کرد: دو رکعت نماز استغاثه به مادر خوبی ها. بعد نماز، صورتش را گذاشت روی تربت شلمچه – یادگاری دوستش –.
- یا مولاتی فاطمه اغیثینی...
وقتی خاک گِل شد، سر از سجده برداشت و صورتش را پاک کرد. آیات سوره نباء را خواند و از اتاق بیرون رفت. حرفش را که زد، پدر برای چند لحظه فقط نگاه کرد. بشری دیگر بزرگ شده بود؛ آن هم با خاطرات پدر. با رویای «مثل پدر شدن». با غیرت دخترانه. با عقلِ عاشق و عشقِ عاقل.
- مطمئنی؟ اگه واردش بشی راه برگشتی نیست!
تعجب کرد. منتظر بود پدر با یک «نه» محکم و قاطع همه چیز را تمام کند. جرات پیدا کرد:
-پای خاطرات شما مطمئن شدم بابا.
-کار مردونه با زن نمی سازه. حاضری مرد بشی؟
-همه کارا مردونه نیست، به زن هم نیازه.
-فقط کاری کن که بعدا نخوای برگردی.
مثل بچگی، دست دور گردن پدر حلقه کرد:
-اگه دعای شما باشه هیچوقت پشیمون نمیشم.

#فاطمه_شکیبا

ادامه دارد...

 

رقص و جولان برسر میدان کنند

         رقص اندر خون خود مردان کنند

 

 

رکاب ۱۰ (آقا)

 

نه این که نمازش را تند می خواند؛ نه. اما نماز شبش را بیشتر از همیشه طول داده. آرام به رکوع و سجود می رود؛ گاهی حتی مکث می کند. مانند پیرزن هایی که کمرشان درد می کند.
دلم می خواهد بروم و کمی ورقه های دور و برش را مرتب کنم؛ اما می دانم دوست ندارد کسی نماز شب خواندنش را ببیند. حتم دارم نمی داند شب هایی که خانه هستیم، موقع تماشای نمازش پلک برهم نمی گذارم. هرشب برنامه از همین است. دو سه ساعت می خوابد و وقتی از خواب بودنم مطمئن می شود، برمی خیزد و وضو می سازد. درس می خواند یا به کارهایش می رسد، و بعد بیست دقیقه ای به اذان، کنار دفتر و کتاب و لپتاپش به نماز می ایستد و قرآن می خواند. انقدر آرام که بیدار نشوم؛ اما من عادت کرده ام به تماشایش. شاید تمام سهمم از او همین باشد؛ کمی بیشتر و کمتر. از اول هم بنا نداشتیم مانند زوج های واله و شیدا بشویم انقدر که یک لحظه جدایی را تحمل نکنیم. اقتضای شغل است: گذشتن از چیزهای خوب برای رسیدن به چیزهای بهتر.
کمی در را بیشتر باز می کنم تا بهتر ببینمش. انگار کمرش مشکلی دارد که انقدر آرام نماز می خواند. نماز را که تمام می کند، به دیوار تکیه می دهد و آه می کشد. دستش را به کمرش گرفته. گویا حدسم درست بوده. این سرکار علیه انقدر شل و ول نیست که به این راحتی دردش بگیرد و اینطور آرام نماز بخواند. معلوم نیست کدام نامرد از خدا بی خبری اینطوری زده که دارد از درد ل**ب می گزد. دندان هایم روی هم قفل می شوند؛ مگر دستم بهش نرسد...
با صورت منقبض از درد، برگه ای مقابلش گرفته تا بخواند. تاب نمی آورم و در می زنم. صاف تر می نشیند و دوباره صورتش کمی جمع می شود.
-توی این نور کم چشمات ضعیف میشه!
انگار دلش نمی خواسته خلوتش را بهم بزنم؛ یا بفهمم نماز شب می خواند. با برگه های مقابلش بازی می کند. می پرسم:
-کمرت درد می کنه؟
طوری نگاهم می کند که انگار چیزی نمی داند. ادامه می دهم:
-دیدمت، خیلی آروم نماز می خوندی. انگار سخت خم و راست می شدی.
کمی دست و پایش را گم می کند:
-تو... تو نباید...
- من هرشب نگاهت می کنم.
مانند دخترک نوجوانی خجالت می کشد. مثل اولین باری که دیدمش. خودش را دوباره با لپتاپ سرگرم می کند تا خجالتش را پنهان کند. شانه اش را می گیرم:
-کمرت چی شده؟
-هیچی، مهم نیست.
-چرا مهمه، من تو رو می شناسم. به این زودیا آسیب نمی بینی.
به من نمی تواند دروغ بگوید. اگر می خواست در این خانه جاسوسی کند، نفوذی خوبی نمی شد. سرش را پایین می اندازد و جواب نمی دهد. دوباره می پرسم:
-کی زدت؟
-بازجویی می کنی؟
-نه، دلجوییه. کبودم شده؟
امشب به طرز عجیبی مثل بچگی هایش شده؛ شاید هم مثل دخترهای تازه عروس. آرام سرش را تکان می دهد و بعد سریع می گوید:
-باور کن یه کبودی ساده ست. خوب میشه.
همراهم زنگ می خورد. از جیب پیراهنم بیرونش می کشم. اعتراض آمیز می گوید:
-مگه نگفتم نذارش رو قلبت؟
به علامت عذرخواهی دست بر سینه می گذارم و تماس را وصل می کنم.
-سلام حاجی خواب که نبودی؟
-علیک سلام. فکر کن بودم، دیگه بیدار شدم. چی شده؟ خبریه؟
-کار فوری پیش اومده، دوتا از بچه های شیفت رو زدن!
-باشه اومدم...
قطع می کنم. از بهم ریختگی ام می فهمد باید بروم. حرفی نمی زند. دستانش را می گیرم و قبل از آنکه بکشد عقب، می بوسمشان:
-امروز برو عکس بگیر از کمرت، یه وقت مهره هاش آسیب دیده باشه.
-گفتم که چیزی نیس.
-بخاطر خودت و خودم نه، بخاطر پروژه خودت و خودم که زمین نمونه. خیالم راحت بشه.
-چشم.

 

عقیق ۱۰

 

نگین بی آنکه بخواهد، جای خالی پدر را بیشتر به رخش کشید. تازه فهمید چقدر نیاز دارد به پدری که در این جور بحران ها، حرفش را گوش کند و از جوانی اش بگوید و راهنمایی کند. همراهش باشد و از حقش دفاع کند. ابالفضل فکر می کرد الان پدر نشسته آن بالا و منتظر است ببیند ابالفضل چطور این غائله را ختم به خیر می کند؛ گاهی هم به ریش کم پشت تازه سبز شده اش می خندد!
نگین به بهانه های مختلف دور و بر مسجد می پلکید؛ به قول خودش به نیم نگاه هم راضی بود. ابالفضل با هیچ منطقی نمی توانست این رفتار نگین را توجیه کند. حتی درنظرش این احساس دخترانه سرانجامی جز انگشت نما شدن نداشت. این که یک دختر این طور آشکار علاقه را ابراز کند، بیشتر حس ترحمش را بر می انگیخت و شاید انزجار.
یک بار که به نگین برگشت و با صدای نسبتا بلند گفت دیگر به مسجد نیاید، کافی بود تا مشت سعید پای چشمش بنشیند! برای سعید آبروی خانوادگی مطرح بود که نتیجه اش می شد فرار به جلو. تازه فردا هم نگین سر راهش سبز شد و گفت خوشحال است از این که مورد اهمیت واقع شده و خشم ابالفضل هم برایش دوست داشتنی ست!
هر چه می خواست بی تفاوت باشد، نمی شد. هیچ احساس مثبتی به نگین نداشت؛ چیزی شبیه بی تفاوتی. اما نمی توانست کسی را نادیده بگیرد که بر زندگی اش تاثیر می گذاشت.
از در مسجد که وارد شد، نگاه داغ نگین به صورتش پاشید و سر تاپایش گرم شد. خسته بود. انقدر که حتی میان دسته سینه زنی هم نرفت. یک گوشه مجلس نشست. پناهنده شد. چراغ ها که خاموش شدند، بغضش شکست؛ دلش هم.
سر درد و دلش باز شد. گفت پدر می خواهد. گفت کم آورده است. گفت باید یکی پیدا بشود و دستش را بگیرد. یکی باشد که بلندش کند، خاک های لباسش را بتکاند، بعد هم باهم بروند در خانه نگین و مردانه خط و نشان بکشد که دست از سر پسرش بردارد.
وقتی خوب سبک شد، برای نگین هم دعا کرد؛ دعا کرد نگین به خودش هم آسیب نزند. احساس خنکی کرد؛ انگار دیگر نگاه داغ نگین روی سرش سنگینی نمی کرد. به جای نگاه نگین، نگاه پدر مثل نسیم در روحش می پیچید. انگار آمده بود که مرد و مردانه با هم حرف بزنند.
چقدر زود، ارباب یتیم نوازی را شروع کرده بود...

 

فیروزه ۱۰

 

داخل دانشکده که پا گذاشت، احساس کرد خیلی بزرگ شده است. انقدر بزرگ که تمام آرزوهای بچگانه را دور بریزد و دل بسپارد به خواست مدبرالامور.
قدم اول را برداشته بود برای مانند پدر شدن. لباس رزم پدر اندازه اش شده بود و چقدر به قدش می نشست! این را پدر گفت؛ روز اول که با مقنعه سبز تیره*، بدرقه اش کرد که برود دانشکده.
برای رسیدن به این مقنعه سبز، به خیلی چیزها «نه» گفته بود. به تفریح و استراحت و زندگی خوش و خرم، به اشک و عاطفه گاه و بیگاه، به گل سر و گردنبند و لباس های آنچنانی، به وابستگی بیش از حد به خانواده؛ و شاید به ازدواج. بیشتر دوستانش قبل از کنکور عقد می کردند و می رفتند پی زندگی شان؛ اما بشری نمی خواست دلش را جایی گرفتار کند؛ حداقل تا وقتی تکلیفش مشخص شود.
بعد از انتخاب رشته هم، هر وقت پدر حرف از ازدواج می زد، بشری با جسارت آمیخته به شرم می گفت می ترسد بین انجام مسئولیت بیرون و داخل خانه اش به مشکل بخورد. می گفت هدف ازدواج کمال و رضای خداست و اگر کسی بدون ازدواج هم بتواند به خدا برسد، نیازی به ازدواج نیست.
پدر می دانست این حرف های بشری به معنای انقطاعی ست که چند سال پیش تجربه اش کرده است؛ و مادر می فهمید دیگر بشری، مال آنها نیست و باید آرزوی دیدن عروسی را فراموش کنند.
چیزی که بشری را در تحصیل و آموزشش مصمم کرد، حفظ آبروی پدر بود. مخصوصا بعد از ملاقات اولش با استاد مداحیان. وقتی استاد با خواندن نام خانوادگی بشری، مکث کرد و باعث شد بشری هم سرش را بالا بیاورد. چهره مداحیان، خاطره سفر جنوب را به یادش آورد. ماموریت پدر چند ماهه بود و مجبور شد خانواده را هم ببرد. دوست پدر تنها آمده بود و میان راه، هم راننده بود، هم همبازی بشری. بشرای شش ساله، عمو محمود صدایش می کرد در عالم کودکی. رفتند جنوب؛ خرمشهر. از آنجا به بعد، بشری و مادر در هتل ماندند و حتی سری هم به مناطق جنگی زدند اما پدر و عمو محمود رفتند جایی که بشری نمی دانست. پدر هر هفته سر می زد؛ تا این که هفته آخر، پدر دیر کرد و وقتی آمد، دستش در گچ بود. مثل همیشه حرفی نزد و برگشتند اصفهان. عمو محمود هم مدتی بعد برگشت؛ اما بعد از آن در خاطرات کاری پدر و خاطرات کودکی بشری گم شد. پدر بعد از بازنشستگی هم، حرفی از آن سفر نزد و بشری می دانست نباید بپرسد.
ته چهره استاد مداحیان، هوای سنگین و گرم خرمشهر را برای بشری تداعی می کرد و خاطرات آن سفر را. وقتی گفتند استاد مداحیان کارت دارد، بیشتر هم گرمش شد. انقدر که کولر گازی های راهرو هم مانند پنکه سقفی هتلشان در خرمشهر، بی اثر شدند.
مداحیان داشت به گلدان حسن یوسف ل**ب پنجره آب می داد. بشری وارد شد، احترام گذاشت و فقط یک جمله پرسید:
-امری داشتید استاد؟
مداحیان پشت میز نشست و روی لیست اسامی خم شد:
-زِبَرجَدی... بشری زبرجدی... بشین!
نشست و منتظر شد مداحیان سرش را از روی لیست بالا بیاورد. مداحیان خشک و جدی پرسید: با سهمیه ن.م اومدی، درسته؟
-بله.
-پدرت شغلشون چیه؟
-بازنشسته ن.م.
-بازنشسته کجا؟
-بخش ............. .
لبخند کمرنگی، چهره خشک و جدی مداحیان را روشن تر کرد. بشری باد گرم جنوب را بیشتر روی صورتش حس کرد. لحن مداحیان همچنان جدی بود:
-دختر زبرجدی خودمون هستی، مگه نه؟ دختر محمد؟
بشری پر از لبخند شد اما لبخند نزد، جدی جواب داد:
-بله.
-حال پدرت چطوره؟
-خوبن، خدا رو شکر.
-یه نابغه بود. قدرشو بدون. خوشحالم که دخترش هم به خودش رفته.
بیشتر از همیشه به پدر افتخار کرد. این حس خوب خیلی زود تبدیل شد به ترس از این که مبادا نتواند آبروی پدر را حفظ کند.
-سلام منو بهشون برسون، بگو محمود سلام رسوند.
نسیم کارون مشامش را پر کرد. خاطرات جنوب را زود پاک کرد که خنده اش نگیرد از دیدن عمو محمود که حالا استاد مداحیان بود.

 

*منظور مقنعه فرم نیروی انتظامی نیست!!!

#فاطمه-شکیبا
ادامه دارد...

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

                جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

                  شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

                                کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها...؟

 

 

رکاب ۱۱(خانم)

 

نباید می فهمید. می ترسم ذهنش درگیر شود. می دانم تا عکس نگیرم، ول نمی کند. از ترس این که زود مرخصی بگیرد که ببردم دکتر، خودم می روم.
دکترها همیشه شلوغش می کنند. می گوید استخوان هایم سالم اند اما ممکن است اندام های داخلی ام آسیب دیده باشند. خب این یعنی سالمم. دکتر پیشنهاد می کند چندتا آزمایش دیگر هم بدهم؛ اما وقتش نیست. این را هم دادم که خیال او راحت شود.
این چند روز انقدر درگیر بوده ام که شب هم خانه نرفته ام. او هم همینطور. بعضی زمانهاست که کلا ذاتش دردسرخیز است؛ مخصوصا وقتی بعضی ها دلشان هوای رژیم چنج می کند. خب گفتمان با این جور آدم ها هم کار ماست! باید یکی پیدا بشود که حالی شان کند اصلا این کاره نیستند و هنوز حرف های قلمبه سلمبه اندازه دهانشان نشده است. بچه اند دیگر!
گاهی دلم می خواهد جای «او» باشم. بیشتر ماموریت هایش یا برون مرزی ست، یا با اشرار مسلح و تروریست ها سروکار دارد. آدم این جور وقت ها دلش نمی سوزد. اتفاقا خنک می شود وقتی حال تروریست و جاسوس را می گیرد. اما من، با بچه های معصوم کشورم سر و کار دارم که افتاده اند در دام یک عده شیاد؛ با نوجوان ها و جوان هایی سر و کار دارم که قربانی جنگ نرم اند و خودشان نمی دانند. خیلی دردآور است که ببینی یک دختر پانزده-شانزده ساله، خودش را درگیر یک پرونده اخلاقی یا امنیتی کرده که به این راحتی ها دست از سر زندگی اش برنمی دارد و آینده قشنگش را زشت می کند. قانون پیر و جوان نمی شناسد؛ مخصوصا در پرونده های امنیتی.
هربار که تماس می گیرند و گزارش خودکشی ناموفق یکی از همین جوان ها را می دهند، آرزو می کنم کاش من هم نیروی عملیات بودم تا مجبور نشوم بروم بیمارستان و یک جوان با استعداد و باهوش را روی تخت ببینم، آن هم درحالی که با دستبند به تخت بسته شده.
بعد یک هفته، برمی گردم خانه. از عالم و آدم بی خبرم. چراغ راهرو را روشن می کنم و چادرم را می اندازم روی جالباسی دم در. نگاهی به خودم در آینه می اندازم. مثل مرده ها شده ام؛ به قول پدر: مردۀ نم زده! لب هایم به سفیدی می زند و چشم هایم گود افتاده. بیچاره «او» که باید این قیافه را بدون سرخاب سفیدآب تحمل کند!
تازه یادم می آید همراهم را از حالت پرواز خارج کنم. فوج پیام ها به صندوق ارسالم هجوم می آورد. بیشترش تبلیغاتی ست. او هم پیام داده که شب نمی آید و شامم را بخورم. چندتا از نوجوان های به زندگی برگشته هم حالم را پرسیده اند.
از فامیل هم پیام دارم؛ نمی خوانم تا پیغام گیر خانه را گوش بدهم. پدر است:
-میدونم سرت شلوغه ولی خواهشا یه سر به مادرت بزن! خیلی بهت نیاز داره!
-بی بی دائم سراغ تو رو می گیره. تا تو نیای آروم نمیشه.
-به سوم که نرسیدی، به هفته ش برس خواهشا!
پیغام آخری با صدای هق هق پدر تمام می شود. آژیر مغزم به صدا در می آید. پیغام بعدی از مادر است:
-دورت بگردم تو رو به جون مینا بیا... من و بی بی و خاله ثریات دق کردیم... آخه فامیل چی پشت سرتون می گن؟ دارن می گن چه بی معرفته...
-دیدی چه خاکی به سرمون شد؟ بیا دخترم... امشب سومشه تو همون حسینیه که یه عمری توش می خوند...
بعدی صدای میناست:
-آبجی به خدا بی معرفتیه تو این وضع مامان و بی بی رو ول کردی...
قلبم می لرزد. دقیقتر گوش می دهم. پیغام آخر از پدر است و صدایش بین شیون و گریه گم شده است:
-دیشب پسرخاله ت فرهاد ایست قلبی کرده، فوت شده... حال مامان و بی بی بده اگه میتونی خودتو برسون...
دچار حس مسخره و مبهمی می شوم و یک جمله در ذهنم می پیچد: «فرهاد مرده!»
نمی دانم گریه کنم یا نه؟ فرهاد قسمتی از خاطرات نوجوانی ام بود؛ حداقل چهارده سال از من بزرگتر. خیلی وقت است پرونده اش را با عنوان «احساسات و هیجانات زودگذر و بی پایه نوجوانی» مختومه کرده ام. حمد و سوره می خوانم. دیروقت است؛ فردا را مرخصی می گیرم که برسم به هفتم. نه بخاطر فرهاد که بخاطر مادر و بی بی...

 

عقیق ۱۱

 

غائله نگین که بعد از یکی دوتا دعوا حل شد، نفس راحت نکشیده، کنکور را مقابلش دید. رشته و دانشکده ای که او می خواست، تعداد محدود می گرفت و گلچین می کرد. سهمیه اش را ندید گرفت تا دقیقا بزند به هدف؛ و خواستن کافی بود تا بتواند.
پدربزرگ تصمیمش را که شنید، قشقرق راه انداخت. با مادربزرگ، کاری کردند که خانه شد کربلا. گفتند فکر خواهر و برادر کوچکش را بکند که کس و کار می خواهند و یتیم ترشان نکند. گفتند داغ دختر و دامادشان کافی ست و نوه شان امانت است. گفتند پیر شده اند و عصای دست می خواهند.
خاله و شوهرش هم همین حرف ها را به شکل منطقی تر تحویلش می دادند. بسیج شده بودند تا به ابالفضل بفهمانند در رشته های دیگر هم می توان خدمت کرد.
تصور این که تمام انگیزه و هدفش، با چند کلمه حرف خانواده به نیست تبدیل شود، مثل خوره به جانش افتاده بود. چیز بدی نمی گفتند؛ برای همین عذاب وجدان دست از سرش بر نمی داشت. دائم با خودش می گفت شاید خدا به حضورش کنار خانواده راضی تر باشد.
به دلش افتاد پدربزرگ و مادربزرگ را، همراه خواهر و برادرش ببرد کربلا. عراق پر از جنگ و آشوب بود اما شک نداشت همو که بخواهد، می برد و برد.
ناامنی و فقر عراق، دلش را به درد آورد. مقام زائران اباعبدالله(علیه السلام) بیشتر از آن بود که طعم ناامنی بچشند. چقدر دوست داشت یک روز پاسدار همین حرم شود. این را به خود حضرت عباس(علیه السلام) هم گفت. گفت خود آقا پادرمیانی کنند برای رضایت پدربزرگ و مادربزرگ. به این جا که رسید، یاد توسل شب تاسوعایش افتاد که از نگین و هوسبازی هایش به هیئت پناه آورده بود. مثل همان شب، شکست. فکر کرد بچه شده و با اصرار، چیزی می خواهد.
هتل، پنجره ای به حرم نداشت. در تخت پهلوبه پهلو شد و سعی کرد بین الحرمین را تصور کند. حس کرد صدای مناجات زوار را از همین جا هم می شنود. کم کم داشت می پذیرفت که بی خیال هدفش شود؛ بغض گلویش را گرفت. ساعت نزدیک دو بود. خواست بلند شود که برود حرم که صدای ناله شنید. از مادربزرگ بود. انگار خواب پریشان می دید؛ گریه می کرد. بلند شد و مادربزرگ را تکان داد:
-مادر... مادرجون بیدارشین! خواب می بینین!
چشمان خیس مادربزرگ که باز شد و ابالفضل را دید، نشست و ابالفضل را در آغوش گرفت؛ بلندبلند گریه کرد. حرف های مبهمی می زد و ابالفضل نمی فهمید چه می گوید. از صدایشان پدربزرگ و بچه ها هم بیدار شدند. مادربرزگ که آرام شد، رفت حرم.
دل سپرد به صاحب حرم. شنیده بود برای ورود به حرم امام حسین (علیه السلام)، باید از برادرش اذن گرفت. با خودش گفت برای ورود به سپاهش هم باید از علمدار اجازه بگیرد. اجازه گرفت و منتظر جواب شد.
صبح که برگشت هتل، پدربزرگ منتظرش بود. حالت خاصی نگاهش می کرد. مانند پدری پی برده حق با فرزند بوده اما می خواهد ابهت و غرور پدری را حفظ کند. با صدایی سنگین پرسید:
-کار خودتو کردی؟
نمی دانست چه شده اما آماده مواخذه شد. با تعجب پرسید:
-چکار؟
پدربزرگ سرش را تکان داد و ابالفضل را در آغوش گرفت:
-نمی دونم به آقا چی گفتی که انقدر خاطرخواهت شده. دیگه دست من نیست، هرجا می خوای برو. تو هر شغلی که از حضرت عباس (علیه السلام) خواستی.
با ناباوری مادربزرگ را نگاه کرد و پدربزرگ را محکمتر فشرد و سرشانه اش را بوسید. در دلش قربان صدقه آقا رفت.
هیچ وقت نفهمید مادربزرگ آن شب در خواب چه دیده؟

 

فیروزه ۱۱

 

پدر در اتاقش بود. صبر کرد تا تلفن پدر تمام شود. وقتی در زد و داخل شد، پدر می خندید. سلام کرد و جواب گرفت. پدر با دوقی بچگانه گفت:
-اگه می خوای بگی مداحیانو دیدی، باید بگم همین الان باهاش حرف زدم.
بشری خندید. پدر گفت:
-قبلا به طور غیررسمی آبروم بودی، الان رسماً حیثیتمی. مطمئنم سربلندم می کنی.
-استاد مداحیان همون عمو محموده که بچه بودم...
-آره! یادته؟
-شما هیچوقت درباره اون ماموریت و مجروحیتتون توضیح ندادین. می دونم نباید بپرسم.
-دوست داری بدونی؟
-اگه به صلاحم باشه و بهم مربوطه.
صورت پدر شکفته شد. پیشانی بشری را بوسید:
-محیط نظامی بهت ساخته! داری راه می افتی. می دونی نباید به کنجکاوی دخترونه ت اجازه بدی دنبال چیزای الکی بری.
بشری به خودش بالید. حس کرد از پس تمام امتحان ها برآمده است. پدر بشری را نشاند. چندلحظه ای نگاهش کرد. حس کرد چهارشانه تر شده و بلندتر. شاید بخاطر هیبت چشمانش بود. ناخودآگاه گفت:
-از آقاجون شنیدم جدمون حاج میرزاحسین، خیلی بلند و رشید بوده. همه ازش حساب می بردن.
-مثل شما.
-مثل تو... باورم نمیشه تو همون بشری کوچولو باشی!
-برای شما من همونم. هرچی شما بگین من هستم.
پدر دست بشری را در دست گرفت:
-ماموریت خرمشهر رو نگفتم، چون خیلی تلخ بود. یادآوریش اذیتم می کرد. اما الان صلاحه بدونی.
بشری سراپا گوش شد. مثل نوجوانی اش. می خواست خاطرات پدر را ببلعد انگار.
-اون ماموریت خیلی پیچیده و خاصه. نمی تونم از جزییاتش بگم. فقط بدون درباره حرکت گروهای تروریستی جدایی طلب جنوب بود. توی مناطق مرزی. اونجا، یکی از بچه های خرمشهر هم باهامون بود. بچه گلی بود، دورادور می شناختمش. ابراهیم. نمی شه بگم چقدر اون مدت که خرمشهر بودیم تعقیب و گریز داشتیم. ولی دست رو جای حساسی گذاشته بودیم. اون باند یه ام الفساد واقعی بود. پا گذاشته بودیم روی سر مار. وسط کار، ماشین ابراهیم و خانمش رو بمب گذاری کردن. هردوشون شهید شدن؛ کامل سوختن. خبر رو اینطور منتشر کردیم که انفجار مین بوده؛ اطراف خرمشهر و مناطق مرزی این اتفاقا می افته. خب نباید مردم می فهمیدن. یه اصل مهم توی کار ما، اینه که وقت گریه زاری نداریم. نباید بخاطر مسائل عاطفی، پروژه عقب بیفته. مثل همیشه، گفتیم خدا بیامرزتش و ادامه دادیم. نه این که خیلی خوشحال بودیم، نه. دلمون کباب بود ولی اگه وقتو از دست می دادیم خون ابراهیم و خانمش هدر می رفت. آخرش توی یه عملیات، خیلیاشونو گرفتیم و چندنفرشون متواری شدن. که متاسفانه بخاطر اوضاع ناجور عراق و جنگ خلیج فارس، نشد بچه های برون مرزی دنبالشونو بگیرن؛ ماموری که رفت دنبالشون مفقود شد و هنوزم خبری ازش نیست.
اشک پشت چشم های بشری موج می زد اما بشری مقابل اشک هایش سد ساخته بود...

#فاطمه_شکیبا
ادامه دارد...

 

 

لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن

        بین روح و بدنت فاصله تعیین کردن

 

 

رکاب ۱۲ (آقا)

 

از در که وارد می شود، مادر خودش را در آغوشش می اندازد. دلم برای مادرم تنگ می شود. از رفتار بی بی و مادرش پیداست منتظر بوده اند برسد تا خوب در آغوشش گریه کنند. خیلی از زن های فامیل همین طورند. خواهرهای فرهاد، حتی مادر فرهاد هم به او پناه می آورد. همه را نوازش می کند و دلداری می دهد. خودش هم گریه می کند؛ به پهنای صورت. می دانم انقدر به فرهاد نزدیک نبوده و گریه اش نه بخاطر فرهاد که بخاطر مادر و بی بی ست. خودش می گفت اصلا تحمل دیدن غم بی بی را ندارد. طوری گریه می کند که اگر نمی شناختمش، فکر می کردم از آن زنهایی ست که با کوچکترین اتفاق، صورت می خراشند و مویه می کنند. گریه کردنش را هم دوست دارم. رقت و عاطفه پنهانش را آشکار می کند و چهره اش را روشن تر. چشمانش زلال می شوند و خمار؛ و ترکیب زیبایی می سازند.
مراسم که تمام می شوند، می رویم خانه مادرش. دو سه روز مرخصی گرفته ایم. پرونده ام را تازه فرستاده ام دادسرا و وقتم کمی بازتر شده.
خانه خلوت می شود. بی رمقی را در چشمانش می بینم. خیلی خودش را اذیت می کند. بلند می شود که شام بیاورد برای مادر و بی بی که دو روز است چیزی نخورده اند. مینا خانم روی مبل کناری ام می نشیند و آرام می گوید:
-من یه چیزی رو می خواستم از آبجی بپرسم، ولی دیدم حالش خوب نیست. میشه از شما بپرسم؟
-بفرمایین.
-یکی از دوستام توی کلاس ورزش، گفته هرهفته یه جلسه دارن خونه رییس باشگاهمون که توش با کائنات ارتباط می گیرن و اینا. می گفت رییس باشگاه، سرحلقه عرفانه؛ یه اصطلاحاتی می گفت درباره عرفان و اینا. دعوتم کرد که برم. خیلی از بچه های باشگاه میرن. درجات مختلف طی می کنن و اینا. مشکوکم بهشون.
نفس عمیقی می کشم. باز خوب است فهمیده و نتوانسته اند فریبش دهند. می گویم:
-شکتون بجاست. این عرفانای کاذب پر از فسادن. هم اخلاقی هم روانی. بهم اطلاعاتشونو بدین، پیگیری می کنم. اصلا نرید طرفشون.
یک لحظه احتمالی در ذهنم جرقه می خورد. می پرسم:
-ببینم، درباره شغل پدر و خواهرتون چیزی بهشون گفتین؟
کمی فکر می کند:
-نه... یادم نمی یاد، سعی می کنم خیلی از آبجی حرف نزنم که از دهنم نپره یه موقع. بابا هم خیلی وقته بازنشست شده، حرفی نزدم در این باره.
آرام تر می گویم:
-خیلی مواظب باشین. شغل پدر و خواهرتون حساسه؛ برای همین باید بیشتر احتیاط کنین. این فرقه ها دنبال گیر انداختن بچه های خونواده هایی هستن که این شغلای حساسو دارن؛ تا بتونن ازشون باج بگیرن. فکر نکنین با بازنشستگی پدر، همه چی حل شده. خیلی ها بعد بازنشستگی به دام افتادن.
حس می کنم ترسیده. می خندم و می گویم:
-لازم نیست بترسین. فقط توی فضای حقیقی و مجازی، حواستون به حفاظت اطلاعاتـ...
صدای جیغ بی بی، رشته کلاممان را پاره می کند. فکر کنم دوباره شارژ سرکار علیه تمام شده و افتاده. می روم بالای سرش و آرام صدایش می کنم. جواب نمی دهد؛ مثل هفته پیش. بخاطر نگرانی مادرش، می برمش بیمارستان.
فکر می کردم با یک سرم، مرخصش کنند. اما دکتر بعد از معاینه، آزمایش تجویز می کند. می نشینم بالای سرش و دستش را می گیرم. بهوش آمده. با صدای گرفته گله می کند:
-می دونستی با یه آب قند خوب میشم، چرا بیمارستان آوردیم؟
-مادره دیگه، نگران میشه.
دستش را نوازش می کنم. دوباره می پرسم:
-مطمئنی دکتر گفت اون ضربه بهت آسیب نزده؟
-آره. چطور؟
-برات آزمایش نوشته.
مجبور است آزمایش ها را برای آرامش خاطر بی بی و مادرش بدهد. قبل از این که جواب آزمایش را بگیرم، صدایم می زند. آهنگ صدایش نوازشم می دهد. بر می گردم:
-جانم؟
-جواب آزمایشو تا خودم ندیدم به کسی نشون نده. باشه؟
-چشم.
دکتر با لبخند خاصی نگاهم می کند. جواب آزمایش را می دهد دستم و می گوید:
-هواشو داشته باش، خوب نیست توی دوران بارداری انقدر ضعف داشته باشه.
بین حرف هایش به یک کلمه نامفهوم می خورم. بارداری؟ شاخ هایم شروع می کنند به روییدن:
-چی گفتین دکتر؟
-حدس می زدم، آزمایش گرفتم که مطمئن شم. چطور بعد چهارماه نفهمیدی مرد مومن؟ مبارکه!
و می رود و مرا با حیرانی یک حس ناشناخته تنها می گذارد. الان باید دقیقا چه حسی داشته باشم؟! نمی دانم! فقط می دانم نشاط عجیبی دارم که هیچ وقت نداشته ام. تا رسیدن به اتاقش پرواز می کنم. نفس عمیق می کشم و در را باز می کنم. مادر و بی بی رفته اند. نمی دانم قیافه ام چه شکلی شده است که این طوری نگاهم می کند؟ می پرسد:
-خب؟ جواب آزمایش چی شد؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟
بلند می خندم؛ مثل دیوانه ها. هنوز باورم نشده. دقیق تر نگاهش می کنم. جلو می روم. همچنان می خندم. یک «دیوانه» حواله ام می کند. جواب آزمایش را می دهم دستش چون بلد نیستم چطور بگویم سه نفر شده ایم!

 

عقیق ۱۲

 

هرکس که می خواست نیروی عملیات باشد، باید با سختگیرترین استاد دانشکده می گذراند: استاد مداحیان.
شنیده بود مداحیان تازه مسئول آموزش نیرو شده و تا قبل از آن، از بهترین نیروهای عملیاتی بوده و شوخی سرش نمی شود و اگر تا آخر دوره اش زنده بمانی، شانس آورده ای. می گفتند طوری آموزشت می دهد که با گوشت و پوست و استخوانت آموزش را احساس کنی!
زور اول که مداحیان را دید، مطمئن شد شنیده ها دروغ نبوده است. مداحیان با چهره خشک و جدی و لباس نظامی از مقابل همه رد شد. انگار می خواست زهر چشم بگیرد. به ابالفضل رسید. روی چهره اش دقیق شد. پرسید:
-اسمت چیه؟
-ابالفضل غفاری.
لرزشی در چشمان مصمم مداحیان پیدا شد؛ اما طول نکشید و به این ختم شد که دو روز بعد، احضارش کنند به دفتر مداحیان.
پا کوبید و با آزاد باش و دستور مداحیان نشست. مداحیان بی مقدمه گفت:
-منتظر بودم پسر ابراهیم رو این جا ببینم، اما فکر نمی کردم شاگردم باشه.
بغضش را فرو داد و به تلخند کمرنگی اکتفا کرد. مداحیان گفت:
-از جزئیات شهادت پدر و مادرت خبر داری؟
-انفجار مین ضدتانک. این طور بهم گفتن.
-تو اینو قبول داری؟
دستی به صورتش کشید و نفس حبس شده را بیرون داد:
-نه!
-چرا؟
-بابای من همه اون محدوده رو مثل کف دست بلد بود. امکان نداره از مسیر بیراهه و پاکسازی نشده رفته باشه. از بلدچی ها هم پرسیدم. گفتن اون محدوده خیلی وقت بوده که پاکسازی شده بوده. اما کسی پیدا نشد که ازش بپرسم. هیچ کدوم از کسایی که که توی آخرین ماموریتش همراهش بودن رو نتونستم پیدا کنم.
مطمئن شد مداحیان چیزهایی می داند که به شهادت پدر و مادر ربط دارد. نپرسید تا خودش بگوید. مداحیان گفت:
-جای گفتن بعضی چیزها اینجا به صلاح نیست. بیا به آدرسی که می گم تا باهات صحبت کنم.

مداحیان تا آخر دوره صبر کرد تا ابالفضل را دعوت کند به یک باغ در حاشیه شهر. تمام باغ خشک شده بود جز چهار-پنج درخت توت آخر باغ. مداحیان بود و مردی دیگر. منتظرش روی یک زیر انداز نشسته بودند. گوشه باغ، چند اتاقک کاهگلی و مخروبه بود. مداحیان دعوتش کرد که بنشیند. مرد را معرفی کرد:
-همکار بازنشسته م آقای زبرجدی. اینجام باغ ایشونه.
چهره زبرجدی برایش آشنا بود؛ اما نمی توانست به یاد بیاورد که او را کی و کجا دیده. زبرجدی خندید و گفت:
-بچه که بودم، همه اینجا سبز بود. پر از درخت توت و گردو و زردآلو. خشکسالی که شد، باغ خشک شد، بجز اون درختای توت که ریشه شون توی باغ بغلیه. این وقت سال توت خوبی میدن.
ابالفضل سر به زیر منتظر شنیدن حرفهایی شد که شش ماه و سیزده سال برایش صبر کرده بود. مداحیان گفت:
-من و محمد با پدرت بودیم توی اون ماموریت. یه گروه تروریستی جدایی طلب بود. هرچی جلوتر می رفتیم، می فهمیدیم دست روی نقطه حساسی گذاشتیم. انقدر که برای ساکت کردنمون، توی ماشین ابراهیم و خانمش بمب بذارن.
ابالفضل درد شدیدی در قلب و مغزش احساس کرد. تمام خاطرات تلخ بعد از شهادت پدر و مادر از ذهنش گذشت. ل**ب گزید. زبرجدی حال ابالفضل را فهمید و در آغوشش کشید:
-نذاشتیم آب خوش از گلوشون پایین بره. تو هم نذار. این بهترین کاریه که می تونی برای شادی روح ابراهیم و مادرت بکنی.

 

فیروزه ۱۲

 

بی بی دستان بشری را گرفت و نوازش کرد:
-دیگه انقدر سرت گرم درس و دانشگاه شده به ما سر نمی زنی!
-شرمنده بی بی. دلم براتون تنگ میشه ولی چکار کنم؟
-هربار یه سری بزن! مگه من چندتا لیلا دارم؟
و بشری را محکم بوسید. دلش می خواست سر روی پای بی بی بگذارد؛ مثل بچگی هایش. بی بی حرف دلش را خواند. دست زد روی پایش و گفت
- بیا... بیا مثل بچگیات روی پام بخواب!
بشری از خدا خواسته سر روی پای بی بی گذاشت. مادر که دید، گفت:
-خاک بر سرم بی بی این لیلا دیگه گنده شده! بچه که نیست!
-هرچی بزرگ بشه، لیلا کوچولوی منه!
مثل همیشه اش، شروع کرد به تعریف کردن:
-سر بچه آخریم که حامله شدم، قرار شد اگه دختر بود اسمشو بذاریم لیلا. یه شب خواب دیدم رفتم جمکران. نشسته بودم توی حیاط، که یه دختر هفت هشت ساله نشست کنارم. خیلی قشنگ بود، مثل ماه. منو مامان صدا کرد. یکم باهاش حرف زدم و فهمیدم لیلای خودمه. یکم وقت بعد دیدم یه نوری توی ایوون مسجد ظاهر شد و مثل سالای جنگ، انگار چندتا شهید آورده بودن. توی تابوت. دختر بچه بلندشد و رفت سمت نور و تابوت اون شهدا. هرچی صداش زدم و گفتم لیلا! لیلا! برنگشت. رفت تا رسید به نور. منم خوشحال بودم که حتما این بچه م یه چیزی میشه. به دنیا که اومد، اسمشو گذاشتیم لیلا. ولی به شیش ماه نرسیده، مریض شد و از دستم رفت. تو اولین نوۀ دخترم بودی؛ فامیل ما بیشتر پسر میارن تا دختر. خواستم به یاد لیلا اسمت لیلا باشه، اما بابات زودتر با قرآن استخاره گرفته بود و گذاشته بود بشری. منم از رو نرفتم؛ شدی لیلای من، بشرای بابات.
این ماجرا را شاید صدبار از بی بی شنیده بود؛ اما از شنیدنش خسته نمی شد. بی بی را حتی بیشتر از مادر دوست داشت. بی بی بزرگش کرده بود. برای همین شنیدن حرف های تکراری بی بی هم برایش جذاب بود.
بی بی دستش را بین موهای بشری برد:
-غیر درس و مشق، فکر سر و سامون گرفتنم باش. من دلم نتیجه می خواد!
بشری خودش را به آن راه زد:
-ان شالله بچه های مینا رو می بینید. یکم دیگه صبر کنید!
بی بی خندید:
-بچه های مینا هم به وقتش! فعلا بچه های لیلا تو اولویتن. هر گلی یه بویی داره.
بشری نگاهی شیطنت آمیز به مادر کرد:
-نه بی بی. آخه گل من کاکتوسه. نه رنگ داره نه بو. تازه دستتونم زخم و زیلی میشه خدای نکرده.
بی بی قهقهه زد و بشری را بوسید:
-تو گل لیلایی، لیلای منی... اصلا به هیچکس نمی دمت!
-منم باهاتون موافقم بی بی!
فقط مادر بود که نمی خندید. چون می دانست بشری شوخی نمی کند و خیلی وقت است «نه» گفته به دلبستگی هایش.

#فاطمه_ شکیبا
ادامه دارد...

 

آنکه در خانه می ناب گوارا دارد

     چه نیازی به سمرقند و بخارا دارد

     هر که در سر هوس کرب و بلا را دارد

                  جز پی قافله سالار نخواهد افتاد

 

 

رکاب ۱۳ (خانم)

 

مربی با بی حوصلگی لباس رزمی سفید پریا را مرتب می کند و با کمربند، می بنددش که باز نشود. غر می زند که:
-مگه نگفتم بگو مامانت جلوی لباستو بدوزه که باز نشه؟
پریا موهای طلایی اش را که از روسری کوتاهش بیرون زده، به داخل هل می دهد و با صدایی کودکانه می گوید:
-چرا... ولی مامانم رفته ماموریت.
این حرفش، اندوهی عجیب در دلم می ریزد. خاطرات بچگی ام مرور می شود؛ نبودن های همیشگی پدر و کارمندی مادر که باعث می شد بیشتر وقت ها تنها باشم. مادر کارمند بود؛ عصر می آمد و وقتی می آمد، خسته بود. نه این که نخواهد؛ نمی توانست برایم وقت بگذارد. می ترسم بچه خودم هم تنهایی بکشد.
-کجا رفته مامانت؟ مگه کجا کار میکنه؟
-کارمنده. نمیدونم. رفته ماموریت دیگه.
پریا می خواهد از زیر سوال دربرود. یاد بچگی های خودم می افتم و جواب همیشگی ام درباره شغل پدر.
مربی بلند می گوید:
-خب بچه ها سرد کنید. کلاس تمومه!
پریا، مرا که می بیند به سمتم می دود:
-خاله!
در آغوشم جای می گیرد. چقدر کوچک و دوست داشتنی ست. محکم می فشارمش. من هم چند وقت دیگر صاحب یکی از این فرشته ها خواهم شد. پاک، معصوم و بی گناه. به اندازه تمام وقت هایی که با مادرش نبوده می بوسمش. خیلی وقت بود با بچه های کوچک سروکار نداشتم. چقدر از این دنیای کثیف دورند!
کمکش می کنم لباس هایش را عوض کند. چند ماه دیگر، اولین بار مادر شدن را تجربه خواهم کرد و باید این کارها را بلد باشم. اصلا انگار خواست خدا بود همکارم زهرا بخواهد بروم دنبال دخترش!
پریا روی صندلی عقب ماشین می نشیند و کمربندش را می بندد. کسی که پدر و مادرش نظامی باشند، طبیعی ست قانونمند تربیت شده باشد! یعنی بچه من هم مثل او انقدر دوست داشتنی می شود؟ قطعا. نمی دانم چه کسی ناخن های پریا را لاک زده، اما بچه ام اگر دختر شد، لاک نمی زنم به دست هایش. مواد شیمیایی ممکن است پوست و ناخنش را آسیب بزنند. خودم هم به لاک حساسیت داشتم از بچگی.
از وقتی فهمیده ام باردارم، روحیه ام کمی لطیف تر و رقیق تر شده است. باهم می رویم سرکار و محیط پر تنش کاری ام را نشانش می دهم. به دنیا نیامده، جاهایی رفته هیچ کس – حتی آدم بزرگ ها – هم فکرش را نمی کنند. حس می کنم تازگی ها به لطف مادر بودن، بیشتر درک می کنم فطرت زنانه ام را. دقیقا در زمانی آمد که بین برزخ مرد یا زن بودن گیر کرده بودم. من خیلی وقت است بسیاری از اخلاقیات زنانه را کنار گذاشته ام اما مرد نشده ام. حالا با وجود این فرشته کوچک، می توانم «مادر»باشم و بهشت را زیر پاهایم حس کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم به عنوان یک مامور امنیتی، درباره چنین مسائلی فکر کنم!
دلم نمی خواهد بچه ام بی مادر بزرگ شود. از اول هم قرار نبود بچه دار شویم؛ چون دلم نمی خواست بچه ام با حسرت زندگی کند. اما صلاح خدا در این بوده که یک فرشته کوچولو، بیاید وسط زندگی دوتا مامور امنیتی؛ آن هم ناخواسته. ماه چهارم است و روح دارد. برای همین دوستش دارم و حس غریبی می گوید او هم از همین الان دوستم دارد. خیلی وقت ها با هم حرف می زنیم. اما بین حرف هایمان، نمی گویم اگر پا به دنیا بگذارد، با مادر و پدری مواجه می شود که بیشتر وقت ها نیستند. نگرانش هستم.
در عوض، «آقای همسر!» ظاهرا نگرانی های من را ندارد. خیلی هم خوشحال است. قیافه اش آن شب که فهمید بچه دار شده ایم چقدر بامزه بود. من گریه می کردم و او می خندید. من بی صدا و او بلند. انقدر ذوق دارد که اسم بچه را هم انتخاب کرده: اگر پسر شد امیرمهدی و اگر دختر شد ضحی. سلیقه خوبی دارد.
هنوز به کسی نگفته ایم. مادر اگر بفهمد، اجازه نمی دهد تکان بخورم از خانه. شده برود برایم استعفانامه تنظیم کند و تحویل مقامات ذی ربط بدهد!
خیلی وقت است از همه چیز دل کنده ام. از وقتی وارد این شغل شدم. پدر و مادر، خواهر، بی بی و حتی همسر. دوستشان دارم؛ خیلی دوستشان دارم. اما نه بیشتر از کسی که سربازش شده ام و خیلی وقت است دلم را در صحنش جا گذاشته ام. دوست داشتن و محبتم برای خانواده است و دلبستگی ام برای او. اما تازگی، به این بچه دلبسته شده ام. بخشی از وجود من است. نمی توانم دلبسته نشوم. از همین می ترسم. می ترسم دو وظیفه ام باهم تداخل پیدا کند.
پریا آدرس می دهد تا برسیم به خانه مادربزرگش. پیاده اش می کنم و منتظر می شوم برود داخل خانه. برایم دست تکان می دهد و بوسه می فرستد. برایش دست تکان می دهم. پریا انعکاس بچگی های خودم است و شاید تصویر آینده بچه ام؛ آینده امیرمهدی یا ضحی کوچولوی من...

 

عقیق ۱۳

 

اگر فکرش را می کرد که ممکن است چنین بلایی سرش بیاید، سرتا پا سبز می پوشید. خب اگر وسط مرخصی احضار شوی و بگویند برو بین جمعیت که نیرو کم است، بهتر از این نمی شود. عذاب وجدان گرفته بود که وسط آشوب، آمده مرخصی اما چاره ای نبود. یک مرخصی سی ساعته برای دیدن خانواده ای که سه ماه است ندیده بودشان. سال ۸۸، هیچ کدام از نیروها استراحت نداشتند.
نفهمید چه شد که ریختند سرش. حتی نفهمید چطور زدند. به خودش که آمد، دید خون صورتش را گرفته و تمام بدنش تیر می کشد. مسلح نبود. معلوم نبود اگر بیشتر از این بیکار بماند چند تکه اش کنند. صدای هو کشیدن مردم در سرش می پیچید. دست کشید به صورتش تا خون را از چشمش پاک کند. سینه اش سنگین شده بود و می سوخت. دهانش مزه خون می داد. دستش را گذاشت روی آسفالت خیابان و با یک یا علی خواست بلند شود. با سرعتی که از خودش انتظار نداشت پرید و به گردن مرد سبزپوش که کنارش ایستاده بود چنگ انداخت. نیرویش از خودش نبود انگار. مرد را زمین انداخت و تا کسی به خودش بیاید، به سمت پیاده رو دوید. از پست سرش صدا می شنید که:
-ماموره! اطلاعاتیه. بگیریدش!
دوید تا به کوچه پناه ببرد. سینه اش تیر می کشید و خون با سرفه هایش بیرون می ریخت. پای چپش را به سختی روی زمین می کشید. صدای جمعیت را می شنید که پشت سرش می دویدند. تندتر دوید. نمی توانست نفس بکشد. صدای فرمانده را از بی سیم می شنید اما صدا از گلویش خارج نمی شد. امتداد مادی* را گرفت و دنبال جایی برای پنهان شدن رفت. داشت ناامید می شد. از دلش گذشت کاش لحظه آخر، به اندازه یک شهادتین و یک سلام فرصت پیدا کند. قدم هایش بی رمق تر شد؛ گویا پاها زودتر تسلیم شده بودند. صدای همهمه هم در ذهنش محوتر می شد که ناگاه کسی پیراهنش را کشید. خودش را آماده کرد که شهادتین را بگوید و خلاص. دستی که پیراهن را گرفته بود، کشیدش داخل مادی. خنکی چمن و خاک را در شب تابستانی حس کرد. درد در تنش پیچید. فکر کرد شاید قاتلش می خواهد دور از سر و صدا و شلوغی، با آرامش کار را تمام کند. پدر و مادر، الهام و امیر، پدربزرگ و مادربزرگ، سفر کربلا، خرمشهر و تمام زندگی را مرور کرد. صورتش را از روی خاک برداشت تا قاتلش را ببیند و بخندد. به سختی به اطرافش نگاه کرد. افتاده بود بین درخت های کنار مادی، نزدیک پل. صدای دخترانه ای را کنار گوشش شنید:
-برو زیر پل... بدو تا تیکه تیکه ت نکردن!
دوباره صدای همهمه در گوشش پیچید.سرش را بالا گرفت. دختری با مانتوی مشکی و روسری سبزی که صورتش را پوشانده بود، از مادی بیرون پرید و به سمت جمعیت جیغ زد:
-اون ور! بسیجیه از اون ور رفت!
به سختی خودش را کشید زیر پل. لب گزید که صدای ناله اش در نیاید. ته مانده رمقش را جمع کرد و پشت بی سیم گزارش موقعیت داد.
.........................
تنه اش را بالا کشید. صورتش از درد جمع شد. نشست و به حسین گفت:
-خونوادم که نفهمیدن؟
حسین ابرو بالا انداخت:
-مگه من جرات دارم بهشون بگم؟ دهنمو باز کنم هفت جدم رو میاری جلو چشمم!
سرش را به پشتی تکیه داد و چشمانش را بست. حسین گفت:
-واقعا زنده بودنت معجزه ست.
-آره. نمیدونم چی شد یکی یقه مو گرفت پرتم کرد توی مادی و خودش رفت.
-لابد از بچه های خودمون بوده. چه شکلی بود؟
-یه دختره بود. مانتویی. صورتش رو با پارچه سبز پوشونده بود.
-همون. از بچه های خودمون بوده.
تقه ای به در خورد و زبرجدی با یک جعبه شیرینی وارد شد:
-چی سر خودت آوردی؟ هنوز زوده واسه مجروحیت!
ابالفضل خندید و با زبرجدی دست داد. حسین رو به زبرجدی کرد:
-حاجی ببین مردم چقدر زرنگن! سریع مجروح میشن که بقیه کارا رو از روی تخت تماشا کنن.
-من فکر می کردم حالا که مرخصی گرفتی میشه بیام خونتون ببینمت!
حسین باز هم بجای ابالفضل جواب داد: آخه این خودش تنش می خاره! هرچی می شه سریع آقا داوطلبه. نه که مجردم هست، از هفت دولت آزاده.
زبرجدی خندید:
-متاهلاشم همینن تو این جور شرایط. خب... نگفتی چی شد؟
-هیچی! اصلا نفهمیدم چی شد که ریختن سرم. منم وقتی یکم آتیششون خوابید، از دستشون در رفتم و دویدم توی کوچه. افتادن دنبالم، داشتن بهم می رسیدن که یکی لباسمو کشید و پرتم کرد بین درختای کنار مادی، در گوشم گفت برم زیر پل و خودش رفت. یه دختر بود انگار. ولی سبز پوشیده بود، صورتشم پوشونده بود. حسین میگه احتمالا از بچه های خودمون بوده.

 

*:مادی به جوی‌ها و نهرهایی گفته می‌شود که جهت تقسیم مقداری از آب زاینده رود در شهر اصفهان در زمان صفویان توسط شیخ بهایی احداث گردید. البته امروزه بیشتر این مادی ها خشک و به فضای سبز تبدیل شده یا آب به صورت موقتی در آنها جریان دارد.

 

فیروزه ۱۳

 

تقریبا تمام قسمت ها درگیر وقایع ۸۸ شده بودند؛ مستقیم یا غیرمستقیم. بشری هم آغاز کارش را با ۸۸ شروع کرد. تجربه سخت اما خوبی بود.
شعله های آتش از سطل زباله و موتور سیکلت کنارش زبانه می کشید. دود و بوی پلاستیک سوخته حلقش را می سوزاند و سوی چشمانش را کم می کرد. روسری سبز را دور صورتش بست. تا این جا سوژه اش را تعقیب کرده بود. حالا باید او را از جمعیت خارج می کرد و به کوچه پس کوچه ها می کشاند تا بتواند دستگیرش کند. راحت نبود؛ باید جمعیت متفرق می شدند تا در پی اش، سوژه که لیدر به حساب می آمد هم فرار کند.
بالاخره گارد ویژه ای که بشری منتظرش بود رسید. جمعیت پراکنده شدند. بشری خودش را به زنی که دنبالش بود نزدیک کرد و سایه به سایه اش دوید. کسی فکر نمی کرد بشری قصد تعقیب داشته باشد. چند نفر دیگر هم در مسیر آنها فرار می کردند. چشمش به مردی خورد که با سر و صورت خون آلود، به سختی خودش را می کشید تا از دست آشوبگرها فرار کند. نمی توانست خوب بدود. بشری خودش را از جمعیت کنار کشید و طوری که کسی متوجه نشود، بین درخت های کنار مادی رفت. جای دنجی بود؛ کنار پل. می توانست سوژه را هم زیر یکی از این پل ها گیر بیندازد. منتظر زن شد تا گیرش بکشد؛ اما هنوز کوچه انقدر خلوت نشده بود که بتواند کارش را بکند. جوان تندتر دوید. بشری تا رسیدن جوان، دو سه ثانیه وقت داشت فکر کند. تصمیمش را گرفت. کار خطرناکی بود که می توانست به لو رفتن ماموریت منجر شود؛ و اگر این کار را نمی کرد، شاید جنازه جوان هم به خانواده اش نمی رسید. بسم الله گفت و دست دراز کرد. قسمتی از گریبان پیراهن جوان در دستش آمد. جثه جوان بزرگتر از بشری بود. بشری با تمام توان کشید و جوان را پرت کرد روی خاک ها. انگار داشت شهادتین زمزمه می کرد. خونی که از دهانش می ریخت، لباسش را سرخ کرده بود. از صورت منقبض و نفس های یکی در میانش می شد فهمید درد زیادی را تحمل می کند. بیشتر از این کاری از دست بشری بر نمی آمد. آرام در گوش جوان گفت:
-برو زیر پل... بدو تا تیکه تیکه ت نکردن!
صدای همهمه نزدیکتر شد. حتی پشت سرش را نگاه نکرد. از مادی بیرون پرید و به سمت جمعیت جیغ زد:
-اون ور! بسیجیه از اون ور رفت!
زن پیشاپیش جمعیت می دوید. وقتی جوان را پیدا نکردند، هرکس گوشه ای خزید و خودش را در خیابان و کوچه پس کوچه ها پنهان کرد. حالا بشری مانده بود و زنی که دنبالش می گشت. زن متوجه بشری نبود و داشت مسیر خودش را می رفت. درحال راه رفتن، شال و دستبند سبزش را باز کرد و کنار کوچه انداخت. بشری رفت بین درخت های کنار مادی و دنبال زن رفت. منتظر شد تا به پل نزدیک شود. موقعش که رسید، از تجربه نجات جوان استفاده کرد و با کشیدن دست زن به داخل مادی، انداختش روی چمن ها. زن جیغ خفه ای کشید. سبکتر از چیزی بود که بشری فکر می کرد. قبل از اینکه زن بفهمد چه بلایی سرش آمده، بشری دهانش را گرفت:
-هیس! مامورا...
بشری مطمئن بود زن آموزش دیده است و خودش را برای مبارزه آماده کرد. زن لحظه ای ساکت شد اما از نگاهش پیدا بود مشکوک است. اخم کرد:
-تو ماموری...!
قبل از اینکه بخواهد بلند شود، بشری شوکر را زیر گلویش گذاشت. درحدی نگه داشت که زن برای چند لحظه، حال خودش را نفهمد و بشری وقت داشته باشد دستش را با دستبند به نرده های کنار پل وصل کند. صدای خس خس نفس های زن را کنار گوشش شنید و بعد، سوزشی در پهلویش. زن با دست آزادش، خنجر را در شکم بشری نشانده بود و حالا می خواست بیرونش بکشد. بشری کسی نبود که به این راحتی کم بیاورد و رها شود. دست زن را گرفت تا خنجر را بیرون نکشد. نفسش بالا نمی آمد. مچ زن را پیچاند تا خنجر را رها کند. صدای ترق استخوان زن را شنید. زن از درد به خود پیچید. به سختی گفت:
-به این راحتیا نیست خانوم کوچولو!
بشری که داشت زن را می گشت، با پشت دست کوبید به دهان زن:
-زبون درازی نکن عفریته! برای تو هم به این راحتیا نیست...
خون گرمی که روی لباس ها و بدنش می خزید، توانش را آرام آرام خارج می کرد. با صدایی که از ته چاه در می آمد، گزارش موقعیت داد.
ادامه دارد..

 

 

میخواهم از خدا به دعا صدهزار جان

   تا صدهزار بار بمیرم برای تو...  یا حسین

 

 

رکاب ۱۴(آقا)

 

اولش می گفت لازم نیست بیایم؛ اما نتوانستم. دلم می خواهد این روزها تنهایش نگذارم. برایش کم گذاشته ام. برای همین مرخصی ساعتی گرفتم که باهم برویم برای سونوگرافی.
نه من شبیه مردهایی هستم که همراه همسرشان آمده اند، نه او شبیه زن های دیگر. ظاهرمان شبیه است؛ اما خودمان می دانیم دنیایی که در آن زندگی می کنیم زمین تا آسمان با بقیه مردم فرق دارد. دغدغه هایمان، رابطه مان، سبک زندگی مان و...
زن ها دو به دو با هم حرف می زنند، اما او ساکت است. الان که دقت می کنم، از بقیه زن ها چهارشانه تر و بلندبالاتر است. بر عکس بقیه که به خودشان رسیده اند، روسری ساده سبزش را سر کرده و طبق عادت، دور و برش را می پاید. چشم در چشم می شویم. لبخند می زند و پشت لبخندش، نگرانی را می بینم. پاسخش را با لبخندی می دهم که بگویم آرام باشد.
تصویری که روی مانیتور افتاده، برای من واضح نیست و چیزی از آن نمی فهمم اما چون می دانم این تصویر مبهم، بچه مان است با شوق نگاهش می کنم. چقدر تغییر کرده ام! قبلا برای هیچ چیز انقدر ذوق زده نمی شدم؛ کلا احساساتم خیلی میدانی برای جولان دادن نداشت. اما حالا حس می کنم می توانم تا ته دنیا بدوم. دکتر می گوید سالم است و پسر. سالم بودنش بیشتر خوشحالم می کند. چه فرقی می کند پسر یا دختر باشد؟ مهم این است که من دارم پدر می شوم.
دستانش را می گیرم:
- پس شد امیرمهدی!
پلک بر هم می فشارد و تایید می کند. چشمانش زلال شده و می درخشد اما به اندازه من خوشحال نیست.

داخل ماشین می نشینیم. می گویم:
- خب... حالا بریم بستنی بخوریم. موافقی؟
سرش را پایین انداخته و حرفی نمی زند. لب هایش را برهم می فشرد. می چرخم طرفش:
-چیزی شده؟
اخم می کند و به انگشترش خیره می شود. اخم او یعنی زار زار اشک ریختن. اشک در چشم هایش جمع شده. با صدای لرزانی که از او بعید است می گوید:
-می ترسم!
ترس؟ او و ترس؟
-از چی می ترسی؟
صدایش لرزان تر می شود. تا بحال ندیده بودم این طور ضعف نشان بدهد. تلاشش برای نگه داشتن گریه بی اثر می ماند:
-ما نمی تونیم مامان و بابای خوبی باشیم... بچه پدر و مادر می خواد! ما هیچوقت نیستیم... اصلا معلوم نیست دو روز دیگه زنده ایم یا مرده؟ تکلیف این بچه چیه؟
و صدای هق هقش بلند می شود. گریه اش برایم غریب است و دوست داشتنی. خوشحالم که بعد از مدتها می تواند با من درباره نگرانی هایش حرف بزند و فشار روانی اش را تخلیه کند. آدم اگر گریه نکند پژمرده می شود. گریه نشان زنده بودن روح است.
قبل از این که حرفی بزنم می گوید:
-تو پدری... طبیعیه همیشه نتونی پیشش باشی. اما من چی؟ می دونی چه وظیفه سنگینیه؟ اگه نتونم...؟! به خدا این بچه گناه داره...
دستش را می گیرم. حق دارد. من نمی توانم احساسات مادرانه اش را بفهمم. راست می گوید؛ امیرمهدی مثل بقیه بچه ها بزرگ نخواهد شد. من هم نگران می شوم. شاید برای تسکین خودم است که دستانش را می گیرم:
-راست میگی... اما ما که نخواستیم بیاد! خدا خواست. مطمئن باش خدایی که خلقش کرده خودش هواشو داره، بیشتر از مادر هواشو داره.
و یک دستمال می دهم که اشکهایش را پاک کند. دوباره چشمانش همان حالت خمار و زلال را پیدا کرده. سرش را تکان می دهد و تایید می کند.
-خب... بریم بستنی بخوریم؟

 

عقیق ۱۴

 

از پاییز ۸۸ که به تهران اعزام شد، فهمید اغتشاشات تهران بسیار گسترده تر از اصفهان است و برای همین، هم خودی و هم غیرخودی تمرکز را روی تهران گذاشته اند. آتش فتنه، داشت مردم عادی را هم می سوزاند و از صدای نعره مستانه حامیان غربی و عبری اش، پیدا بود می خواهد ایرانی را درخود ببلعد.
بالای پل هوایی ایستاده بود. جمعیت در خیابان موج می زد و در میدان امام حسین (علیه السلام) دریا می شد. نه شبیه دسته عزاداری بود نه تظاهرات؛ چیزی ترکیب این دو. پرچم های بزرگ «یا حسین (علیه السلام)» روی دست ها می چرخید. بجز کسانی که کفن پوشیده بودند، بقیه جمعیت یکدست سیاه بود.
-در روز عزا حرمت ارباب شکستند... علمدار کجایی؟ علمدار کجایی؟
با شنیدن شعر، حرارتش به اندازه پرچم های آتش گرفته بالا رفت. همین چندروز پیش بود. آنچه را می دید باور نمی کرد. این بار نه سطل های زباله و ماشین پلیس، که دسته عزاداری در آتش می سوخت. با دیدن شعله میان پرچم ها، احساس کرد آتش از درون او زبانه می کشد. تعدادی از عزاداران در آتش می سوختند.
-این فتنه گران راه عزادار تو بستند... علمدار کجایی؟ علمدار کجایی؟
شعر مردم، خاطرات روز عاشورا را برایش زنده می کرد و باعث می شد در سرمای دی ماه، وجودش گر بگیرد. همان روز وقتی به خودش آمد و دید همراه بقیه نیروهای امنیتی و امدادی مشغول کمک به عزادارهاست، فهمید کار فتنه و فتنه گرها تمام است. ارباب بی سر مثل همیشه به داد رسید و مرز کمرنگ میان حق و باطل را مشخص کرد. مظلوم نماهای مدعی سیادت، با آتش زدن پرچم های عزاداری نشان دادند از نسل همان هایند که خیام حرم الله را به آتش می کشند. پای حسین (علیه السلام) و عباس (علیه السلام) که میان آمد، غیرت در سینه حبس شده مردم بیرون ریخت.
جمعیت فریاد یا حسین (علیه السلام) را کشیدند و پشت سرش، نام ارباب را تکرار کردند. فریاد یا حسین(علیه السلام) می توانست مرهمی باشد بر قلب زخم دیده اش. حس می کرد در هشت ماه فتنه، به اندازه هشتاد سال پیر شده است. همین چند روز پیش بود که پیش چشمش یک بسیجی را با قمه شهید کردند و صدا از هیچ یک از حامیان حقوق بشر در نیامد. همه داشتند برای آزادی زندانیان سیاسی فریاد می زدند و بسیجی ها و امنیتی ها، به جرم نداشته کف خیابان های تهران کتک می خوردند. صدای بی سیم درآمد:
-اعلام موقعیت؟
لبخند تلخی زد. به لطف مولا همه چیز خوب بود. دلش می خواست بالای پل هوایی بگیرد بخوابد از خستگی. اما مگر صدای غیرت زخم خورده مردم می گذاشت؟
-علمدار کجایی؟ علمدار کجایی؟
علمدار کجایی؟
علمدار کجایی...؟

 

فیروزه ۱۴

 

تا وقتی بنر تسلیت را روی دیوار اداره ندید، باورش نشد. تازه سرپا شده بود که خبر را شنید. می گفتند داخل ماشین بوده که کوکتل مولوتوف را انداخته اند داخل و...
«شهادت مظلومانه همرزم و سرباز جان برکف و گمنام امام زمان(ارواحنا فداه)، برادر ..... مداحیان را به شاگردان، همرزمان و خانواده ایشان تسلیت عرض می کنیم.»
سرش تیر کشید. پرونده مداحیان نیمه کاره مانده بود؛ این یعنی وقت گریه و زاری نیست و عزاداری باشد برای وقتی که پرونده تحویل دادسرا شد.
قرار شد با چند نفر از نیروهای عملیات جلسه داشته باشند برای ادامه کار. همه مرد بودند جز او. نگاه های سنگین را روی سرش حس می کرد اما به اندازه تحمل وزن نگاه ها قدرت داشت.
امینی – معاون مداحیان – شروع کرد:
-شهادت آقای مداحیان رو تسلیت می گم. ایشون از بهترین نیروهای عملیاتی ما بودن و انتظار چنین اتفاقی رو نداشتیم. الان شرایط حساسی داریم و با کمبود نیرو مواجهیم. برای همین لازمه چندنفر از شما که شاگردهای ایشون بودید، کارشون رو ادامه بدید. بقیه هم تیمی های ایشون، با وجود این که نیروی عملیاتی نبودن ولی خیلی زحمت کشیدن. خانم صابری (نام مستعار بشری) توی این جریان شدیدا مجروح شدن و تازه از بیمارستان مرخص شدن. خانم صابری، لطفا به دوستان یه توضیح بدید.
بشری نگاهی به حاضران جلسه کرد. مرد جوانی با شنیدن مجروحیت بشری سرش را کمی بالا آورد و دوباره به رو به رو خیره شد. چهره مرد آشنا بود. کمی روی صندلی جابجا شد:
-خواهش می کنم... بنده هم از طرف خودم تسلیت می گم، برای همه ما ناراحت کننده بود. خوشبختانه با وجود کمبود نیرو و مشکلاتی که داریم، پیشرفت خوبی داشتیم و تونستیم چندنفر از مهره های اصلی رو دستگیر کنیم که عضو سازمان مجاهدین خلق هستن. ما با یه شبکه گسترده طرفیم که دو تا وظیفه مهم دارن: یکی کشته سازی و یکی پوشش رسانه ای اغتشاشات. خیلی حرفه ای عمل می کنن و انقدر پوشش قوی دارن که حتی تا همین الان، یه بهونه محکمه پسند برای دستگیری بعضی هاشون نداریم. طبق اعترافاتی که از یکی از عواملشون گرفتیم، کسانی که وظیفه کشته سازی دارن آموزش دیده اشرف هستن و افرادی که کار رسانه ای رو برعهده دارن، اکثرا از نخبه هایی هستن که برای تحصیل یا به دلایل سیاسی، به کشورای اروپایی مهاجرت کردن. قبل از شروع این جریانات ما با موج ورود این نخبه ها به داخل کشور مواجه شدیم و کسی هم نتونست جلوشون رو بگیره. شدیدا دارن فعالیت می کنن با پوشش های مختلف خبرنگار، ناشر، رییس تشکل دانشجویی، نویسنده، دانشجو و حتی تاجر و فروشنده. الان ما با این شبکه طرفیم که اگه جلوشون گرفته نشه، این پروژه کشته سازی ادامه می کنه و کار رسانه ای شون هم مکملش می شه برای براندازی. اگرم دستگیر بشن، تازه می شه بهونه علیه دستگاهای امنیتی. باید مهارشون کرد.
مرد جوان که داشت با انگشتر عقیقش بازی می کرد، گفت:
-خب تکلیف تیم ترورشون مشخصه. با ما طرفن. برای تیم رسانه ای شون برنامه ای دارین؟
بشری نفس عمیقی کشید:
-بله. برای اونام برنامه داریم. بچه ها دارن پیگیری می کنن. الان ما به نیروهای عملیات نیاز داریم تا هرکسی بتونه کار خودشو انجام بده و کارها قاطی نشه. چیزی که مهمه، اینه که ما فقط با چندتا تروریست بزن بهادر و بی کله یا چندتا بچه روشنفکرنما و بی عرضه طرف نیستیم؛ یه چیزیه بین این دوتا.
جوان سرش را تکان داد:
-فکر می کنم تا حدودی متوجه شدم.
امینی رو به بشری کرد:
-خانم صابری، پرونده رو بدید به آقای ابراهیمی مطالعه بکنند، یه جلسه توجیهی بذارید براشون تا کاملا با جریان پرونده آشنا بشن. یا علی.

#فاطمه_شکیبا
ادامه دارد...

 

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم

                 هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

 

رکاب ۱۵(خانم)

 

حس می کنم معده ام به هم می پیچد. به ساعت نگاه می کنم. چشمانم می سوزد و سخت می توانم عقربه ها را تشخیص دهم. الان پنج ساعت است که از جایم تکان نخورده ام. صدای اذان می آید. قبل از این که بلند شوم، مطهره لیوان آبجوش و نبات را جلویم می گذارد. درحالی که تشکر می کنم، دست می گذارم روی چشمانم و شقیقه هایم را ماساژ می دهم. مطهره دست می گذارد سر شانه ام:
-به خودتم اهمیت نمی دی، فکر اون کوچولو باش که باید پابه پای تو گرسنگی بکشه!
نگاهی به همکار دیگری که در اتاق ایستاده می کنم و معترضانه به مطهره می گویم:
-هیس!
-چرا نمی خوای کسی بفهمه؟ می ترسی مراعاتت رو بکنن، یه موقع خدای نکرده فشار کاری ت کم بشه؟
-باورکن الان وقت لوس بازی و مجروح شدن نیست. امیرمهدی منم از همین الان یاد می گیره توی شرایط سخت طاقت بیاره.
-از همون اول که دیدمت فهمیدم خیلی خل و چلی! پاشو افطار کن، بعدم برو خونه. دیشب شیفت بودی کافیه.
بلند می شوم؛ کمرم تیر می کشد. الهی بمیرم برای این بچه که مادری مثل من دارد. کمی سرگیجه دارم. به دیوار تکیه می دهم و آبجوش و نبات را سر می کشم. جان می گیرم و سجاده را پهن می کنم کف اتاق.
بعد از افطار مطهره چند لقمه نان و پنیر به خوردم می دهد و نمی گذارد بمانم. ماشین نیاورده ام، قرار است «او» بیاید دنبالم. همراه را تحویل می گیرم. پیام داده است که دور و بر ساعت ده می آید دنبالم.
تقاطع را دور می زند تا مجبور نشوم از خیابان رد شوم. قبل از سوار شدن، دسته گل نرگس را روی صندلی می بینم. او از من هم دیوانه تر است! به رسم همیشگی، گل را می بویم و می بوسم. راه می افتد. دوباره معده ام درهم می پیچد. هوس زولبیا و بامیه کرده ام. اولین بار است که دلم انقدر برای چیزی ضعف می رود! دو دل می شوم که بگویم یا نه؟ می گویم:
-میگما... می شه یکم زولبیا و بامیه بخری؟
می خندد:
-چه عجب... بالاخره شمام یه چیزی خواستین... البته شما که نه... امیرمهدی هوس کرده، مگه نه؟ مامان بزرگا چی میگن...؟ امممم... آهان! ویار، درسته؟
آب می شوم و می روم در لاک دفاعی:
-نمی خوام اصلا.
-باشه باشه، ببخشید!
جلوی یک قنادی نگه می دارد. به درخواستش پیاده می شوم که انتخاب کنم. همان ورودی، بوی کیک اذیتم می کند. نمی توانم وارد شوم. برمی گردم به ماشین. با یک بسته زولبیا و بامیه می نشیند داخل ماشین. با ذوق بچگانه ای در جعبه را باز می کنم و یک بامیه می گذارم داخل دهانم؛ مثل نخورده ها. نگاهم می کند و می خندد. اخم می کنم:
-به من چه؟ پسرت شکموئه!
-لواشک می خوای؟ من شنیدم خانما چیزای ترش دوست دارن!
و چند بسته لواشک و آلوچه از پلاستیک در می آورد. دستم را می گیرم مقابل دهانم:
-نه! من حالم از ترشی بهم می خوره، از بچگی ام بوی ترشی بهم می خورد سردرد می گرفتم.
راه می افتد:
-واقعا موجود عجیبی هستی!
بامیه را قورت می دهم:
-دلتم بخواد.
دست دراز می کند که بردارد، می زنم روی دستش:
-اینا فقط مال من و امیرمهدیه.
می خندد. می رسیم به خانه. ساعت یازده است. تلوزیون را روشن می کند. از همین الان رفته اند پیشواز عید فطر. کی رمضان تمام شد؟
هوس املت کرده ام. دلم ضعف می رود. گوجه ها را می شویم و می خواهم خرد کنم که چاقو را از دستم می گیرد: چرا مثل خنجر نظامی دستت می گیری؟ این چاقوی آشپزخونه ست! بذار خودم خرد می کنم.
یک قاچ گوجه در دهانم می گذارم. همانطور که نگاهش به گوجه هاست، می گوید:
-می گم به نظرت طوریه اگه برای عید فطر کنار هم نباشیم؟
-چطور؟
-باید برم خارج از شهر... کجاشو نپرس...
-کی تاحالا پرسیدم؟
-این از اون حساس هاست.
-کدومش حساس نبوده؟
-ممکنه برنگردم.
-همۀ ماموریتای ما همینه.
لبخند می زند: بعد نماز صبح باید برم.

 

عقیق ۱۵

 

صدای قرآن عبدالباسط دل زخم خورده اش را نوازش می داد. بوی اسپند می آمد. کفش هایش را گذاشت داخل جاکفشی. جمله روی بنر که چهلمین روز شهادت مداحیان را تسلیت می گفت، قلبش را می خراشید. رفتن مداحیان، داغ پدر را تازه کرد. مخصوصا که نحوه شهادتش هم بی شباهت به پدر نبود. سوختن در خودرو... شاید دردناکترین و مظلومانه ترین نوع شهادت. مخصوصا زمانی که در گمنامی باشد. آتش و گمنامی، ترکیب غم انگیزی می سازند که اهل دل را می رساند به مدینه، سال یازدهم هجری...
هنوز وارد نشده بود که زبرجدی را دید. داشت با خانمی حرف می زد. توانست خانم صابری را بشناسد. مثل زبرجدی بلندبالا بود و نسبتا چهارشانه. برعکس همیشه، رویش را طوری با چادر گرفته بود که شناخته نشود. زبرجدی بازوی صابری را فشرد. چشمان ابالفضل گرد شد! زبرجدی وقتی خواست برود سمت مردانه، ابالفضل را دید. فهمید ابالفضل از برخوردش با صابری متعجب است. آرام گفت:
-دخترمه.
ابالفضل حرفی نزد. شاید حتی شگفت زده هم نشد. انگار چنین انتظاری داشت. فهمید چاقو خوردن دختر زبرجدی، درجریان پرونده مداحیان بوده است. صابری تا قبل از آن یک همکار بود اما حالا شده بود مجهول. شاید می خواست بداند چرا که دختر زبرجدی وارد این شغل مردانه شده؟ مگر پسر ندارد که ادامه شغل پدری را به پسر بسپارد؟
وارد نمازخانه اداره شد. نشست جایی که به چشم نیاید. صدای گریه کسی نمی آمد، شانه ها نرم نرم تکان می خوردند. مردهایی از جنس مداحیان، عادت نداشتند بلند بشکنند. اصلا بی صدا و بی هیاهو بودن، خصلت اصلی بچه های امنیت بوده و هست.
یکی از همکارها مداحی می کرد. کم کم دم گرفتند و آرام شروع کردند به سینه زدن. مداحیان از داخل عکس به همه می خندید. انگار می خواست بگوید «دیدید بعد این همه سال، بالاخره توانستم بروم؟»
هیچکس از مردم عادی، شهادت مداحیان را نفهمید. خانواده اش هم در مراسم ختم گفتند در تصادف کشته شده. این مراسم چهلم را هم، همکارهایش برای آرام کردن دل خودشان گرفتند؛ وقتی پرونده مختومه شد و توانستند باند ترور و کشته سازی را از هم بپاشند.
به خودش که آمد، دید صورتش خیس شده و مثل بقیه، شانه هایش می لرزد. روزهای آموزش تحت نظر مداحیان، سخت گیری های پدرانه اش، صمیمیت های دوستانه اش و خاطره هایش از پدر، یکی یکی از مقابل چشمان ابالفضل رد می شد. خوب که زیر بال و پر ابالفضل را گرفت و خیالش راحت شد که ابالفضل از آب و گل درآمده، گذاشت و رفت. انگار اصلا ابالفضل را تربیت کرد که جای خالی اش را پرکند. شاید هم خواسته وقتی در بهشت، ابراهیم را دید، با افتخار بگوید هرچه توانستم برای پسرت انجام دادم.
صورتش را با دست پوشاند که کسی اشکش را نبیند. دلش پدر را می خواست که تشر بزند:«مرد که گریه نمی کنه!»
دلش هوای مداحیان را کرده بود که سرشان فریاد بکشد و مجبورشان کند هفتادبار یک نفس شنا بروند، با پنج کیلو بار بیست بار دور محوطه آموزش بدوند و برای خوردن غذا تا فردا صبر کنند.
به سینه می زد و همراه مداح زمزمه می کرد: ندارم غیر تو فکر و خیالی... بنفسی انت و اهلی و مالی...(جان و خانواده و ثروتم به فدای تو)

 

فیروزه ۱۵

 

خودش هم نفهمید کی افتاد. تازه از گشت برگشته بود. کمی که دور خانه چرخید و سر به سر مینا گذاشت و کمک مادر آشپزخانه را جمع کرد، رفت به اتاقش و جزوه های حکمت متعالیه را برداشت که بخواند. علاقه اش به علوم دینی باعث شده بود وقت آزادش را با مطالعه دروس حوزه پر کند.
هنوز نیم ساعت هم نگذشته بود که پلک هایش روی هم افتاد. نمی خواست اما دست خودش نبود.

-بابا... بشری جان... پاشو بابا...
سرش روی زانوی پدر بود. پدر دست انداخته بود بین موهایش و نوازشش می کرد. دست کشید به چشم هایش:
-چقدر وقته خوابم؟
-نمیدونم! اومدم دیدم بیهوشی. بیا، برات بستنی خریدم!
پدر شاید تازه می خواست هرچه در کودکی بشری کم گذاشته جبران کند. هرچه بشری بزرگتر می شد، از دید پدر کوچکتر می شد انگار. بشری اول خواست بگوید اینها از سنش گذشته است اما نتوانست دل پدر را بشکند. با ذوقی کودکانه بستنی را گرفت. پدر گفت:
-بجای همه اون بستنیایی که بچه بودی برات نخریدم.
بشری همانطور که بستنی می خورد خندید:
-چیزایی که شما به من دادین خیلی بیشتر از ایناست. بستنی رو که همه باباها می تونن بخرن. اما شما قهرمانین.
-قهرمان مداحیان و ابراهیم بودن نه من.
-هرکسی که انقدر راحت جونشو کف دستش بگیره قهرمانه بابا. اینو الان دارم می فهمم.
-چطور؟
-گفتنش راحته اما هرکسی نمیتونه جونشو کف دستش بگیره، حتی اگه امنیتی باشه، نظامی باشه. خیلی باید بزرگ باشی تا با خیال راحت، حتی با ذوق و شوق بری توی دل مرگ. هرکسی به اینجا نمی رسه.
چشمان پدر پر شد. بشری دلش نمی خواست گریه پدر را ببیند. برای همین پرسید:
-بابا...
-جان بابا؟
-اینهمه چیز یادم دادین، میشه مردن رو هم یادم بدین؟
پدر از درون گر گرفت. منظور بشری را خوب می فهمید. بشری می خواست از همه ببرد. حتی از خودش و غرورش. می خواست کامل جدا شود. می خواست خودش هم نباشد. کسی که چنین بخواهد، یعنی می خواهد آماده شود برای رفتن. یعنی دیگر مال خودش نیست. پدر خود این حس را تجربه کرده بود. گفت:
-یاد دادنی نیست. باید تمرین کنی. سخته اما من می دونم برای دختر من سخت وجود نداره.
بشری بستنی را تمام کرد. پدر نگاهی به جزوه ها انداخت:
-چی می خوندی بابا؟
-حکمت متعالیه.
-خیلی داری سخت می گیری به خودت. کم می خوری، کم میای خونه، کم می خوابی... نگرانتم.
-چشم. حواسم هست. اما این بدن باید حالا حالاها باهام راه بیاد. باید عادت کنه.

#فاطمه_شکیبا
ادامه دارد...

 

 

گر میروی بی حاصلی

       گر می برندت واصلی

              رفتن کجا؟ بردن کجا...؟

 

 

رکاب ۱۶(آقا)

 

حالا که فکرش را می کنم، الکی نگران بودم که از رفتنم ناراحت شود. او که خودش این کاره است، بار اولش هم نیست و عادت دارد. شاید نگرانی ام بخاطر بچه بود.
انگارنه انگار که مامور امنیتی ست و جوانی اش را در آموزش نظامی و عملیات صرف کرده. مثل زن هایی که یک عمر فقط خانه داری کرده اند، با انبساط خاطر تمام مشغول آماده کردن سحری ست. به گمانم بادمجان سرخ می کند؛ می داند که دوست دارم. تلوزیون روشن است. گذاشته ام شبکه قرآن و مثلا به حرف های کارشناس مذهبی گوش می دهم؛ ولی نگاهم به اوست. چادر نماز سرش کرده و زیر لب چیزی زمزمه می کند. فکر کنم دارد نماز شبش را می خواند.
چشمم به مفاتیح و تسبیحش می افتد که روی میز است. از همین حالا دلم برایش تنگ شده؛ با این که اولین ماموریتم نیست. بارها پیش آمده چند ماه خانه نباشم و خم به ابرو نیاورد. او هم ماموریت طولانی داشته. زندگی ما همین است.
زیر غذا را کم می کند و می آید سر میز، سراغ مفاتیح. می گوید:
-نمی خوای بری یکم استراحت کنی؟ باید سرحال باشی.
-خوابم نمی یاد.
نمی گویم تا وقتی چشمم به اوست، خواب به چشمم نمی آید. می گویم:
-ببخشید تنهات می ذارم.
درحالی که دعای ابوحمزه را باز می کند لبخند می زند. بی قرارتر می شوم. حیف که نمی شود عکسش را در گوشی نگه دارم و باید در این مدت با یادآوری چهره اش بسازم. حتی نمی دانم می شود تماس تلفنی داشته باشیم یا نه؟
سنگینی نگاهم را حس می کند و می گوید:
-به چی نگاه می کنی؟ پاشو برو قرآنی دعایی چیزی بخون! این سحرا رو نباید از دست داد.
یک لحظه حس می کنم با یک عارف خلوت نشین طرفم. چقدر شخصیت پیچیده ای دارد. این را بار اولی که دیدمش نفهمیدم. اما الان خوب می دانم به موقعش بانوی خانه است، یک وقت شیر مبارزه است، گاهی فرمانده ای مقتدر است، گاه طلبه، بعضی وقت ها هم مثل الان زاهدی سجاده نشین. در همه این حالات، خودش است؛ خود خودش.
پیداست نگاهم باعث شده نتواند بر فرازهای دعای ابوحمزه تمرکز کند. می گویم:
-این مدت که نیستم برو خونه مامان اینا.
لبخند می زند:
-مگه بار اولمه تنها می مونم؟ تازه مگه خودم چقدر توی خونه هستم؟
-فرق می کنه. الان امیرمهدی هم هست. یه موقع کمک بخوای. تازه...
ادامه حرف در دهانم نمی چرخد. ذهنم می رود به روزهای تلخ دوازده سالگی ام. می گوید:
-تازه چی؟
-بچه ها خانواده هاشونو بردن جاهای دیگه، چون ممکنه اگه زورشون به ما نرسید، سر خانواده هامون خالی کنن.
از تصورش هم سردرد می گیرم. تهدید خانواده یک مامور، آخر نامردی ست. آخر بزدلی.
-تهدید کردن یا احتمال می دین؟
-خانم یه بچه ها الان روی تخت بیمارستانه. به خیر گذشته. تهدید کردن.
لبخندی پر از آرامش می زند:
-مرگ اگه بخواد بیاد که هرجا باشم میاد. ولی برای این که ذهنت درگیر نشه، چشم.
وقتی چشم می گوید خواستنی تر می شود. شاید چون همه اقتدار سرتیم بودنش را پشت سر می گذارد و می شود خانم خانه ام.
نگاهی به آشپزخانه می اندازد و می رود که غذا را بکشد. بوی خورش بادمجان و برنج زعفرانی، مستم می کند. دعای سحر شروع می شود.

مسواک زدنم که تمام می شود، اذان می دهند. به نماز که می ایستم، می ایستد پشت سرم. معمولا اگر خانه باشیم اقتدا می کند.
موقع تسبیحات، دلتنگی ام بغض می شود و بعد اشک. نمی گذارم بفهمد. دارد دعای عهد زمزمه می کند: اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه، والذابین عنه، و المسارعین الی قضاء حوائجه، و الممتثلین لاوامره، و المحامین عنه، و السابقین الی ارادته، و المستشهدین بین یدیه...(خدایا مرا از یاران و یاوران و دفاع کنندگان او(حضرت مهدی ارواحنا فداه) قرار ده، و از شتابندگان به سویش در جهت برآوردن خواسته هایش، و اطاعت کنندگان اوامرش، و مدافعان حضرتش، و پیش گیرندگان به جانب خواسته اش، و شهادت یافتگان پیش رویش...)
به خودم می آیم و دارم با او زمزمه می کنم. بعد از تمام شدن دعا، می ایستد مقابلم:
-دیرت نشه؟
سر تکان می دهم. نگاهش را از نگاهم می دزدد. نمی دانم کی وقت کرده لباس هایم را اتو کند. می پوشمشان. به چارچوب در تکیه می دهد:
-اگه یه موقع کارتون گره خورد، صلوات حضرت زهرا (علیها السلام) فراموش نشه. یادت نره افطار و سحری رو بخوری حتی به اندازه یه خرما، از پا در میای...
این ها توصیه هایی ست که قبل از هر ماموریت – اگر خانه باشد – تحویلم می دهد. تند تند سر تکان می دهم. کیفم را بر می دارم. صدایش کمی می لرزد:
-مواظب خودت باش. اگه تونستی زنگ بزن.
دلم پر می کشد برایش. قبل از این که در آپارتمان را ببندم، با صدایی که آشکارا بغض آلود است می گویم:
-مواظب مامانِ پسرم باش.
لبخند می زند:
-اینو از خدا بخوا.
ماشینی که دنبالم آمده، بوق می زند. سوار می شوم. نگاهی به پنجره می اندازم. در گرگ و میش صبح، می بینمش که با چادر نماز ایستاده پشت پنجره. چیزی زمزمه می
 کند که می دانم آیت الکرسی ست برای سلامتی ام.

 

عقیق ۱۶

 

ماشین را کنار جاده خاکی کوچه باغ پارک کرد و پیاده شد. نگاهی به اطراف انداخت و در را برای مادربزرگ باز کرد. الهام کمک کرد مادربزرگ پیاده شود. پدربزرگ وسایلشان را از صندوق عقب برداشت. ابالفضل با دست سالمش فقط توانست کلمن را بیاورد.
جلوی در باغ، ماشین زبرجدی پارک بود. کلمن را زمین گذاشت و با نگین انگشترش چندبار به در زد. صدای زبرجدی آمد:
-جانم؟ بفرمایید...
ابالفضل با شنیدن صدای زبرجدی لبخند زد:
-مزاحم نمی خواید؟
زبرجدی در را کمی باز کرد:
-به به سلام! قدمتون به چشم! شرمنده یکم صبرکنین خانم و بچه ها حجاب کنن...
و روبه باغ کرد:
-یا الله!
چنددقیقه که گذشت، زبرجدی در را کامل بازکرد:
-ببخشید معطل شدید. بفرمایید.
گرم با پدربزرگ و ابالفضل روبوسی کرد. پدربزرگ نمی دانست زبرجدی همکار پسرش ابراهیم بوده. اما از چهره زبرجدی پیدا بود از پدربزرگ خجالت می کشد. خجالت می کشد که او هست و ابراهیم نیست. سعی کرد ظاهر را حفظ کند.
هاجر – همسر زبرجدی – هم با مادربزرگ دست داد. ابالفضل بعد یک ماه ماموریت برون مرزی، به دعوت زبرجدی، خانواده را آورده بود که به توت های باغ مهمانشان کند. با تلاش های زبرجدی، باغ از حالت خشک به نیمه خشک رسیده بود.
ابالفضل به افراد حاضر نگاهی انداخت. متوجه شد خانم صابری آنجا نیست. نبود خانم صابری، برایش هم مهم بود هم نه. دلیل این اهمیت را نمی فهمید.
زبرجدی از فکر و خیال درش آورد:
-دستت چی شده؟
خندید:
-خوردم زمین دیگه!
و چشمک زد. هاجر زبرجدی را صدا کرد:
-پس یه زنگ بزن ببین لیلا کجاست؟
شنیدن کلمه «لیلا» ابالفضل را برد به بچگی هایش و بازی با همسایه های خاله. راستی چقدر تصویر آن روزها کمرنگ شده بود؛ اما حذف نه.
به خودش که آمد، زبرجدی با همراهش حرف می زد. تماس را که قطع کرد، به هاجر گفت:
-میگه تو راهه، الان می رسه.
دختر کوچک زبرجدی – مینا – با الهام دوست شده بود؛ گرچه شاید چهار – پنج سالی اختلاف سن داشتند. مینا داشت به الهام راهنمایی می کرد از کدام شاخه توت بچیند. ابالفضل هم دلش می خواست برود زیر درخت و از توت خرمایی های شیرین بخورد اما خجالت می کشید. همان وقت، هاجر یک ظرف پر از توت مقابلشان گذاشت:
-بفرمایین! تازه ست همین امروز چیدیم.
صدای در زدن آمد. هاجر گفت:
-حتما لیلاست!
زبرجدی بلند شد و در را باز کرد. ابالفضل کمی گردن کشید که ببیند کیست؟ حدسش درست از آب در آمد، صابری بود یا همان لیلا. زبرجدی همانجا پیشانی لیلا را بوسید. آرام کمی باهم حرف زدند. چهره زبرجدی کمی درهم رفت و بعد باز شد.
چشمان لیلا پر از خستگی بود اما لبخند می زد و سلام احوال پرسی می کرد. به ابالفضل که رسید، تعجب کرد. شاید فکرش را نمی کرد او را اینجا ببیند. برعکس ابالفضل که منتظر بود. منتظر چه؟ نمی دانست!
لیلا سلام آرامی داد و راه کج کرد سمت مینا و الهام. مینا در آغوش لیلا پرید:
-آجیییییی!
لیلا، خواهرش را محکم درآغوش فشرد. با الهام هم دست داد. مینا دست لیلا را کشید که بروند توت بخورند.
به خودش که آمد، دید خیلی وقت است در سکوت به درخت های توت نگاه می کند و شاید به لیلا که شاخه های بلندتر را برای مینا و الهام پایین می آورد که توت هایش را بچینند. نگاهش را چرخاند سمت دیگر و زیر لب استغفرالله گفت.
دوباره که به درخت های توت نگاه کرد تا دخترها را برای ناهار صدا بزند، لیلا را ندید. دخترها را صدا زد و سر چرخاند اطراف باغ. باغ انقدر تنک و بی درخت بود که می شد آخرش را به راحتی دید. لیلا بین چوب های خشک قدم می زد. زبرجدی سپرده بود همه را برای ناهار صدا بزند. خواست فریاد بزند و بگوید «خانم صابری» که حرفش را خورد. صابری اسم سازمانی لیلا بود. بلند گفت:
-خانم زبرجدی! بیاید ناهار!
لیلا برگشت و بی آنکه حتی نیم نگاهی به ابالفضل بیندازد آمد سر سفره.

 

فیروزه ۱۶

 

همه چیز به نظرش مسخره می آمد. دائم با خودش می گفت به من چه که پدربزرگ فلانی آرزو دارد عروسی نوه اش را ببیند؟ اصلا چرا من؟
قبل از این، وقتی به خواستگارهای دیگر جواب منفی می داد، پدر راحت قبول می کرد. شاید به دلیل شرایط خاص بشری یا حرفی که همیشه می زد و می گفت این ها کفو بشرای من نیستند. اما این یکی فرق داشت. پدر اصرار می کرد و بشری انکار. حرفش مثل همیشه یک «نه» محکم بود و دلیلش شغل حساس و سنگین و ترس از تداخل مسئولیت. پدر اما می گفت این یکی مثل بقیه نیست و با این حرف ها نمی شود ردش کرد.
بشری داشت دیوانه می شد؛ بس که هربار می رسید خانه و با پدر حرف می زد، حرف پسر همکار پدر پیش می آمد. هربار پدر از فضائل و کمالات ابالفضل می گفت، بشری به خودش لعنت می فرستاد که ای کاش هیچوقت ادامه پرونده مداحیان را دست ابالفضل نمی داد آرزو می کرد آن روز پایش می شکست و به باغ نمی رفت که الان در چنین هچلی بیفتد! نه پدر ول کن بود، نه ابالفضل و خانواده اش کوتاه می آمدند. بشری هم که همان اول، دور ازدواج را خط قرمز کشیده بود. ولی کو گوش شنوا؟
همان اول که وارد باغ شد و دید ابراهیمی(یا همان ابالفضل) دارد با پدر خوش و بش می کند، باید می فهمید این مهمانی داستان دارد پشت سرش؛ اما شاید بیشتر ذهنش درگیر دو سال پیش بود و شب اغتشاش و جوان بسیجی مجروح. چهره ابالفضل اگر کمی خونی می شد، دقیقا می شد همان جوان. بشری نمی خواست باور کند. خواست اهمیت ندهد. برای همین فقط اخم کرد و به سردی جواب سلام داد.
آب زاینده رود را باز کرده بودند.بشری تا ساعت هشت که باید برای ماموریت می رفت، سه ساعتی وقت داشت. پیشنهاد پدر بود که بیایند کنار رودخانه. پدر خوراکی هایی که خریده بود را به مادر داد و دو آبمیوه برای خودش و بشری برداشت:
-من و دخترم می ریم یکم با هم حرف بزنیم.
بشری آه کشید که یعنی حسرت به دلم مانده این یکی دو ماه، با هم حرف بزنیم و حرفی از خوبی های ابالفضل نباشد.
تازه داشت پاییز می شد و باد می آمد که برگ درخت ها را بریزد. بشری کمی سردش شد اما به روی خودش نیاورد. پدر گفت:
-داره می ره ماموریت.
-موفق باشه.
-اگه برگشت، می آن خونمون. خودتون با هم صحبت کنین.
با خودش گفت کاش آن شب، ناخواسته ابالفضل را نجات نمی داد که حالا بشود فکر و ذکر پدر! بی تفاوت گفت:
-صحبت کردن مال وقتیه که دو طرف بخوان.
-چرا نمی خوای؟
-چرا بخوام؟ وقتی مرده و زنده بودنم معلوم نیست؟ وقتی نمی تونم برای خودم و زندگیم وقت بذارم؟
-اونم مثل توئه. اونم مرده و زنده بودنش معلوم نیست.
-خب به نظر من اونم نباید دوتا چشم منتظر به چشمای منتظر اضافه کنه.
-منم مثل شماها بودم. اشتباه کردم؟ اگه ازدواج نمی کردم الان تو نبودی، مینا نبود.
بشری حرفی برای زدن نداشت. ساکت شد. پدر ادامه داد:
-اصلا خوبی های ابالفضل به کنار. این که چقدر شبیه پدرشه به کنار. این که چقدر به دلم نشسته به کنار. خودت چی؟ شاید الان احساس نیاز نکنی، اما هرچقدرم مقتدر باشی، یه دختری. یه روزی نیاز پیدا می کنی به یه پشتیبان. یه روز که من و مامانت ممکنه نباشیم.
-مرگ و زندگی دست خداست. از کجا معلوم تا اون روز باشم؟
-منم مثل تو فکر می کردم. اما می بینی که جاموندم و نرفتم. بشری جان! عزیزم! بذار خیالم راحت شه. اونم شغلش مثل توئه، درکت می کنه. خیلی از بچه های امنیت اینجوری ازدواج می کنن، زندگیشونم خوبه.
وقتی دید بشری ساکت است و جواب نمی دهد، تیر خلاص را زد:
-خدا رو خوش نمیاد. بخاطر خودت نه، بخاطر ابالفضل نه، بخاطر خدا. حداقل دربارش فکر کن. بذار بیان، اگه دیدی باهم توافق ندارین بگو نه. باشه بابا؟
بشری لب گزید. با وزش دوباره باد، سردش شد. دست ها را دور بدنش حلقه کرد. برای این که از جواب صریح فرار کند گفت:
-حالا که معلوم نیست از ماموریت برگرده!
پدر فهمید پیروز شده. خندید:
-دعا کن خدا به خانواده ش ببخشدش!
ادامه دارد...

 

 

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

           من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

 

 

رکاب ۱۷(خانم)

 

اگر بعد این چندسال، حس ششمم نتواند بوی خطر را بفهمد، به درد لای ترک دیوار می خورم. از وقتی وارد ساختمان شدم به دلم شور افتاد.
کلید را داخل در می اندازم. می توانم نگاه سنگین کسی که در کمینم است را حس کنم؛ اما راه برگشت ندارم. همسایه ها هم نیستند، برای عید فطر رفته اند سفر. تنها راه پناه بردن به خانه است. شاید هم اصلا احساسم اشتباه باشد. آرام روی جیب مانتویم دست می کشم. شوکر دارم و یک خنجر نظامی.
در را باز می کنم و می روم داخل. نگرانی بدجور به جانم چنگ می اندازد. نباید اضطرابم به امیرمهدی منتقل شود. نگاهی به راهرو می کنم، کسی نیست اما خطر هست. در را می بندم. قفل در سالم بود اما این نمی تواند خیالم را از بابت خالی بودن خانه راحت کند. شاید کسی منتظرم باشد؛ نمی دانم کی؟ خنجر به دست، خانه را می گردم. کسی نیست. چادرم را روی دسته مبل می اندازم و بر می گردم به سمت راهروی ورودی.
صدای خش خش می آید؛ کسی دارد تلاش می کند قفل در را بشکند. انگار می خواهد از ترس نیمه جانم کند. می خواهد خوب قدرت نمایی کند. هرکه باشد، کور خوانده. با بدکسی در افتاده. شاید گیر افتاده باشم، اما به همین راحتی نیست که پای کثیفش را داخل خانه مان بگذارد و بکشد و برود. در آشپزخانه کمین می کنم، طوری که به در مشرف باشم. فکر امیرمهدی رهایم نمی کند. صدای قلب خودم و قلب کوچک او را می شنوم.
قفل را می شکند و در با ضربه سنگینی باز می شود. فکر کنم همه تنه اش را به در کوبیده. می پرد داخل خانه. انقدر خیالش از بابت کشتن من راحت است که زحمت پوشاندن صورت هم به خودش نداده. پس معلوم است اجیرش کرده اند برای کشتن زن و احیانا بچه و نمی داند قرار است با کی در بیفتد؟ هیکلش دو برابر من است و یک قمه در دست راستش.
هرکس می خواهد باشد، اگر بخواهد بلایی سر بچه ام بیاورد، کاری می کنم که تا آخر عمر حتی نتواند غذا در دهانش بگذارد. حالا که به حریم خانه ام پا گذاشته، حالا که آنقدر نامرد است و بی عرضگی اش در نبرد با مردها را با حمله به خانه مردم نشان داده، باید تاوانش را هم بدهد. حتی اگر بمیرم هم به راحتی نخواهم مرد و طعمه آسانی نیستم. همه این فکرها در چندثانیه ای از ذهنم می گذرد. آیه حفظ می خوانم.
آرام قدم بر می دارد. باید در همین راهرو گیرش بیندازم؛ چون جایش تنگ است و هیکل گنده اش راحت مهار می شود. بسم الله می گویم. بیا... آفرین پست فطرت... بیا جلوتر... باید اول آن قمه قشنگت را بدهی به من...
به جایی که باید می رسد. مچ کلفت و چاقش را در دست می گیرم و می پیچانم. با این که غافلگیر شده، ناخودآگاه دست آزادش را به سمت صورتم پرت می کند. سرم را عقب می برم و با تمام خشمم، لگدی به زیر شکمش می زنم. فریادش به آسمان می رود. بر زمین می افتد و قمه را رها می کند. در مدتی که از درد به خود می پیچد، فرصت دارم با پایم قمه را سویی دیگر پرت کنم.
مثل پلنگ زخمی، خیز بر می دارد و دست سنگینش را به صورتم می کوبد. دهانم پر از خون می شود و می خورم به دیوار پشت سرم. درد در ستون فقراتم می پیچد. از درد، می افتم روی زمین. می رسد بالای سرم و خیره نگاهم می کند. چشم هایش پر از آتش است. نفس نفس می زند:
-می دونم چکارت کنم ضعیفه!
با حمله ای که کردم و ضربه ای که زدم، دیوانه شده و پیداست نترسیدنم دیوانه ترش می کند. برای همین می خواهد بترسم و التماس کنم. درحالی که دستم را می برم روی خنجر داخل جیبم، جسورانه می گویم:
-زورت به زن رسیده مرتیکه؟
می خواهم غرورش را خرد کنم؛ می خواهم زیر ضربات جنگ روانی ام به زانو درش بیاورم. از خشم، می خواهد لگد بزند. دستم را می گیرم جلوی شکمم و با خنجر، پایش را می درم. ضربه اش به سینه ام می
خورد. خدا را شکر که به امیرمهدی نخورد. نفسم بند می آید. دوباره از ضربه چاقو ناله می کند و می افتد مقابلم. خون نجسش از مچ پایش فواره می زند. اگر امیرمهدی را نداشتم، تا دم مرگ می جنگیدم و یا می مردم، یا می کشتمش؛ اما الان باید زنده بمانم. باید امیرمهدی سالم بماند. درد کمرم، امانم را می برد و خون به صورتم هجوم می آورد. طعم خون زیر زبانم و نگاه شیطانی اش، باعث می شود با تمام سرعت شوکر را روی پهلویش بگذارم. دندان هایش برهم قفل می شود و می لرزد. انقدر نگه می دارم که تا یکی دو ساعت بعد، نتواند اسمش را به یاد بیاورد. مثل یک تکه گوشت پر از چربی می افتد روی زمین.
با آرنج، خون دهانم را می گیرم. حتم دارم دوستانش پایین منتظرش هستند و اگر دیر کند، سراغش می آیند. ماندنم اینجا به صلاح نیست. بیرون رفتنم هم سودی ندارد. پایین منتظرند. قفل در هم شکسته. نمی دانم باید به کجا پناه ببرم؟ تمام بدنم درد می کند. می خواهم بلند شوم، درد اجازه نمی دهد. نکند امیرمهدی طوری شده باشد؟
دستم را به دیوار می گیرم. پلک برهم می گذارم و چندبار می گویم:
-یا مولاتی فاطمه اغیثینی...
بلند می شوم. درد شدت می گیرد، طوری که صدای جیغم در راهرو بپیچد. تلاشم برای نگه داشتن ناله بی فایده است. چیزی روی سینه ام سنگینی می کند و با هر نفس، تلخی خون دهانم بیشتر می شود. نباید دستشان به من برسد. نباید امیرمهدی آسیب ببیند.
بهترین جایی که به ذهنم می رسد، حمام است. قفل بقیه اتاق ها با یک ضربه می شکند. همراهم را بر می دارم و خودم را می رسانم به حمام. در را قفل می کنم و رها می شوم روی زمین. باید یک نفر از بچه ها را خبر کنم. هرآن ممکن است دار و دسته مرد بیایند بالا.
برای اینکه صدای ناله ام بلند نشود، گوشه مقنعه را می گذارم داخل دهانم. به مطهره پیام می دهم. نمی دانم چه نوشته ام؛ مضمونش این است که اگر می خواهی دوباره زنده ببینی ام یا حداقل جنازه ام سالم به دست کس و کارم برسد، خودت را برسان...

 

عقیق ۱۷

 

زنگ زد به امید این که بتواند جواب بگیرد. جواب می خواست. با خودش می گفت حتما برگشتنش از این ماموریت یعنی باید بازهم اصرار کند.
زبرجدی مثل همیشه، پدرانه راهش داد. پذیرایی کرد. مهمان نوازی کرد. اما ابالفضل دنبال چیز دیگری بود. زبرجدی هم می دانست و به روی خودش نمی آورد. ابالفضل منتظر بود و به روی خودش نمی آورد. آخر زبرجدی حرف دل ابالفضل را زد:
-می دونم اومدی که باهاش حرف بزنی. خونه نیست. رفته ماموریت.
فهمید باید تا برگشتن بشری منتظر بماند؛ فهمید فقط برگشتن خودش برای مشخص شدن تکلیفشان کافی نیست.
-نمی دونید کی میان؟
-فکرنکنم بیشتر یه هفته طول بکشه.

 

فیروزه ۱۷

 

وارد که شد، مادر داشت اسباب مهمانداری را جمع می کرد. بشری را که دید، مثل همیشه در آغوشش گرفت و اشک ریخت به شوق دوباره دیدن بشری، بعد یک هفته.
-مهمون داشتیم؟
-آره، همین الان رفت.
-بابا کجاست؟
-رفته مهمون رو برسونه خونشون!
-مگه کی بود؟ چندنفر بودن؟
-ابالفضل بود. هفته پیش هم اومد، نبودی. امشبم اومد، می خواست با خودت حرف بزنه. روش نشد خیلی منتظر بمونه. کار داشت، بابات رسوندش.
نفسش را بیرون داد که یعنی خدا را شکر.
-لیلا عزیزم! انقدر بی توجهی نکن خوب نیست. مهرش به دل من که افتاده.

#فاطمه_شکیبا
ادامه دارد...

 

هر کسی را که به یاری سروکار افتاده ست

          فاش میگوید و از گفته خود دلشاد است

                       یار دریا دل دریا نفس دریا دست

                          دوش بردند شهیدان تو را بالادست

 

 

رکاب ۱۸(آقا)

 

دور خودم می چرخم. به خودم می پیچم. می سوزم. خودم را می خورم. موهایم را چنگ می زنم. دکمه بالای پیراهنم را باز می کنم. کف دستم را به صورتم فشار می دهم. دلم در هم می پیچد. می سوزم. همه وجودم می سوزد. قلبم تیر می کشد.
می دانستم با بی شرف هایی طرف هستیم که تخصصشان کشتن زن و بچه مردم است، اما فکرش را هم نمی کردم بشری خانه باشد. مادرش می گفت رفته بوده به خانه سر بزند و وسایلش را بردارد. باورم نمی شود آن مردک پست بی غیرت، از پس بشری بربیاید. بشرایی که من می شناختم، صدتا مثل او را حریف بود. بچه ها می گفتند طوری مرد را زده که تن لشش حداقل یک ساعت بیهوش بیفتد و دوستانش نتوانند جمعش کنند و یک تیر حرامش کنند. چقدر دلم می خواست زنده گیرم می آمد تا بلایی سرش می آوردم که تمام اجدادش را با نام و سابقه به خاطر بیاورد. بشری می توانسته بکشدش، اما فقط بیهوشش کرده. احتمالا نخواسته تا باردار است، دستش به خون کسی آلوده شود.
می گویند حال بچه خوب است اما حال بشری تعریفی ندارد. می گویند سطح هوشیاری اش پایین است و ممکن است برود توی کما. می گویند فشار زیادی را تحمل کرده و زنده بودن بچه هم شبیه معجزه است. می گویند به کمر و سینه اش ضربه سنگینی وارد شده و دنده هایش شکسته. برای همین است که دارم می سوزم. دارم غیرت سوز می شوم. برای همین بود که بچه ها نگذاشتند برای بازجویی کسانی که دستگیر کردیم بمانم. می دانستند با کسی که دستش روی بشری بلند شود شوخی ندارم. می دانند آمادگی کامل دارم تا دنده که هیچ، استخوان های همه شان را خرد کنم.
گلویم می سوزد و لب هایم خشک است. اگر بشری برود... اگر تنهایم بگذارد... نه! من بیش از آنچه با هم قرار گذاشته بودیم دوستش دارم. من وابسته اش هستم؛ در واقع زیر قولمان زده ام. قرار بود انقدر لیلی و مجنون نشویم که اگر برای هرکداممان اتفاقی افتاد، از پا دربیاییم. اما من نتوانستم به قولم عمل کنم. تقصیر خودش بود. خودش انقدر خوب بود که اگر نباشد، حس می کنم من هم نیستم.
پدرش بالای سرم می ایستد. حقم است اگر بگوید بی غیرتم. من باید الان مرده باشم، اما زنده ام. حق دارد اگر سرزنشم کند و بگوید این بود امانت داری ات؟ حق دارد اصلا یک سیلی محکم حواله ام کند. خجالت می کشم نگاهش کنم. کنارم می نشیند. نه سرزنش می کند، نه سیلی می زند. دستم را محکم و پدرانه می فشارد. همیشه پدرم بوده. صورتش تیره شده. او هم دارد می سوزد. او هم غیرت سوز شده.
دارم خفه می شوم. بغض تمام گلویم را گرفته. دلم می خواهد مثل بچه ها زار زار گریه کنم. اما نمی شود. اصلا ما رسم نداریم بلند گریه کنیم. گریه هم بکنیم، یک گوشه هیئت، یا نیمه شب تنها توی اتاق کار؛ آن هم بی صدا.
چشمانم تار می بینند. مادرش است یا بی بی که گوشه ای تسبیح می گرداند؟ نمی دانم. نفسم بالا نمی آید. صدا را به سختی از پشت بغض بیرون می دهم:
-بذارید ببینمش. می خوام پیشش باشم.
بلندم می کند. صداها را گنگ می شنوم. به خودم که می آیم مقابل شیشه اتاق ICU ام. کاش چشمانش را باز کند، گریه کند، چشمانش خمار شود و لذت ببرم. کاش یکبار دیگر دیوانه صدایم بزند. کاش مثل روزهای اول ازدواجمان، وقتی می گویم لیلای من، لبش را بگزد و اخم کند و بگوید:
-دیوانه مجنون!
پیشانی ام را تکیه می دهم به دیوار. صورتش سرخ است و لبش زخمی. مردک پست... خجالت نکشیده دست روی زن بلند کرده؟ نه... امثال او خیلی وقت است انسانیت را ریخته اند دور. دلم می خواهد محکم به دیوار مشت بزنم. نامردها بدجور زخمم زدند. کاش دنده های من شکسته بود. کاش من روی تخت بودم. بشری نباید اینطور غریبانه، آن هم بخاطر من برود. باید بماند. من نمی توانم بچه بزرگ کنم. امیرمهدی مان مادر می خواهد.
صدای بی بی است که فکر کنم کنارم ایستاده:
-توسل کن به حضرت زهرا(س) مادرجون.
خود بشری هم موقع رفتنم گفت اگر کارتان گره خورد، صلوات حضرت زهرا(س) بفرستیم. حالا کارم بدجور گره خورده است. تمام دنیایم را نذر حضرت مادر می کنم که لیلایم بماند...

 

عقیق ۱۸

 

باران بهاری، تند بود و کوتاه. کنار یکی از حجره ها نشسته بود و به گنبد نگاه می کرد. هرکس از صحن رد می شد، قدم تند می کرد که از زیر باران در برود. این قم آمدنش، دست خودش نبود. انگار کسی دستش را گرفته بود و آورده بودش. به کسی نگفته بود. بعد چندبار که خواست با بشری حرف بزند و پیدایش نکرد، آمد قم. نمی دانست باید از بشری شکایت کند یا دخیل ببندد؟ نشست یک گوشه و فقط نگاه کرد. فقط خواست. خواست اینبار که از زبرجدی سراغ می گیرد، بشری خانه باشد.
اصرار پدربزرگ بود که ابالفضل سر و سامان بگیرد؛ بلکه دستش به زن و بچه بند شود و کمتر خودش را بدهد دم تیر! ابالفضل هم بشری را پیشنهاد داد؛ می خواست هم حرف پدربزرگ زمین نماند و هم سرش به ازدواج گرم نشود. می دانست بشری دختری نیست که دلش به نامزدبازی و شب عروسی خوش باشد. برای هردو بهتر بود. مادربزرگ هم همان اول عاشق بشری شده بود و همداستان شدند باهم. فقط مانده بود یک نفر: خود بشری!
اما وقتی ته دلش را ناخن می زد، حس می کرد دلیل انتخاب بشری اصرار پدربزرگ یا شغل بشری نبوده. که اگر دلیلش این ها بود، با جواب رد اول بی خیال می شد. اصل کار، خودش بود و دلش. تازه می فهمید بشری تنها کسی ست که ناخواسته، توانسته از دیوار بلند و بتنی دور قلب ابالفضل عبور کند. کاری که نگین با همه خودنمایی اش، آن هم در اوج جوانی ابالفضل نتوانست بکند. نگین فقط خودش را خرد کرد.
به تمام تبعات تصمیمش فکر کرد. به این که ممکن است فردای روز عقد، خودش یا بشری نباشند. این که بشری نمی تواند خانه داری کند و همیشه در خانه باشد؛ حتی ممکن است برای چندماه برود ماموریت. این که اخلاق بشری هم نظامی و جدی ست و خیلی چیزهای دیگر. با این حال، بازهم می خواست برگردد و با بشری حرف بزند. بازهم می خواست جواب مثبت بگیرد.
باران تمام شده بود اما همانجا، داخل همان حجره ماند تا بازهم گنبد را نگاه کند. این حجره و این زاویه دید، حالش را خوب می کرد. حس خوبی داشت. به دلش افتاد چندروز دیگر، بشری برمی گردد و می تواند با او حرف بزند. می تواند رضایتش را بگیرد.

 

فیروزه ۱۸

 

پنج شنبه ها زودتر می آمد؛ البته اگر کار نداشت. از همان در حیاط، گردن کشید که ببیند کفش های غریبه دم در هستند یا نه؟ نبودند. هنوز نفس راحتش از سینه خارج نشده بود که در زدند. پدر در را باز کرد. بشری قدم تند کرد که خودش را در اتاق پنهان کند؛ اما صدای مردانه ای از پشت سرش گفت:
-سلام خانوم زبرجدی.
صدای پدر نبود. ابالفضل گیرش انداخته بود. بشری مجبور شد روی پله دوم ایوان بایستد و جواب بدهد:
-سلام.
صدای بسته شدن در را شنید.
قبل از این که قدم از قدم بردارد، ابالفضل گفت:
-چرا نه؟
حرصش گرفت. این همه برای پدر روضه خوانده و گفته به ابالفضل بگوید بشری به درد زندگی نمی خورد. حالا آقا آمده اند بپرسند چرا نه؟ برگشت و گله مندانه گفت:
-کشیک می کشیدید که من کی می آم؟
لبهای ابالفضل کمی کش آمد، اما اخمش به لبخند چربید:
-چرا نه؟
-قبلا توضیح دادم.
-منم اون دلایل رو قبلا شنیدم.
-خب؟ پس چرا تمومش نمی کنید؟
-چون اونا برای من دلیل نمیشه.
بشری درماند چه بگوید. ابالفضل سربه زیر و دست به سینه، حق به جانب و متواضع ایستاده بود؛ منتظر جواب. بشری دلش می خواست برگردد و پدر را ببیند و از او بخواهد ابالفضل را دست به سر کند؛ اما نمی شد. فکر می کرد شاید با این کار ابالفضل درماندگی اش را بفهمد. چشمش روی موزائیک های حیاط دنبال راه فرار می چرخید. انگار از هوش و ذکاوت و زرنگی خالی و تبدیل شده بود به یک دختر چهارده ساله.
صدای ابالفضل گرفته تر شد:
-ما امنیتیا دل نداریم؟
-اگه قرار بود به خودمون و زندگیمون فکر کنیم جونمونو کف دستمون نمی گرفتیم.
-اگه بخوایم خوب کار کنیم، باید دلمون آروم باشه یا نه؟
-من نمی تونم از پسش بر بیام. این همه دختر خوب، زن زندگی، مومن، متدین... چرا من؟
-خیلی از همکارا این کارو کردن. اینجوری بهتر همو درک می کنن.
بشری هنوز به جواب سوالش نرسیده بود. فهمید ابالفضل خواسته از زیر جواب به سوال «چرا من؟» در برود. بازهم نمی دانست چه جوابی بدهد. دوباره گیر کرد و فقط یک کلمه گفت:
-نه!
ابالفضل نفس عمیقی از استیصال کشید؛ شاید هم از خشم:
-این حرف دله یا عقل؟
بشری کمی مکث کرد. تا الان اصلا توجهی به دلش نداشت. دلش این وسط چه نظری داشت درباره ابالفضل؟ نمی دانست. نخواسته بود دل را دخالت دهد؛ از تبعات بعدش می ترسید. می ترسید دل بر عقل غلبه کند. گفت:
-عقل.
-عقلتون چی میگه؟
-می گه وقتی از پس کاری برنمی آی قبولش نکن.
-مگه چکار می خواید بکنید؟
بشری کلافه گفت:
-چندبار بگم؟ من که دائم ماموریتم و سر کارم و انقدر درگیرم، نمی تونم برای کسی همسری کنم! نمی تونم مادری کنم!
-مگه من با شما فرق دارم؟ مگه من می تونم مرد زندگی باشم؟
-منم همینو می گم!
-همکارایی که اینجوری ازدواج کردن، از اول از همدیگه انتظار یه همسر کامل رو نداشتن. انتظار یه زندگی رویایی رو نداشتن. فقط یه همراه می خواستن. یه همرزم. یه مأمن. چیزی که همه مون بهش نیاز داریم. باور کنید همه آدما نیاز دارن، چه امنیتی باشن، چه دکتر، چه مهندس، چه معلم، هرچی.
بالاخره پدر بشری را نجات داد:
-بیاین تو، هوا ابریه الان بارون میاد.
ابالفضل فهمید مدت زیادی ست که دارد با بشری بحث می کند. از این که داخل نرفته و به زبرجدی سلام نکرده خجالت کشید:
-سلام حاج آقا. شرمنده نیومدم عرض ادب کنم...
زبرجدی خندید:
-علیک سلام. دشمنت شرمنده. نه دیگه... شما با کس دیگه ای کار داشتی تا براش عرض استدلال کنی که الحمدلله اومد. بفرمایین تو.
گوش های ابالفضل سرخ شد و لبخند ریزی زد. سریع لبش را به دندان گرفت:
-زحمت نمی دم. دیگه باید برم. ان شالله با خانواده خدمت می رسیم که بحثمونو ادامه بدیم.
بشری گر گرفت، کمی سرخ شد. پدر گفت:
-بابا هوا سرده، می خوای بری داخل؟
بشری انگار منتظر فرمان پدر بود که به اتاق پناه ببرد. تند رفت اما در آستانه در، صدای ابالفضل متوقفش کرد:
-لیلا خانوم؟
یخ کرد و خشکش زد. ابالفضل از کجا فهمیده بود لیلا صدایش می زنند؟ اصلا چرا به اسم کوچک، آن هم لیلا صدایش زد؟ ضربان قلبش تند شد؛ انقدر تند که صدایش را شنید. آهنگ صدای ابالفضل موقع تلفظ «لیلا خانوم» به نظرش قشنگ آمد. اخم کرد و کمی برگشت که ابالفضل صورت گر گرفته اش را نبیند. منتظر شد جمله آخر را بشنود. می دانست ابالفضل می خواهد در این جمله ضربه فنی اش کند:
-از دید هردوی ما عقل حرف اولو می زنه، اما توی این قضیه، بذارید دلتونم نظر بده. یا علی.

#فاطمه_شکیبا
ادامه دارد...

 

 

گر طلب کرده است از اهل وفا دلدار دل

           در طبق با عشق اهدا می کند سردار سر

 

 

رکاب ۱۹(خانم)

 

سبکم. خود خودمم؛ مجبور نیستم جسم سنگین را دنبال خودم بکشم. تجربه جدید و عجیبی ست. برزخ میان ماندن و رفتن. چقدر انتظار می کشیدم برای رفتنم. چقدر از خدا خواسته بودم شهادتم را بدهد. اما حالا، ابالفضل نگهم داشته است.
به خودش می پیچد. لبهایش خشک است، عرق کرده. کاش می شد یک لیوان آب دستش بدهم، مقابلش بایستم و بگویم من خوبم؛ انقدر خودت را عذاب نده. اما نمی بیندم. اگر می دید، می فهمید که دائم تا مقابل در بهشت می روم و نمی توانم تنهایش بگذارم؛ برمی گردم و یک دور دورش می چرخم و دوباره می روم تا خود بهشت. آنجا، خجالت می کشم وارد شوم. ابالفضل راضی نیست. می دانم تا راضی نشود، نمی توانم سرم را مقابل اهل بیت بالا بگیرم.
نگرانش هستم. انگار دارد دیوانه می شود. حق دارد. هر مردی باشد جنون به سرش می زند، مگر این که مثل ابالفضل من کوه باشد.
سرش پایین است و پیشانی اش را روی دستانش گذاشته. مثل آتشفشانی ست که هرآن ممکن است فوران کند. مقابلش زانو می زنم. همیشه او منت می کشید، نازم را می کشید اما حالا دلم می خواهد انقدر نازش را بکشم که راضی شود. کاش می فهمید مقابلش هستم. کاش جسمم بود که دستانش را بگیرم و نوازش کنم؛ اما جسمم روی تخت است. کاش صدایم را می شنید که می گویم:
-ابالفضل... ابالفضل جان... دیوانه مجنون من؟ چرا انقدر اذیت می کنی خودتو؟ تو که می دونستی همه مون مسافریم، نه؟ پس قبول کن من برم. راضی شو... قول می دم تو رو هم باخودم ببرم.
پدرم کنارش می نشیند. نمی تواند به چشمان پدرم نگاه کند. می گویم:
-تقصیر تو که نبوده. فدای سرت. خدارو شکر که تو جای من روی تخت نخوابیدی.
پدرم دستش را می گیرد. ابالفضل بالاخره به حرف می آید:
-بذارید ببینمش، می خوام پیشش باشم.
پدرم بلندش می کند و می بردش مقابل اتاق ICU. هردو پیر شده اند. چقدر برایشان مهم بودم و نمی دانستم. همان بهتر که من جای آنها روی تختم. اگر اتفاقی برایشان بیفتد، مثل آنها قوی نیستم. از درون آب می شوم.
به جسمم نگاه می کند. حیف که نمی توانم جلوی چشمانش را بگیرم. دوست ندارم بیشتر از این آب شود. صدایم را نمی شنود:
-دیوانه! منم! من اینجام... اون جسم اهمیتی نداره... من این جام، سالم سالمم!
سرش را به دیوار تکیه می دهد. بی بی که تا الان داشت برای سلامتی ام قرآن می خواند، در گوشش می گوید:
-توسل کن به حضرت زهرا(س) مادرجون.
چشمانش از اشک پر می شوند. خودم گفتم اگر کارش گره خورد صلوات حضرت زهرا(س) بفرستد. شروع می کند به صلوات فرستادن. همراهش می فرستم. همه دنیا صلوات می فرستند؛ همه. ملائک، جمادات، گیاهان... همه...
-اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها والسر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک...

کوچه خاکی... دیوارهای گلی... در چوبی...
بوی دود می آید. آتش است که زبانه می کشد... بوی دودش آشناست! می شناسمش! این آتش، آتش فتنه است. آتشی از جنس آتش شب های فتنه۸۸... رحم ندارد، می سوزاند. به دامان ولایتمدارها می افتد، به دامان پرچم های عزای پسر فاطمه(ع). این بار آمده که کجا را بسوزاند؟
صدای زنی می آید از پشت در. از پشت در...؟ نه! انگار از آسمان است...
لگدی به در می خورد. گدازه های آتش این سو و آن سو می جهند. در با ضرب باز می شود یا بهتر بگویم می شکند و به دیوار می خورد... پشت در خانمی ایستاده بود... پشت در میخ داشت... نکند...
...آخ...!
می سوزم؛ سوزنده تر از آتش. هیچ کاری از دست من برنمی آید؛ اما از دست این ها که در کوچه اند چرا! مگر مرد نیستند؟ پس چرا دست روی زن بلند می کنند؟ مگر مسلمان نیستند که به خانه دختر پیامبرشان حمله می کنند؟
درست نمی توانم ببینم. صدای ناله می آید. چرا هیچکس نیست دست بچه
 ها را بگیرد و داخل خانه ببرد؟ بچه ها نباید ببینند؛ مخصوصا پسربچه ها... به غرورشان بر می خورد... صدای «اماه اماه» بچه ها قلب سنگ را هم می خراشد اما این ها سنگ هم نیستند...
...آخ...!
در سوخته. من هم سوخته ام. دنیا خاکستر شده است. ابالفضل که دید دنده هایم شکسته و صورتم کبود است، اینطور دارد سر به دیوار می زند، اگر می دید چه دیده ام حتما سربه بیابان می گذاشت.
از اینجا که نشسته ام – داخل حیاط، کنار در سوخته – صدای نجوای ابالفضل را می شنوم. دارد خانم را صدا می زند. پشت در ایستاده و دست دراز کرده، به امید انفاق های کریمانه اهل این خانه. آخر خانم که نمی توانند بلند شوند، خسته اند؛ زخمی اند. ابالفضل زمزمه می کند:
-این بچه مادر می خواد... بشری هنوز خیلی جوونه... دوباره بهم ببخشینش...
بچه های این خانه هم مادر می خواهند. مادر این خانه هم جوان است. ابالفضل بازهم التماس می کند. دل سپرده ام به خواست همان که تا اینجا هوایمان را داشته. مثل اهل این خانه باید تسلیم باشم. اگر بگویند برگرد، برمی گردم. ابالفضل بازهم در می زند.
برایم مهم بود امیرمهدی زنده بماند که ماند. سالم هم هست. اما فقط سالم بودنش مهم نیست. مادر می خواهد. من هنوز مادری نکرده ام؛ برعکس مادر این خانه که مادری را به کمال رسانده. اگر بروم، چه کسی برای امیرمهدی مادری کند؟ چه کسی سربازی کردن برای امام را یادش بدهد؟
بلند می شوم. عطر عجیبی در خانه پیچیده. با اجازه خانمم، باشد ابالفضل جان... می مانم. بخاطر خدایی که دوست دارد کنار تو و امیرمهدی باشم، می مانم...

 

عقیق ۱۹

 

به قول بشری، خانه هفتاد متری برایشان زیاد هم بود. بشری اول اصرار داشت جهیزیه نمی خواهد، بخاطر مادرش راضی شد؛ مشروط به آن که مختصر باشد. می گفت وسایل زیاد فقط دست و پا گیر است و به درد کسی که بیشتر اوقات خانه نیست نمی خورد.
خودش رفت دنبال بشری؛ مقابل در اداره شان. بشری می خواست خودش بیاید خانه و بروند محضر. وارد خیابان که شد، اباالفضل بوق زد. چشم بشری که به ابالفضل افتاد، راهش را کج کرد سمتی دیگر. انگار می خواست فرار کند. ابالفضل با ماشین راه افتاد دنبال بشری:
- لیلا خانوم... دیر میشه ها...
بشری لبش را به دندان گرفت. مثل دخترهای چهارده ساله خجالت کشید و از ترس جلب توجه، عقب سوار شد. ابالفضل که دید بشری در موضع انفعال قرار گرفته، بدش نیامد کمی شیطنت کند. از جایش تکان نخورد:
- اشتباه گرفتیدا، من که راننده تاکسی نیستم. ابالفضلم. تا نیاید جلو راه نمی افتم.

 

 

فیروزه ۱۹

 

حرصش گرفته بود از شیطنت های ابالفضل. ماند چه بگوید. خودش را به نشنیدن زد. تمام وجودش ضربان گرفته بود. هم دلش می خواست فرار کند، هم ته دلش از شوخی های ابالفضل بدش نمی آمد. گفت:
-اگه راه نمی افتین پیاده شم خودم برم؟
-خب بیاین جلو تا راه بیوفتم.
نگاه تندی به ابالفضل کرد و با تمام خشمش چشم غره رفت. توانست به ابالفضل بفهماند که شوخی اش اصلا جذاب نیست. ابالفضل خنده اش را خورد و راه افتاد.
قرار بود مهریه هفت سفر زیارتی باشد. برای مشهد مرخصی گرفته بودند که بعد از عقد بروند. اما برای عتبات و حج، باید منتظر سهمیه اداره می ماندند تا مشکل قانونی پیش نیاید. حجشان رفت برای دو سال بعد و تکلیف عتباتشان نامعلوم ماند.

#فاطمه_شکیبا
ادامه دارد...

 

 

عقیق فیروزه ای ۱

 

سینه ام تنگ شده و قلبم داخلش جا نمی شود. از آبسردکن آب برمی دارم و یک نفس می نوشم، آرام نمی شوم. بر می گردم روی صندلی ام. کیف کمری ام می لرزد. فاطمه است. نمی دانم جواب بدهم یا نه؟ می ترسم چیزی بپرسد و نتوانم جواب بدهم. شاید هم بخواهد همراهم بیاید. شاید از صدایم، بفهمد چطور فرو ریخته ام. دل به دریا می زنم:
-جانم؟
-کجایی داداش؟
چقدر صدایش گرفته. معلوم است حسابی گریه کرده. به صلاح نیست بگویم دارم می روم تهران و از آنجا پرواز دارم به عراق. می دانم الان حالش طوری ست که حاضر است همین الان بیاید فرودگاه و یک صندلی خالی در پرواز پیدا کند و همراهم بیاید. حرف را می پیچانم:
-گریه کردی دوباره؟
-خبری شده؟
نمی دانم چه بگویم. این نگفتنم لو می دهد همه چیز را. می گوید:
-پس درسته... از مامان و بابا خبری شده؟
-الان فرودگاهم. دارم می رم تهران، ببینم خبری شده یا نه؟
-وایسا... منم می یام... بذار با هم بریم.
همان که می ترسیدم سرم آمد. به تابلوی پرواز نگاه می کنم:
-نمی شه که عزیزم. نیم ساعت دیگه پرواز دارم. باید برم. اگه لازم شد خبرت می کنم.
-مهدی تو رو خدا بی خبرم نذار، دارم دیوونه می شم.
-تو باید بجای این کارا مادرجون و پدرجون رو آروم کنی. خودت داری بی قراری می کنی؟
بازهم شروع می کند به گریه کردن:
-آخه دلم آروم نمی گیره. دیشب خواب دیدم.
-خیره آبجی. آروم باش که منم بتونم قشنگ تمرکز کنم روی کارا. باشه؟
-باشه. مواظب خودت باش.
-هستم. یا علی.
...............
تکیه می دهم به دیوار. نمی توانم بروم داخل. مردی با لباس نیمه نظامی، یک پلاستیک دستم می دهد:
-اینا همراهشون بوده.
حتی نمی توانم پلاستیک را بگیرم. همه ادعا و شجاعتم را از دست داده ام. به سختی می گیرمش.

بالاخره اداره شان سهمیه داد که بروند. گفتیم صبر کنند تا بازنشستگی، اما پدر گفت باید مهریه مادر را کامل بدهد و معلوم نیست تا آن موقع زنده باشد. گفتیم بگذارند ما هم بیاییم، گفتند می خواهیم دوتایی برویم تلافی همه وقت هایی که باهم نبوده ایم. من دهانم بسته شد اما فاطمه گفت پس وقت هایی که با ما نبوده اید کجا جبران می شود؟ مادر فقط خندید.

داخل پلاستیک، یک انگشتر عقیق است و یک انگشتر فیروزه. خون های خشکیده روی فیروزه، شبیه عقیقش کرده. پس صاحبانش کجا هستند؟ برای گرفتن پاسخ، باید بروم داخل اتاق اما پاهایم چسبیده اند به زمین. یک تسبیح تربت هم هست و یک جفت پلاک نیم سوخته. پلاک ها را می گذارم سرجایشان که چشمم به اسمی که رویشان حک شده نیفتد.
دست احمد روی شانه ام می نشیند:
-نمی ری توی اتاق؟ شاید اونا نباشن.
باشند یا نباشند، نتیجه اش ویرانی ست برای من. اگر باشند، مطمئن می شوم بی کس شده ام و اگر نباشند، در بی خبری می سوزم. جواب فاطمه را چه بدهم؟ جواب پدربزرگ و مادربزرگ را؟
بالاخره پاهایم را تکان می دهم که بروم داخل. شاید لحظه اول با دیدنشان بمیرم و راحت شوم. شاید هم اگر صورت مهربانشان را ببینم، آرام شوم.
داخل یک جعبه پرچم پوش هستند. در جعبه ها باز است. احمد و بقیه بچه ها ایستاده اند که خودم بروم سراغ جعبه ها. انگار همه دنیا ایستاده ند که شکستنم را ببینند. منتظرند من با دیدن داخل جعبه، بزنم زیر گریه یا صورتم را با دست بپوشانم تا نفس راحتی بکشند و بگویند: خب، اینها هم هویتشان معلوم شد.

هرچه عزیز دردانه شان فاطمه اصرار کرد در بین الحرمین عکس بگیرند و بفرستند، قبول نکردند. گفتند از نظر امنیتی خطرناک است. گفتم کربلا و کاظمینتان را که رفتید، نجف و مسجد کوفه را هم که زیارت کردید، از خیر سامرا بگذرید که هنوز خطرناک است. پدر گفت مهریه ناقص که نمی شود داد. مادر هم گفت این ناامنی در مقایسه با سالهای قبل چیزی نیست و نباید حرم امام خالی بماند. من هم برای همین، تصمیم گرفتم ماموریتم را بیندازم سامرا که بهشان نزدیکتر باشم.
 

 

هر کسی را که به یاری سروکاری افتاده ست

             فاش می گوید و از گفته خود دلشاد است

                                  یار دریا دل دریا نفس دریا دست

                                      دوش بردند شهیدان تورا بالادست

 

 

عقیق فیروزه ای ۲

 

جو اطراف جعبه ها سنگین است و نمی شود راحت نفس کشید. دکمه بالای پیراهنم را باز می کنم. هوا گرم است. فقط یکی دو قدم تا جعبه اول مانده. هرچه ذکر و آیه بلدم می خوانم. نمی دانم از خدا چه بخواهم؟ از خدا می خواهم آرامم کند. نگاه می کنم؛ خانمی با مقنعه مشکی خوابیده. صورتش سالم سالم است. فقط یک خط قرمز از زیر مقنعه تا کنار صورتش کشیده شده. حتی کش چادر هم سرجایش مانده و فقط کمی کج شده. جوانتر از مادر است. می درخشد. انگار تصویر جوانی مادر را دیده ام. آرام می شوم؛ مثل همیشه که لبخندش آرامم می کرد. مادر بیشتر وقت ها نبود اما همه نبودن هایش با یک لبخند، با یک نوازش جبران می شد.
احمد بالای سرم ایستاده تا جواب را بشنود. سرم را تکان می دهم. حالا خیالم راحت است که می دانم مادرم کجاست و نگرانش نیستم. تا قبل از پیدا شدنش، مثل مرغ سرکنده بودم. دوباره سینه ام تنگ می شود و چشمانم پر از اشک. مثل بچه ای که در بازی کتک خورده، کنار مادر می نشینم و...

قرار نبود بفهمند من سامرا هستم. اگر می خواستم هم وقت نمی شد. انقدر که کار روی سرمان ریخته بود. وظیفه سپاه ایران بود که امنیت زوار داخل حرم را تامین کند. شر داعش را کم کرده ایم اما هنوز ردپایش مانده. یک قاعده همیشگی ست که هرچه بیشتر به فتح نزدیک شوی، دشمنت تلافی اش را سر مردم بی دفاع در می آورد. این طوری نشان می دهد چقدر ترسیده و ابتکار عمل را در میدان جنگ از دست داده است. برای همین در چندقدمی فتح فلسطین، صهیونیست ها می خواهند برایمان بحران امنیتی درست کنند. کار ما – بچه های سپاه– این بود که نگذاریم مزه نابودی اسرائیل به کام زوار تلخ شود. من بالای سقف نزدیک گنبد مستقر بودم. شیفتم تازه تمام شده بود و می خواستم بروم در شهر دوری بزنم.

می خواهم بروم سراغ جعبه دوم که احمد جلویم را می گیرد:
-مطمئنی اذیت نمی شی؟ وضع خوبی نداره ها!
احمد را کنار می زنم. آرامشی که از مادر گرفته ام به این راحتی ها تبدیل به ناآرامی نمی شود. زانو می زنم کنار جعبه. نبودن مادر خردم کرد. دیگر چیزی نمانده که بشکند. داخل جعبه را نگاه می کنم. با نگاه اول، صورتم را بر می گردانم. دلم درهم می پیچد و بوی خون بینی ام را می سوزاند. قبلا این طوری نبودم؛ قبلا انقدر با دیدن این صحنه ها اذیت نمی شدم. حتی وقتی اولین بار مجروح شدم، اصلا نترسیدم. اما الان دل نگاه کردن ندارم. احمد حق داشت. باز جای شکر دارد که فاطمه را نیاوردم.
ساده بگویم و رد بشوم. یک سمت صورت ماهش نیست. همان سمتی که همیشه روی خاک می گذاشت. خدا انقدر دوست داشته آن سمت را، که برای خودش برداشته. محاسن سیاه و سپیدش با خون خضاب شده. انگار می خندد. سمت دیگر صورت را می بوسم. قلبم تیر می کشد. آخ...

نمی دانم چرا کشیده شدم به آن سمت بازار منتهی به حرم. مردم کم کم خرابی سال ها جنگ و آشوب را به آبادی تبدیل می کردند. نیروهای امنیتی بین زوار می گشتند. نزدیک اذان مغرب بود. می خواستم برای نماز بروم مسجد بازار. هنوز وارد مسجد نشده بودم که زمین لرزید و خوردم روی زمین. سرم را بین دستانم گرفتم که ترکش نخورم. صدای جیغ و شیون و مددخواهی مردم بلند شد. کمی که گرد و خاک ها خوابید، بلند شدم. سرم سوت می کشید و گیج بودم. بوی خون و دود و خاک رفته بود ته حلقم. اطرافم پر از شهید بود. همه کسانی که تا الان داشتند راه می رفتند، حرف می زدند و نفس می کشیدند، بی حرکت افتاده بودند روی زمین؛ انگار سال هاست که افتاده اند. صدای ناله شان قبلم را می خراشید. نامرد بمب را جایی منفجر کرده بود که جمعیت بیشتری باشد. شهدا و مجروحان روی هم افتاده بودند. یکی به فارسی کمک می خواست، یکی به انگلیسی، یکی به عربی، چندنفر هم به زبان هایی غریبه؛ چه می دانم! فرانسوی، هندی، چینی...

فاطمه تندتر از پدربزرگ می دود. کنار پدربزرگ، رضا را می بینم؛ همسر فاطمه. حواسش به پدربزرگ است که نیفتد.

 

 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

      ما شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

                ما آمده بودیم که تا مرز رسیدن

                 همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم

                      تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

                               شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیریم

 

عقیق فیروزه ای ۳

 

گلویم می سوزد. باید سر و شکلم را درست کنم که فاطمه نترسد. من باید آرامشان کنم. فاطمه می رسد جلوی من. چشم هایش سرخ است:
-چی شد؟
جواب ندارم. موهایم را چنگ می زنم. دوباره صدایم می زند:
-امیرمهدی! میگم چی شد؟ پیداشون کردی؟ مجروح بودن؟
لبهایم روی هم قفل شده اند. پدربزرگ و رضا می رسند. پدربزرگ با دیدن حالم همه چیز را می فهمد. در آغوشم می گیرد.

لباس هایم گرم شده بود. به بدنم دست کشیدم. خودم سالم بودم؛ این خون زوار بود. تلوتلوخوران و از میان مجروحان و شهدا رد شدم. فقط می دانستم باید کمک کنم. کم کم صدای آژیر آتش نشانی و اورژانس بلند شد. بچه های خودمان رسیدند. بچه ای که گریه می کرد را از مادرش گرفتم. صورت مادر پر از خون بود. جیغ می زد. بچه هم همینطور. بچه را رساندم به آمبولانس. سرم داشت گیج می رفت. برگشتم بین مجروحین. پیرمردی را بلند کردم و انداختم روی دوشم. لاغر بود. بردمش داخل آمبولانس و رفتم سراغ بعدی و بعدی...

فاطمه یک گوشه نشسته و زانوهایش را بغل کرده. پدربزرگ هم به دیوار تکیه داده و چشمهایش را بسته. رضا دارد به فاطمه اصرار می کند یک چیزی بخورد که از پا نیفتد، اما فاطمه قبول نمی کند. فاطمه هم مثل مادر کم غذاست. اما بقیه اخلاقش به مادر نرفته. مثل مادر باعاطفه و مهربان است اما راحت احساسش را ابراز می کند. برعکس من، از کارهای نظامی خوشش نمی آید و روانشناسی می خواند.
از وقتی فهمیده، رفته یک گوشه کز کرده و صدایش در نیامده. نگرانش هستم. اگر اینطور در خودش بریزد مریض می شود. انگشترها را می دهم دستش؛ شاید حالش بهتر شود.

شب که برگشتم پیش بچه ها، همه فکر می کردند شهید شده ام. به دلم بد افتاده بود. گوشی مادر و پدر خاموش بود. فاطمه زنگ زد و گفت ازشان خبر ندارد. تمام سامرا را گشتم؛ برنگشته بودند هتل. نه در بیمارستان بودند، نه در پزشکی قانونی، نه در حرم. هیچ کس نبود که بداند پدر و مادر کجا بوده اند و آن ساعت کجا رفته اند. بین لیست شهدای انفجار هم نبودند. در عرض چند ساعت، شدند مفقود.

انگشترها باعث شدند بغض فاطمه بشکند. گریه اگر بکند برایش خوب است. تخلیه می شود. چشم های او هم مثل مادر، موقع گریه کردن قشنگ می شود. به فاطمه نگاه می کنم که مادر را ببینم. پدربزرگ بلند می شود که نماز بخواند. می دانم چقدر حالش بد است. صدسال پیر شده است. تا قبل از این، مثل بیست ساله ها جوان بود. اما حالا موهایش سپید شده. دیگر حتی نا ندارد روی پاهایش بایستد. حق دارد. جانش به جان مادر بسته بود.

هرجا را گشتیم، پیدایشان نکردیم. نه زنده نه مرده. فقط یک احتمال وجود داشت: این که ربوده شده باشند. دشمن ما آخر نامردی ست. وقتی مقابل نیروهای نظامی و امنیتی کم می آورد، به جان مردم بی گناه می افتد. اگر هم بخواهد با نیروی نظامی طرف شود، وقتی می رود سراغش که مسلح نباشد. وقتی که در مرخصی است و با همسرش آمده زیارت. دشمن ما، آخر نامردی ست. از پشت خنجر می زند.
این احتمال، من را هم پیر کرد. به خانواده نگفتیم. بچه های سپاه بدر بعد از یک هفته، دو جسد در حومه سامرا پیدا کردند. هردو را با تیرخلاص شهید کرده بودند. در دست یکی، انگشتر عقیق بود و در دست دیگری انگشتر فیروزه...

 

در پیچ و خم عشق همیشه سفری هست
          خون دل و رد قدم رهگذری هست

شرم است در آسایش و از پای نشستن
جرم است زمینگیری اگر بال و پری هست

«آن را که خبر شد، خبری باز نیامد»
   این بی خبری داده خبر که خبری هست

از من اثری نیست که جامانده ام اما
 هرجا که نظر می کنم از تو اثری هست

در راه تو وقتی پدری باز نگردد
در بردن میراث تفنگش پسری هست...

(قاسم صرافان)​

 

تقدیم به شهدای مظلوم عرصه امنیت؛ قهرمانان گمنام تاریخ

 

والسلام.

فاطمه شکیبا، پاییز و زمستان ۹۷​

 

۱۳۹۶/۱۲/۰۷
۰
۱۲۰۰

نظرات بینندگان

ارسال نظر

۳ + ۳ =
Solve this simple math problem and enter the result.‎ E.g.‎ for 1+3, enter 4.‎

کانال های ما در فضای مجازی را دنبال کنید

آخرین مطالب